حرمت و ریاست مرد!

پسرک: مامان به نظرم شما باید از همه بزرگتر می‌بودی!

من: چطور؟

+ چون همه به حرف شما گوش میکنن. بابا هم به حرف شما گوش می‌کنه.

_ واقعا؟ ولی من فکر می‌کنم این منم که به حرف بابا گوش میکنم.

+ نه! بابا به حرف شما گوش می‌کنه!

_ نهههه! منم گوش می‌کنم.

پسرک با حالتِ "هرطور راحتی":

من که تا حالا ندیدم! 

:/



+مثل پتکی بود که بر سرم فرود آمد! این بی‌انصافیه!

من همیشه سعی کردم مستر رئیس خونه‌مون باشه! :/

نشده یعنی؟ هیچی؟ هیچیِ هیچیِ هیچی؟ :/

۶ نظر

وبلاگ‌نویسی

واقعا نمی‌دونم چرا اینطور وبلاگ می‌نویسم؟

چرا زندگی و افکارمو با بقیه شریک میشم؟

اگر تاثیری بر جامعه میذارم خوبه(که بعید است*) وگرنه واقعا چرا؟

الکی‌الکی دوست میشم، به سایرین اعتماد می‌کنم،

گاهی حتی دوست دارم ارتباط‌هامونو جدی‌تر کنیم،

حتی دوست دارم برای بچه‌های مجازی هدایای واقعی بفرستم،

اما هیچ نیت درست درمونی پیدا نمی‌کنم که منو توجیه کنه که پامو از این نوع ارتباط مجازی فراتر بذارم و مثلا عکسمو بذارم، با دوستان مجازی قرار ملاقات بذارم یا یک هدیه براشون بفرستم.

کاری که قبل‌ترها انجام می‌دادم. با دوستانم تو حرم قرار میذاشتم، براشون هدیه می‌بردم، شماره‌مو دادم، مهمونشون کردم، دنبالشون رفتم، حتی همراه خانواده‌هاشون هم شدم، ولی آخرش رابطه‌ها قطع شد.

به خاطر مشغله یا نمی‌دونم چی که باعث می‌شد دیگه از هم خبر نگیریم. هرچند هنوز هم جویای احوالشون هستم.

ولی آخرش که چی؟ :/

الکی الکی‌تر رابطه‌ها قطع میشه و به سادگی یا سختی به خودمون می‌قبولونیم که رفتنِ فلانی اونقدر هم مهم نیست.

او فقط یک شخصیت مجازی بود!

و اگر نبود پس چی بود؟

هوم؟

وقتی موشکافی می‌کنم می‌بینم ارتباطهای اندکی هست که می‌تونه منو به اهدافم نزدیک کنه، یا اون شخص همراهی برای مسیرهای من باشه، پس چرا ارتباط‌ها رو ادامه میدم؟

چرا ناراحت بودن یا دلخورشدنِ آدم‌های مجازی اینقدر مهمه؟ چرا افکارشون اینقدر مهمه؟ چرا سعادت و شقاوتشون حتی(!) اینقدر مهمه که براشون وقتمون رو میذاریم؟

هوم؟

البته این سوال در مورد آدمها و دوستان واقعی هم هستا! 

ولی خب برای آینده‌ی رابطه با اونها میشه چیزی متصور شد و هدف مشترکی پیدا کرد، هرچند به زور! ولی قبول کنین تایمی که برای دوست واقعی مصرف میشه بسیااار به‌صرفه‌تره!

نمیخوام از مزایای وبلاگ‌نویسی چشم بپوشم ولی به پوچی رسیدم! کمکم کنین. :/


*چرا بعید است؟ چون در فضای مجازی هرکسی از ظن خود یار تو میشود!

۱۱ نظر

روز طولانی، روزنوشت طولانی!

