ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

چند وقت پیش دوست بزرگواری با این پست، کتابِ یادت باشد رو معرفی کرد.

من هم به خاطر اینکه اعتقاد دارم باید از این حرکات فرهنگی حمایت کرد بلافاصله دو تا کتاب سفارش دادم، یکی برای خودم یکی هم برای هدیه ی احتمالی :)

حالا امشب کتاب رو تموم کردم.

کتاب سرتاسر خاطرات روزانه ی همسر شهیده.

که فکر میکنم خوبه به زوج های تازه متاهل شده هدیه داد.

گزینه ی اول مدنظرم هم پسرخاله جانمه. ان شالله که زود داماد بشه :دی

دوست داشتین بخرین و بخونین و در حمایت از این فعالیتها شریک بشین.

کتاب خوبیه.

:)


+اینم فیلم برنامه ی ملازمان حرمه که با همسر شهید مصاحبه کردن. :)

خدا درجات این شهید رو بالا ببره ان شالله و به همسرش هم صبر جمیل عنایت کنه.

۴ نظر ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۶
لوسی می

تا حالا از چند تا از رویاهاتون به خاطر زندگی مشترک یا ملاحظه ی شرایط اطرافیانتون دست کشیدین؟

کدوم رویا؟ 

چقدر بهش نزدیک بودین؟ 

چرا بی خیالش شدین؟ 

آیا با دست کشیدن از اون رویا به نتیجه ای که می خواستین رسیدین؟

پشیمون هستین یا نه؟



+اینا سوالات این روزهای منه! من میخوام برم دنبال رویاهام...

۴۲ نظر ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۹
لوسی می

از اینکه هر روز و هر روز و هر روز دارم خونه رو جمع میکنم،

و هربار انقدر شلوغه که انگار بمب تو خونه ترکیده،

حساااااابی شاکی ام!

واقعا کار خونه برای من چیزی در حد کفاره ی گناهانه و زجر آوووررر!

:/


طفلک مستری که کار خونه برای مامانش تفریح و سرگرمی روزانه و مستحب موکده! :/

۱۹ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۳
لوسی می

دیشب یکی از سِرهای مگوی خودم رو برای مستر گفتم!

از مستر خواستم منو به رویام برسونه،

خیلی شیک و مجلسی زد تو ذوقم!

منم یکی از اسرار قلبیِ خودم رو افشا کردم تا بزنم تو ذوقش!

خورد به هدف!

درست همونطور که تیر او به هدف ذوقیِ من اصابت کرده بود!

و بعد خیلی پشیمان شدم. :(

اونقدر که رفتار بزرگمنشانه ی مستر هم پشیمونیمو التیام نداد :((



+امروز عروسی دعوتیم. عروسی دختر یکی از خاله های مستر که در دوران عروسیمون نمک های زیادی بر زخم های من پاشید! نمیگم کینه ای ام یا دوستش ندارم یا نبخشیدم یا هرچی! اما دلخورم. این روزها که روزهای عروسی دخترشه از یادآوری اون روزهای عروسی و اون خاطرات تلخ، عجیب دلخورم...اما صبوری میکنم. قول میدم.

کی باورش میشه که بعد از هشت سال ما هنوز یک بار هم فیلم عروسیمون رو تماشا نکردیم؟ :/

۱۳ نظر ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۳
لوسی می

پسرک و گل پسر دارن با کامپیوتر بازی میکنن،

براشون انگور بردم،

بعد از مدتی صدای گل پسر میاد که میگه: داداشی انگور بدم؟

می رم می بینم همینطور که پسرک بازی میکنه،

گل پسر انگور میذاره تو دهنش!

اغراق نیست که بگم قلبم ذوب شد... ^_^

۱۷ نظر ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۵
لوسی می

گلهای زرد آفتابگردون

به خورشیده نگاشون.

رو میکنن به آفتاب هر روز،

جون میگیره برگاشون...


:)

۱۴ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۸
لوسی می

از سری موسیقی هایی که با روح و روانم بازی میکنه..

مخصوصاً این روزهاااا...

اگه دوست دارین اینجا بشنوید.

۶ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۳
لوسی می

و امروز میگو رو با موفقیت به سبد غذایی خانواده افزودممممم^_^



+اولین باره خودم میگو می پزم! دفعات قبل میگو آماده می خریدیم که فقط سرخ کردن لازم داشت و خب خوشمزه هم نبود. الان سه ماهه این میگوها رو خریدم جرئت نکردم وارد مرحله ی پخت بشم. امروز در نهایت سردرگمی برای اینکه "چی بپزم" میگو رو آوردم وسط و الحمدلله بچه ها خیلی استقبال کردن و چیزی برای خودم نموند! ^_^


+عنوان: قصه های مجید رو یادتونه؟ ^_^ ممنون از دوست عزیزی که این جمله رو برام کامنت کرد :)

۴۰ نظر ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۳
لوسی می

گاهی احساس میکنم واااقعا از شرایط، از داشته ها و از هویتم راضی ام.

و گاهی احساس میکنم بیش از اینکه راضی باشم دارم خودمو راضی میکنم و نقشِ راضیها رو بازی میکنم.

