ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۷ اسفند ۹۵، ۱۱:۲۳ - پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    خیره ایشالا

پسرک رفت که به گل پسر آب بده،

لیوان از دستشون افتاد و شکست!

بدو بدو رفتم که جارو کنم،

گل پسر کوتاه نمیومد و هی دنبالم میومد.

پسرک میگه: گل پسر! گل پسر بیا اینجا!

بیا برات کتاب بخونم.

بعد رفت یه کتاب آورد

عکسهاشو به گل پسر نشون میده

و درست مثل من:

این چیه؟  ... آآآآآفرین!

این چه کار کرده؟؟! ..... نههه! اینطوری کرده! منو ببین!

اینو ببین! ... وااای چه خوشگله!



+یعنی کم مونده بود برای این مدل همکاری پسرک

(و تلاشش برای پرت کردن حواس گل پسر)غش کنم واقعا!

۴ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۵۲
لوسی می

نمیدونم چرا دوست داری هربار سر این موضوع امتحانم کنی؟!

:|



+الحمدلله علی کل حال.

+خدایا آرامش به قلبم ببار و رضایت. لطفا.

۵ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۱
لوسی می

دیروز برای اولین بار برای ناهار ماهی سالمون پختم.

سه مدل درست کردم که ببینیم کدوم جذاب تره.

نمیدونم ماهی سالمون اینقدر خوشمزه ست،

یا اون مدلها اینقدر جذاب بودن!

هر سه مدل خیلی خوشمزه شد.

جاتون خالی.



+یه مدل با گوجه درست کردم تو فر.

+یه مدل با لیمو تو فر و یه مدل هم به صورت سوخاری همیشگیمون.

مستر تاکید داشت فقط سوخاری بپز من سوخاری دوست دارم،

اما من اون دو مدل دیگه رو هم دوست داشتم امتحان کنیم که مستر هم البته خیلی دوست داشت.

۰ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۰
لوسی می

امشب مستر در جبران هدیه ی دیروز،

برام یه خوکِ عروسکی خرید!

هههه ههه!

خیلی جیگره خدایی،

و مستر هم انصافا سخاوتمندانه خرید!

:دی

۴ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۴
لوسی می
پسرک،

و میمون دم دراز خیالی!



+ماجرا خیلی طولانیه حال ندارم توضیح بدم! :|

۱ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۳
لوسی می

الان مستر یه متنی برام خوند،

که افراد قدشون رو از پدرشون به ارث می برند،

و وزن و هیکلشون رو از مادرشون!

نمیدونید چقدر با شنیدن این پیام به خوش اندامی بچه هام درآینده امیدوار شدم!

خخخخخ!


+کاش که درست باشه! :))

۹ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۰
لوسی می

برعکس همیشه ترس و دلهره آنچنانی ای ندارم!

شاید واقعا این بار قراره اتفاق بیفته

کابوس روزگار کنونی من!

۳ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۰۶
لوسی می

دو روز زودتر از موعد،

گل پسر رو برای آخرین واکسنِ دوران شیرخوارگیش بردم مرکز بهداشت.

و الان خوابیده...



+پاش درد میکنه. پاشو میگیره و هی میگه پا! و نق نق میکنه یعنی درد دارم و این حرفا!

دردت به جونم مادر! دیگه تموم شد خیالت راحت :*

+در راه برگشت یه جعبه شیرینی گرفتم و سه عدد جوراب برای مستر!

که روز مهندس رو براش گرامی بدارم:)

من تا به حال هیچوقت به مستر جوراب هدیه نداده بودم،

برای همین در فقر جورابیکِ شدییییییدی به سر می برد!

و این شد که از دیدن جورابها به اندازه ی دیدن سکه ی طلا شادمان شد! (الکی البته!)

۴ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۵
لوسی می

رَبِّ إرحَم مَن رأسَ مالِهِ الرَّجاءُ

و سلاحُهُ البُکاءُ

گریه کردن در پیشگاه خدا، نوعی اسلحه ست..



+پروردگارا رحم کن بر کسی که سرمایه اش امیدواری است،

و سلاحش "گریه" است...

+از دعای کمیل حضرت امیر_علیه السلام..

و دقت زیبای حاج آقای پناهیان.

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۵
لوسی می

بنده یه خبطی کردم،

به این سایتهای ترفند اعتماد کردم،

و برای رفع مشکل IDMم آپدیتش کردم!

دیگه کار نمیکنه کلا!

سریال نامبر میخواد.

و حتی دیگه نمیذاره من با بروزر چیزی رو دانلود کنم!

:|

۷ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۴
لوسی می

ما وَدَّعَکَ رَبُّک...


+پروردگارت تو را رها نکرده است..(سوره ی دلنشینِ ضحی،آیه ی 3)

۵ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۲
لوسی می

از یکی از بچه ها خواسته بودم ساعت حضور یا کلاس یکی از اساتید تو دانشگاه رو بفهمه و بهم خبر بده.

امروز باهام تماس گرفت و گفت من الان پیش استاد هستم میگن شما کی میتونین بیاین!

گفتم هروقت ایشون بفرمایند.

اینو به استاد گفت و بعد به من گفت: استاد میگن یکشنبه ی آینده "در خدمت شما خواهند بود"!

:دی

۴ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۳
لوسی می

همسایه بازیمون یه کم زیادی زیاد شده!

امروز همسایه رو برای ناهار دعوت کردم،

و بچه ها حسابی بازی کردن

و ظهر هم نخوابیدن.

الان هردوشون خوابیدن!

:)



+ان شالله تعالی امشب مستر برمیگرده.

۱ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۸
لوسی می

نمیدونم تو کجای دل من، کجای مغز من، کجای روح من چسبیدی،

که اینقدر جداکردنت سخته؟!

چرا من در مواجهه با تو اینقدر ضعیفم

و همیشه دنبال بهانه ای برای موندن،

و بهتر بگم به دنبال راهی برای گول زدن خودمم؟!

چرا؟!



+کاش برای همیشه بری!

به جایی که من نبینمت، نشناسمت، نباشی!

۵ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۰
لوسی می

امروز بعد از بیدار شدن بچه ها،

همسایه ی روبرویی اومد خونه مون،

و تا ساعت نه و نیم خونه مون موندن.

بچه ها حسابی بازی کردن،

من امیدوار بودم پسرک از خستگی غش کنه،

اما هنوز که هنوزه و ساعت دوازده ست داره تو تختش شیطنت میکنه و نخوابیده!

و صبر من کم کم داره لبریز میشه.




+همسایه مون داره اسباب کشی میکنه و خب راستش من از این بابت ناراحتم!

حیف شد!

میتونستیم بیش از اینها بریم و بیایم و بچه ها رو از این همسایگی بهره مند کنیم.

+برای همسایه مون دعا کنین. :)

۳ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۱
لوسی می