۱. اینکه میگن مامان‌ها یه دور هم با بچه‌هاشون مدرسه میرن و مشق و تکلیف می‌نویسن درست میگن!😒

دیشب مشق داشتمممم! باید یک "ساعت" درست می‌کردممممم!😫

۴ ساعت متوالی وقت و انرژیمو گرفت!😫

این در حالیه که بچه‌ها و مستر هم با من مشغول بودنا! ولی من لیدر تیم بودم!😅

اون‌قدر خسته شدم که وقتی رفتم پیش بچه‌ها که مراسم خواب رو اجرا کنیم و بخوابن، خودم در همون وضعیت تا صبح خوابم برد و مستر برای نماز بیدارم کرد!😪

اینم نتیجه‌ی زحمات خانوادگیمون.😊


۲. به خاطر اینکه دیشب خوابم برد، امروز به ناچار بدون سحری روزه گرفتم!

ماشالله هرچی هم روزه بگیری انگاااار نه انگار!😣

صبح باز خواب موندم و دوباره رکورد ۸ دقیقه‌ای رو با پسرک تکرار کردم!😑

بعد نشستم به تدوین رزومه‌م بر اساس فرمت، و بعد رفتم دانشگاه تا از اساتید اجازه بگیرم به عنوان معرف تدریس تو موسسات آموزش عالی تو رزومه‌م بنویسمشون!

یه اجازه‌ی ده ثانیه‌ای برای من ۲۰ مین معطلی داشت!😕

بعد با راننده سرویس پسرک تماس گرفتم که سوارش نکنه و خودم برم دنبالش که هم رویای پسرک رو برآورده کنم که همیشه دوست داشت برم دنبالش و هم اینکه بعدش به کارام برسم.

به پنج بار تماس گرفتم جواب نداد!😤

منم با دفتر مدرسه تماس گرفتم و به مدیرشون گفتم که پسرک رو تو مهد نگه دارن.

بعد بدو بدو از یونی حرکت کردم که پسرک معطل نشه.

همه‌ش فکر میکردم چطوری بپریم بغل هم،

که رسیدم و دیدم پسرک گلم تو مهد نیست!😨

سوار سرویس شده بود و رفته بود!😨😨

وااای دنیا رو سرم آوار شد!

زنگ زدم به راننده سرویسش گفت پیاده شده!😲😲

تمام مسیر تا خونه رو گریه کردم. داشتم دق می‌کردم..😭😭😭

زنگ زدم به همسایه‌مون گفتم ببینه پسرک کجا رفته.

گفت الان میگردم دنبالش.

بعد زنگ زد گفت تو کوچه پشت در واستاده بوده آوردمش خونه خودمون.

از خشششم نمی‌دونستم چه‌کار کنم! 😤😤

از بی تدبیریِ مدیر سه‌نقطه‌شون که بچه رو اینطور فرستاده بودن خونه.😡😡

اومدم خونه تو بغل پسرک زدم زیر گریه!😭

طفلک عذاب‌وجدان گرفت.😢😢

خیر سرم می‌خواستم برم دنبالش تا خوشحال بشه!😢

ناهارشونو برداشتم و بردمش خونه مامانم.😧

بعد مامانم زنگ زد به مدیر و باهاشون دعوا کرد(مدیرشون همسن و سال بابام بود روم نشد!)


۳.بدو بدو دوباره راه افتادم رفتم اون موسسه رزومه بهشون بدم.

ساعت دو بود! نیم ساعت بعدم تعطیل میشد!😞

معرفی‌نامه‌م رو دادم و رفتم رزومه رو بر اساس فرمت اون موسسه تنظیم کنم!

شد دو و نیم و همه رفتن!

آخرم دادمش به حسابدارشون! 😑😒


۴. امیدوارم این ترم بتونم دو سه تا کلاس بگیرم. این بخشی از رویاهای منه. 🙃

۲۲ نظر

من و جدایی از این آستان؟ خدا نکند...

آه خدایا من واقعا عاشق دانشگاهم. 

و هرطور حساب می‌کنم و هرجور فرافکنی می‌کنم و هرقدر هم بی‌خیالی طی میکنم،

بازم می‌بینم که واقعا رویاهامو فقط و فقط تو دانشگاه جستجو میکنم.

من عااااااشق این فضام. 



+اومدم دانشگاه و منتظر مسترم. موقعیتی از این بهتر هم وجود داره؟ :)

۱۷ نظر

روز گذشته بر دانش‌"جو"یان مبارک :)

بالاخره هدایای مورد نظر رو تهیه کردم.