خب معلومه که یه جای کار می لنگه.

وگرنه آدم راضی که به رضایتش شک نمیکنه کما آدم مومن به ایمانش.

۸ نظر ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۲
لوسی می

به دلایلی پذیرفته بودم دورهمی دوستانه مون خونه ما برگزار بشه،

بعد که دلیلم از بین رفت و هدفم محقق نشد، هرطور حساب می کردم می دیدم ذره ای خلوص نیت و قصد خیر و نیت الهی در برگزاریِ این دورهمی در من وجود نداره!

و محاسبات دو دوتای من با وجود تلاش های بسیار چهارتا نمیشد!

لذا درست شب قبل از دورهمی کنسلش کردم و میزبانی رو به شخص دیگه ای سپردم! :/



+هرچند که احساس کردم هویت مهمان دوستم زیر سوال رفت، اما خب اصلا دوست نداشتم زحمتی رو به عهده بگیرم که اجری نداره!

۱۸ نظر ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۵
لوسی می

کسانی که در بند حرفها هستند و شغل آینده و همسر آینده و راه آینده خود را از این و آن و از دهان های باز و چشمهای بسته می گیرند چطور میخواهند به حسنات و صالحات دست پیدا کنند؟

چگونه میخواهند بدون عقل و علم و حلم به حاصلی چشمگیر نایل شوند؟

باید علم پیدا کرد به آنچه که شده و آنچه که انجام نشده و باید انجام شود،

باید علم پیدا کرد به نقطه ضعفهای خود و دقت و بیداری دشمن، که تا چه حد به ضعفهای ما آگاه شده،

باید علم پیدا کرد به طرح ها و کارهای دشمن و نقطه ضعفهای او.

این علم برای هرکاری که میخواهی انجام بدهی لازم است‌.

تو می توانی بدون این وسعت نظر و بدون این طرح و بدون این آگاهی و بصیرت رشته ای را انتخاب کنی و به خیاطی و گل دوزی و خانه داری و همسرداری و یا پزشکی و مهندسی و معلمی مشغول شوی و در هرچه که پیش آمد و اتفاق افتاد آرام بگیری.

ولی گاهی حساب میکنی که تو در جامعه ای هستی، در کشوری هستی و این کشور نیازها دارد و منافع و امکاناتی دارد و این امکانات، قدرتها و ابرقدرتها را وسوسه میکند و به دوستی و دشمنی می کشاند.

پس تو نمیتوانی در این جامعه ی مرتبط و کشتی بزرگ بی حساب و کتاب و بی توجه به دوستی ها و دشمنیها و نقطه ضعفهای خود و دشمن انتخاب و اقدام کنی .

کسی که از ریشه های عمل و انگیزه ها و هدفها اطلاع دارد نمیتواند از شرایط بی خبر باشد و بی گدار به آب بزند که اگر بی حساب به آب بزند غرق می شود و غرق می کند..



+دیگه به چه زبونی باید بگم کتاب نامه های بلوغ عین صاد رو حتما بخونین؟! :دی

+کنکور ابزار بود بچه هااااا... ابزااار(میدونم برای گفتنِ این جمله یه کم دیره!)

اما اینو به موقع میگم: رشته ای که انتخاب میکنید هم ابزااااره...

با هدف اشتباه نگیرید.

با هدف اشتباه نگیرید...

آه که چه دل پُرررر دررررردی دارمممم... وین اشکِ روی گونه شیواترین بیان است...

۱۵ نظر ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۶
لوسی می

دیروز رفتم باشگاه نزدیک خونه مون.

و تصمیم دارم کلاس ورزشی ثبت نام کنم.

در مورد موسیقی هایی که احتمالا میذارن ازش پرسیدم

بهم گفت اگه آهنگ هیجان آور نمیخوای فقط بیا پیلاتس! بقیه ش همه آهنگی و موزیکاله.

بعدم بدون اینکه من چیزی بگم کلی توضیح داد که به خدا ما آهنگ گوش کُنا کافر نیستیم! :/

نمیتونستم و نتونستم تو اون دو دقیقه صحبتمون براش جا بندازم که اصلا تصورم در موردشون این نیست.

اما دلم سوخت. خیلی خیلی.

از این بابت که چقدر بده که مردم رو به سلیقه ی دینداریِ خودمون به سه دسته ی مومن، ملحد و بی غیرت دسته بندی میکنیم و اینقدر بین مردم تفرقه ایجاد کردیم.

که این بنده خدا فکر میکنه خوبه برای منِ چادری توضیح بده که مسلمونه! :/




به یاد برنامه ی نقدی افتادم که چند وقت پیش در مورد کتابهای انتشارات سمت تو تی وی پخش شد.

یک طرفِ میز مناظره آقای زرشناس بود که من تا اون روز نمیشناختمش.

مردی با صورت و محاسن کاملاً تراشیده و آستینهای بالا زده که اصلا و ابدا چهره ی مذهبی رو متصاعد نمیکرد،

و طرف دیگه ی صحبت حجه الاسلام دکتر ذبیحی بود سرپرست سازمان سمت که چهره ی یک حجه الاسلام نیاز به توضیح نداره.

