ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۴ ارديبهشت ۹۶، ۰۱:۱۲ - آرزو ﴿ッ﴾
    آخی :)

چند وقت پیش که پسرک رو برده بودیم شهربازی،

اونجا یه کالسکه ی متصل به اسب دید،

و اینو امروز ساخت.

:)



+لازم نیست بگم که چقدر براش غش و ضعف رفتم دیگه :)

+اصرار داشت خودش عکس بگیره، کیفیت پایین عکس ناشی از اینه.

+اون چیزی هم که رو چشماشه، عینک خودساخته شه! :)
۱ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۵۷
لوسی می

پسرک میخواد بخوابه،

میره تو اتاقش میگه:

روی تختم شلوغهههه!

یکی بیاد کمکم کنه.

مستر میره کمکش.

پسرک:

میدونم خیلی خسته ای،

اما باور کن مجبوووور شدم صدات کنم بیای کمک!

:)



+به مستر میگم چطور غش نکردی اونجا براش؟!

:دی

۸ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۶
لوسی می

چقدر بهار خمارانگیزه!

من همه ش دوست دارم بخوابم،

اما پایان نامه نمیذاره.

مجبورم تمومش کنم!

مجبوووووووووووورممممم..

مجبوووووووووووور!

۲ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۲۱
لوسی می

بخند، دنیا مال ماست،

بخند، امسال سال ماست،

بخند، خنده فال ماست،

بخند،

بخند،

بخند.

:)



+آقا امسال سال ماست!

ان شالله. :)

۴ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۷
لوسی می

احساس میکنم این سنی که من دارم،

سن به ثمر نشستن تلاشهاست،

سن بهره برداریه.

شاید برای همینه که مدام تو ذهنم برای خودم برنامه میچینم،

که این کار رو هم میتونم بکنم،

اون کار رو هم میشد کرد!

اما می بینم که تلاشهای من اونقدری نبوده که الان بهره برداری کنم.

دوست داشتم الان همه چیز برای عملی کردن رویاهام مهیا می بود که نیست..

مثلا فکر میکنم کاش تو این دوسالی که برای گل پسر مرخصی گرفته بودم

قرآن رو حفظ میکردم.

شاید شدنی بود!

شاید!

۲ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۲
لوسی می

هزار سال پیش، یه صحبتی از رهبری پخش شد،

که در مورد خاطره ای از زندگیشون تعریف کردن که مرگ رو به چشم دیدن،

یادم نمیاد قضیه چی بود،

فقط این جمله شون رو یادمه که گفتن

در اون لحظه تمام زندگیم مانند فیلمی از جلوی چشمم گذشت،

و من فکر کردم که الان در حضور پروردگار چی باید ارائه کنم،

و فهمیدم که هیچی ندارم که به خدا عرضه کنم،

چون هرکاری که تا به حال کرده م،

قابل مناقشه ست و ممکنه با لذتهای نفسانی در هم آمیخته باشه،

و فقط خداونده که به اعمال ما بصیر است،

و (...)

هزارساله که این صحبت تو ذهنم می چرخه،

که وقتی چون اویی که یک عمر رو در مجاهدت و تلاش صرف کرده،

و یک لحظه برای هدفش بیکار ننشسته این رو میگه،

من چی باید بگم! :|

این شد که تصمیم گرفتم لیستی از دارایی های اخرویم تهیه کنم،

و خب نتیجه معلوم بود که هیچی پیدا نکردم،

هیچیِ هیچی!

لذا یه تصمیم ثانویه گرفتم!

اینکه این لیست خالی رو متعمدانه و آگاهانه پر کنم،

شاید هیچ کاری در زندگیم نتونم انجام بدم که قابل عرضه باشه،

اما تصمیم دارم به یک آیه از قرآن عمل کنم،

فقط یکی!

آیه ش رو هم انتخاب کردم،

یه آیه ای که ایمان بالایی هم نمیخواد! :دی

و در هنگام ملاقات با پروردگار بگم من هیچکار نکردم قبول،

اما این آیه رو اجرایی کردم،

حالا هرقدر که اون آیه ی نور،

ارزش و مرتبت داره به من جایگاه بدید..

و...

و تو سفر پر برکتمون،

تصمیم گرفتم قرآن رو حفظ کنم!

شاید عامل به قرآن نشم،

شاید اونقدر دلم سیاه باشه که نورش قلبم رو نورانی نکنه،

اما حتی اگر شده مثل یک شمع،

به قدر نور یک شمع،

دنیای سیاه قلبم رو روشن خواهد کرد.

و هیچوقت این نور خاموش نخواهد شد،

و من این حفظ کردن رو در لیستم خواهم نوشت!

من قرآن رو حفظ میکنم...

حتی اگر چند سال طول بکشه!



+هرکه دارد سر همراهی ما بسم الله.

+پایه باشین اینجا یا تو تلگرامی جایی،یه گروه بزنیم قرآن حفظ کنیم! :)

روزی یک ربع، روزی پنج آیه.

۱۲ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۶
لوسی می

تو راه میومدیم و من داشتم به شهرهای بهشتی فکر میکردم

و برای زندگی تو اون شهرها رویاپردازی میکردم،

به این فکر میکردم که مگه ما چقدر زنده ایم که بخوام همونم تو سختی زندگی کنم،

و از دیدن سبزه ها و درخت ها عشق میکردم و کلا رو ابرها بودم

و البته در حسرت!