به دخترخانمی که خیییلی متشرع نبود کتاب "خاطرات سفیر" رو هدیه دادم.

به دخترخانم دیگه "نامه‌های بلوغ" رو دادم،

و به آقا پسر هم کتاب "درس‌هایی از امام: بهار جوانی" رو تقدیم کردم.

باشد که بپسندند و حکمتهای این کتابها رو در زندگی شون جاری کنند ان‌شالله :)

هر سه کتاب رو خونده‌م و خیالم راحته :دی



+قبلا خیلی چیزها در موردش شنیده و جسته و گریخته خونده بودم. اما امروز رسماً کتاب مقدس تورات رو باز کردم و از روش خوندم.

اصلا نمیدونم چی باید بگم جز OH MY GOD! :/

اللهم اخرجهم و اخرج نفسی من الظلمات الی النور! 

از بس مبهوت شدم که دعاهای فارسی از یادم برفت! :دی

۱۱ نظر

چه وقت سکوت خیانت است؟

به نظر شما تا چه حد میشه و تا چه حد باید به نظر مراجع قضایی احترام گذاشت و اون نظر رو فصل الخطاب قرار داد؟!

چه موقع به قانون احترام بگذاریم، و چه موقع دادِ عدالت‌خواهی سر دهیم؟

۳۷ نظر

صدا کن مرا، صدای تو خوب است.

دیشب صدای یکی از دوستان بلاگر رو خواب دیدم!

پای تلفن با هم حرف می‌زدیم و او از موفقیت من خرسند بود.

و عجب از صدای بی‌خش، صمیمی، آرام و گرمش که در خواب منو برای کاری تشویق و ترغیب می‌کرد.

گفته بودم که صداها چقدر منو می‌تونن مسحور کنن؟!

اونقدر که در ایام شباب چنین پیش‌بینی می‌کردم که ماجراهای عشق و عاشقی زندگی من،

از یک تماس تلفنی شروع خواهد شد! :)



+عنوان از سهراب عزیز.

خدا رو شکر من و مستر در نخراشیدگی و نتراشیدگیِ صدا، در سطح هم هستیم 😉

+امروز از لحظه‌ای که با صدای زنگ راننده سرویس پسرک از خواب پریدم تا زمانِ سوار شدنِ پسرک به سرویس فقط ۸ دقیقه طول کشید! فکر کنم رکورد زدیم!😎

۲۰ نظر

مثلاً دیروز ۲۴ آبان ماه بوده باشد..

همین الآن کتاب "خاطرات سفیر" به قلم نیلوفر شادمهری رو تموم کردم.

نثر کتاب فوق العاده ساده و روانه و یه جورایی برای من دسرِ بعد از "صد سال تنهایی" حساب می‌شد که دو ساعته خوندمش.

دقیقاً شش جای داستان، بلند بلند خندیدم و چهار جا هم به پهنای صورت اشک ریختم که چهارمین گریه‌م ناشی از خطوط آخر بود و دو سه دقیقه‌ای هم طول کشید.😊😁

واقعاً دوستش داشتم.

من "صد سال تنهایی" رو به قصد اهدای هدیه‌ای فاخر خریده بودم اما الآن تصمیم گرفتم خاطرات سفیر رو به جاش هدیه بدم.(اینجا)



+نگفته بودم که هفته‌ی پیش به نمایشگاه کتاب رفتیم و یه عالمه کتاب خریدیم؟🤗🤗

انقدر مستر در خرید کتاب دست و دلبازی به خرج داد که باعث شد دلخوریمو فراموش کنم و ببخشمش😉

+هیچ‌وقت به کتاب‌های هدیه‌م خیانت نمی‌کنم که اول بخونم و بعد هدیه بدم. واقعاً این کار رو دوست ندارم. برام مهمه که هدیه بدم و بعد از خود طرف کتاب رو به امانت بگیرم و بخونمشون. اما خب برای برخی مخاطبان، لازمه که قبل از اهدای کتاب، حتماً خونده باشیش. با کلی عذاب وجدان و مراقبت کتابها رو خوندم که مبادا معلوم بشه خونده شدن!