بحث بر سر این بود که کتابهای سمت به عنوان کتب رسمی درسی دانشگاه ها چقدر از اندیشه های نظام پاسداری میکنه.

خب در نگاه اول انتظار داشتم جناب زرشناس نقش لیبرالِ بحث رو بازی کنه اما کاملا برعکس بود و چنان با هیجان و از سوزِ دل به حمایت از مبانی نظام و کوبیدنِ متونِ کتابهای سمت و متهم کردنشون به ناسیونالیست بودن، لیبرال بودن، ضد نظام و ارزشهای اسلامی و ملی گرا بودن پرداخت که در یک کلام باید بگم شیفته ی تفکراتش، بیانش و دانش بالاش شدم‌.

مردی از رفقای شهید آوینی که در طول صحبتش چندین و چند بار با مستر متحیرانه به هم نگاه کردیم و گفتیم اصلا به تیپ و قیافه ش نمیاد اینقدر آرمان طلب و انقلابی باشه!

بعدم رفتم در موردش سرچ کردم و هی بیشتر ازش خوشم اومد.

جالبه از اون روز ایشون رو تو دوتا شبکه ی دیگه هم دیدم و نشستم پای حرفهاش.

به مستر میگم چی باعث میشه که با مشاهده ی تیپ و قیافه ی آدمها سریع خط کشی می کنیم و اجازه نمیدیم طرف از هویت واقعیش بگه.

من اصلا کار ایشون در نداشتنِ تیپ متدینین رو تایید نمیکنم، حیفِ ایشون که با این علم و سواد و اندیشه، چهره ی متعارف یک اندیشمند اسلامی رو بروز نده، اما با دیدنشون تلنگر خوبی دریافت کردم... قطعا ایشون از من با این ظاهری که دارم خیلی مسلمان تره.

امان از قضاوت بر مبنای فرعیاتِ دینی، امان از تفرقه، امان از حکم دادن به الحاد و ایمان مردم...الامان.



+نمیدونم چقدر منظورم گویا بود! دوست داشتم نکات دیگری هم بگم اما راستش ترسیدم..از دوستان متشرع ترسیدم که منو به کفر متهم کنند و از دوستان غیرمتشرع ترسیدم که توجیه و بهانه ای برای بی توجهی به احکام الهی پیدا کنند.

عمل به احکام الهی تحت هر شرایطی واجب است.

لطفا متن رو آزاد اندیشانه بخونید.

۲۲ نظر ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۷:۳۵
لوسی می

و من دوباره خاله شدم ^_^



+حضور گرمش مبارکِ زمین :)

۲۵ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۵
لوسی می

دیشب از فرط روان پریشی،

از مستر خواستم نیم ساعت هم که شده بچه ها رو ببره بیرون،

تا من سر و سامونی به خونه بدم.

یهو دلم کتابی رو خواست که در حس و حالی خاص به هوای "پیاده روی عشق" خریده بودم.

تا مستر برگرده مشغول خوندنش شدم.

هرچند کتاب اونقدرها که من انتظار داشتم که لایق اون حال و هوا باشه جذاب نیست،

و حتی اسمش هم "پیاده روی عشق" نیست (:/)

اما هرچی که باشه 

دست نوشته ی خودم بر صفحه ی اول کتاب (برای مشاهده کلیک کنید)

اون رو به ارزشمندترین کتاب دنیا برای من تبدیل میکنه. :)



+دقیقا چهار ساعت بعد، معجزه رو به چشم دیدم. ^_^

+عشق روی پیاده رو، اثر مصطفی مستور.

۲۳ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۰
لوسی می

حتما تا حالا شده گزینه ای برای انتخاب به عنوان غذای ظهر نداشته باشین،

اما تا حالا شده هیچ رغبتی به غذا خوردن هم نداشته باشین؟

والا اوضاع من الان هردوی این مصائب به صورت همزمانه. 

دو ماهی هست که آشپزی برام به عذااااااب تبدیل شده!

این روزها به هزار زحمت و عذاب ظهرها یه غذای بخور و نمیر می پزم و عصرها با یه مکافاتی عصرونه درست میکنم که رفع تکلیف کرده باشم و شام هم که هیچی! 

و بعد مدام تو فکرم که امروز بچه ها گوشت نخوردن و تخم مرغ نخوردن و فلان و بهمان!

یعنی عذاب سوبله! :/

مستر میگه حوصله نداری غذا بپزی از بیرون سفارش بده!

بهش میگم والا این روزا منوی رایگان ارم رو هم جلوم بذارن هیچی انتخاب نمیکنم!

گاهی هم برای برداشتنِ بار تهیه ی غذا، شبها غذا سفارش میده،

اما من بیش از دو لقمه نمیتونم بخورم! 

نه اینکه زود سیر بشم بلکه رغبتی ندارم!

روزگار سختیه :/



+کلا انگیزه های غذاخوردنم رو از دست داده م!

۲۱ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۴
لوسی می