یهو!

وسط این لذت عمیقی که داشتم از دنیا می بردم،

یه بیلبوردی توجهمو جلب کرد که عکسی بود از رزمندگان در زمان جنگ!

تموم شد دیگه!

به یکباره فرو ریختم!

اساسی!

داغون شدم اصلا!

شروع کردم به گریه کردن!

از تصور اینکه من اینقدر برای دنیام برنامه میریزم و حسرت میخورم

بعد یه عده ای هرچه که بود، هرچه که داشتند، هرچه که لذت بخش بود رو

گذاشتن و رفتن!

همین!



+حتما چیز دیگه ای دیده بودن، یا درک دیگه ای داشتن..

۴ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۸
لوسی می
وقتی وارد مشهد شدیم

هرجا نگاه کردم جز بهشت ندیدم!

این بار سعی کردم به دیدِ یک مسافر به شهر نگاه کنم،

همونطور که به شهرهای دیگه نگاه کرده بودم،

و وااااااااقعا مشهد خیلی قشنگه!

خیلی خیلی خیلی!

ورودی شهر که خیلی قشنگتر از همه جای اصفهان بود!

فقط مشکل اینه که اینجا بوی گل نمیده! :)))

دیگه مستر گفت الحمدلله که اینجا هم بهشت شد!

حالا با خیال راحت به زندگی کاریم میرسم!

:))



+قبل از ورود به شهر مثل همیشه حس و حال اینجا منو گرفت!

به مستر میگم واقعا نزدیک شدن به اینجا، حسی داره که هیچ جای دیگه ای نداره،

هیچ شهر دیگه ای این حسو نداره،

نه به خاطر اینکه شهر ماست!

به خاطر اینکه "تو" در این شهری!

+لا أُقسِمُ بِهذَا البَلَد، و أنتَ حلٌّ بهذَا البَلَد..

سوگند به این شهر، شهری که تو در آن جای داری..(1و 2 سوره ی بلد)

صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی.

۱۳ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۷
لوسی می

 تو این سفر من فهمیدم گل پسر خیلی جذابه!

تقریبا نود درصد کسانی که به ما می‌رسیدند

 از ایرانی و خارجی، 

تا با گل پسر خوش و بش نمی‌کردن از کنارمون رد نمی‌شدن!



+حتی مأمور عوارضی اتوبان!

+فکر می‌کنم چرا به هیچکدوم از خارجی ها پیشنهاد ندادیم با گل پسر عکس بگیرن؟! :/

:))

۶ نظر ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۸
لوسی می

اینم گل پسر ما تو میدان امام

قبل و بعد از فرو رفتن در چاله ی پر از گل و لای!



+در کمال تعجب برای اولین بار شلوار زاپاس برای گل پسر بر نداشته بودم

ولی خوشحال شدم که رنگ شورتش با تی شرتش ست بود و تیپ جدیدی محسوب میشد! :))

۸ نظر ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۳
لوسی می

شاید خدا چشمهایت را گرفت

تا نبینی آنچه را که برایت دیدنی نبود

و دیدنش سخت آزرده ات می‌کرد..


+ نداده های حکمت آمیز..

۰ نظر ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۵۰
لوسی می

تو باغ پرندگان نقش پدر و مادر بدآموز رو بازی می‌کردیم!



+همراه با ما یه عالمه بچه ی مهدکودکی هم اومده بودن باغ،

خب طبیعتا ما پسرک رو مثل مربیان مهد محدود نمیکردیم

و حتی برای بعضی کارها مثل غلت زدن رو سراشیبی چمنها، ایستادن جلوی فواره ی آبیاری چمن یا نزدیک شدن و دنبال پرنده های ازاد دویدن تشویقش هم می‌کردیم!

و همین موضوع دو سه بار شر به پا کرد! :دی

۱ نظر ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۷
لوسی می

اصفهان واقعا بهشت دل انگیزیه.

من زندگی در اصفهان رو هم خیلی خیلی دوست خواهم داشت.

سرسبزتر از شیراز،

اما عطر شیراز محشر بود..



+حسرت نشستن کنار زاینده رود پر آب به دلمون موند :(

۸ نظر ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۴
لوسی می

صبح بچه ها رو بردیم باغ پرندگان که برای پسرک تجربه خوبی بود

و در کمال تعجب من، به هر پرنده ای میرسیدیم می پرسید :مامان اینجا (رو تابلوی راهنما)چی نوشته؟

و جزییاتش رو هم میپرسید:

بگو نوشته چی میخوره؟

اسمش چیه؟

این کنجکاویش رو خیلی دوست داشتم.

:)

۲ نظر ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۱
لوسی می

قم پر برکت :)

الان قم هستیم و خانم پسرخاله مستر مجموعه کامل «من دیگر ما» رو به من هدیه داد :)

به نظرم از فرط بروز هیجان از دریافت این پنج کتاب

دیگه داشتم از مسیر اصلی قدردانی خارج میشدم

و ندید بدید بازی درمیووردم!



+:/

+یادم باشه یه بار از مدل قدردانیم فیلم بگیرم ببینم من موقع قدردانی چه جوری ام! :))

۴ نظر ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۷
لوسی می