و خوشحالم که پیش از هدیه دادن، "صد سال تنهایی" رو خوندم و از دادنش منصرف شدم. دریافت اون کتاب برای مخاطب من به صلاح نبود.

حالا موندم این صد سال تنهایی رو چه کارش کنم! :/

حاضرم با ۲۵ درصد تخفیف بفروشمش اصلاً. کسی طالب نیست؟ 😎

+عنوان: ۲۴ آبان، روز کتاب و کتاب‌خوانی بود :دی

۱۵ نظر

One hundred years of solitude

"صبر کنید! صد سال تنهایی رمانی نیست که هرکسی بتواند آن را بخواند. بی‌شمارند کسانی که بارها دلشان خواسته آن را تا انتها بخوانند، اما از پس کتاب برنیامده‌اند و آن را نیمه کاره رها کرده‌اند."


خوندنِ این جملات از نقد "شهرستانِ ادب" برام احساسی مملو از غرور به همراه آورد. :))

اما پیشنهاد می‌کنم گول این حرفها رو نخورید و برای ثابت کردنِ خودتون به عنوان کتاب‌خوان حرفه‌ای سراغ این کتاب نرین! مگر اینکه حداقل دو روزِ خالی و بدون مشغله‌ی فکری، برای خوندن کتاب مهیا کرده باشین :)


+"سرانجام به همه آنها سفارش کرد که شهر را ترک کنند، و همه چیزهایی که درباره جهان و قلب بشر به آن‌ها آموخته بود را فراموش کنند. به کتابهای هوراس نفرین بفرستند و در هر کجا که هستند به یاد بیاورند که گذشته دروغی بیش نیست و خاطره هیچ بازگشتی ندارد. هر بهاری که میگذرد دیگر تجدید نمی‌شود و حتی شدیدترین و وحشی‌ترین عشق‌بازی‌ها هم حقیقتی ناپایدار است و سرانجام هیچ."


به انتخاب من، این کلیدی‌ترین پاراگراف کتاب بود. :)

+نظر خودم رو هم که تو پی‌نوشتِ  این پست گفتم.

+و کامنتها هم بازه و من در خدمتم. :)

۱۰ نظر

من امشب خسته‌ام پسرم...

گاهی به خاطر انسان بودن هم باید احساس ضعف و کمبود کرد،

به خاطر نداشتن دو بدن، دو آغوش، دو مغز، دو روح، دو زبان، دو لبخند و چهار چشم، و محدود بودن در قابلیت های انسانی که باعث میشه نتونی به هردو فرزندت در آن واحد خدمت رسانی کنی!

و آه از ظرفیت روانی پایین در هنگام مواجهه با این کمبودها...

۲ نظر

Cien años de soledad

نمی‌دونم از نتایج بحران سی سالگیه،

یا اینکه باید قبول کنم برخلاف ادعای همگان، واقعا گابریل گارسیا مارکز داستانِ آن‌چنان جذابی هم ننوشته. 

چون در میخکوب کردن من به پای این کتاب واقعاً ناموفق بوده!

منی که کتاب هفتصد صفحه‌ای رو یه روزه میخوندم،

حالا دو روز گذشته و کتاب چهارصدصفحه‌ایِ "صد سال تنهایی" هنوز تموم نشده! :/

از خودم ناامید شدم اصلاً!




+از اینکه دارم این کتاب رو میخونم حس خوبی دارم، اما نمیتونم ادعا کنم که خوندنِ این کتاب تا انتهاش، ناشی از جذابیت داستانه.

جذابیتی که مارکز به لحاظ ادبی برای جایزه‌دهندگانِ نوبل ادبیات ایجاد کرده به وضوح ناشی از نمادسازی‌ها و تصویرسازی‌ها و مخلوط کردنِ واقعیت و نیروهای ماورائیه، که به ظرافت (و به نحوی کاملاً قابل پذیرش برای خواننده) در هم آمیخته‌اند، و همچنین جریان جالب و قابل تحسین رمان به لحاظ زمانی که باعث غافلگیری‌های خوبی در میانه‌ی داستان میشه(در حقیقت برای دانای کل و راوی داستان هیچ آینده‌ای که مبهم باشه وجود نداره. همه‌ی اتفاقات گذشته و تموم شده و حالا ما داریم در این گذشته سیر می‌کنیم و نه به ترتیبِ وقوعِ جریانات، بلکه به ترتیبی که دانای کل اونها رو تعریف میکنه و خودش در زمان و بیان اتفاقات جلو و عقب میره. و از این لحاظ انصافاً خیلی حرفه‌ایه).

این داستان غافلگیری‌های زیادی داره و در خلال ماجراها اتفاقات عجیب و ناگهانی میفته که آدم انتظارش رو نداره، اما اون چیزی هم که بخوای برای روشن‌شدنش به انتظار بنشینی و خوندن رو ادامه بدی و کتاب رو زمین نذاری، تقریباً وجود نداره.

این رو هم باید در نظر گرفت که کتاب دو دور ترجمه خورده تا به فارسی رسیده. اول به انگلیسی ترجمه شده و ترجمه‌ی انگلیسیش به فارسی برگردونده شده که در محتواهای ادبی، خودش نوعی خیانتِ دوبله به اصل محتوا محسوب میشه.

این نظر منه. راستش کششی که کتاب برام داره اینه که سریعتر بخونمش تا بتونم بدون خیانت به داستان و لو رفتنش، نقدهای نگاشته شده بر اون رو مطالعه کنم. دوست دارم بدونم برداشتِ نقادان از این نمادسازی‌های کاملاً سیاسی و اجتماعی چی بوده و چقدر به برداشتِ ذهنیِ من نزدیکه.

کتاب رو که تموم کردم مشتاق شنیدن نقدها و نظرات شما هم هستم. :)

۲ نظر

و سکوت، پیچیده‌ترین قصه‌‌ی یک انسان است.

حرفهایی هست برای گفتن،

حرفهایی که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم.

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذالِ گفتن فرود نمی‌آورند.

حرفهای شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند.

و سرمایه‌ ماورائی هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

حرفهایی بی‌تاب و طاقت‌فرسا،

که همچون زبانه‌های بی‌قرار آتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده‌اند،

کلماتی که پاره‌های بودنِ آدمی‌اند.



+دکتر شریعتی.

+بابت بسته بودن کامنت‌ها عذرخواهم.

۰ نظر

وسعتِ سوزِ مرا زمزمه‌ی ساز، کم است.

عید شما بسیااار مبارک.

و ایامتون به کام.

و اهدافتون روشن،

و برنامه‌هاتون منظم،

و خوشبختیتون در دسترس،

و غم‌هاتون دور،

و سعادتتون متضمَّن،

و عشق‌هاتون الهی،

و روزی‌تون پر برکت و فراوان،

و بهره‌هاتون از نعمات و حسنات و نیکی‌ها و مغفرت‌های مُنزَل بسیاااار،

و گناهانتون آمرزیده،

و قلب‌هاتون پاک و پرامید.




+لطفاً برای من و مستر و بچه‌هامون هم دعا کنید. 

من برای تک‌تکتون دعا میکنم و امیدوارم به لطف خودش مشکلات رو هموار کنه و ما رو از فتنه‌های دوران‌ نجات بده.

این وب تا مدتی نسبتاً کوتاه، در حالت تعلیق خواهد بود،

ممنون از نگاه‌های همیشه مهربانتون. :)

+اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

۱۹ نظر

بحث عقیدتی سیاسی ممنوع!

نمی‌دونم کِی یاد می‌گیرم که این دوستان، اون دوستانی که من میخوام نیستن

و عقایدمو هرجایی نباید بگم.

یه کم مثبت‌تر بااااش دخترم!

سی ساله‌ت شده‌هاااا! :دی



+یاد می‌گیرم. :) قول میدم.

بحث عقیدتی سیاسی ممنوع!

۱۰ نظر

‌‌‌و آمدی که بریزی به هم جهانم را.

گاهی برای برخاستن، باید فرو ریخت و ویران شد.

و من امروز از پایه ویران شدم...


+الحمدلله رب العالمین.

خدایا به تلاش‌هامون برای برخاستن، برکت بده...

۸ نظر
یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان