ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۵ فروردين ۹۶، ۱۶:۴۵ - منتظر اتفاقات خوب (حورا)
    الهی آمین.

۶۶ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

داریم همگی با پسرک در نقش پلنگها بازی میکنیم؛

مستر، پلنگِ پدر، من پلنگِ مادر و پسرک پلنگِ پسر!

وسط بازی سنجد بیدار میشه،

به مستر میگم: پلنگِ پدر! لطفا بچه پلنگ کوچک رو دریاب!

مستر: مگه چند تا بچه پلنگ داریم؟

من: خب دو تا دیگه!

مستر: اون چیه؟ پسره یا دختر؟!

من: پسره دیگه! :|

مستر: ای بابا!

نمیشه لااقل تو بازی دختر داشته باشیم؟!


:))

۹ نظر ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۴:۲۵
لوسی می

امروز قرار بود بریم مهدکودکی رو ببنیم

که به روش "مونته سوری" فعالیت میکنه.

روشی که میگن برای پرورش خلاقیت کودکان خیلی خوبه،

داشتم در موردش مطالعه میکردم به جاهای خطرناکی رسیدم!

مثل اینکه یک روش فراماسونری و صهیونیستیه!

:|

۷ نظر ۲۸ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۸
لوسی می

همین الان 27 ساله شدم!

:)

۹ نظر ۲۸ آبان ۹۴ ، ۰۰:۰۰
لوسی می
سوال:
اگر شما یک پسر سه ساله باشید
که میخواید تو سینک میوه بشورید
اما دستتون به سختی به سینک میرسه
و با وجود پافشاری شما
مامانتون اجازه نمیده که صندلی بذارین و برین بالا،
میوه ی مدنظر رو چطوری میشورین؟!


پاسخ:
- یک لیوان برمیداریم،
از آبریز یخچال پر از آب میکنیم
و بعد یک سینی می گذاریم
و میوه را با آن آب در سینی شستشو می دهیم!
میوه آماده است!
 :)
۵ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۳
لوسی می

پسرک روی زمین قل می خورد..



+این پست درخواستی پسرک بود!

خیلی بدقلقی می کرد

گفتم بیا ببین از تو چه چیزایی اینجا نوشتم!

بعد چند تا از خاطرات بدون بدآموزی رو که نوشته بودم از رو خوندم براش

کلی ذوق کرد از یادآوری خاطرات

و بعد اصرار، که بنویس:

پسرک(اسم خودش) روی زمین قل می خورد!

با همین الفاظ کتابی!

:))

۳ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۷:۵۱
لوسی می

فک نکنم دیگه اینجا دووم بیاریم!

مستر میگه میریم به زودی...

۱ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۷:۱۵
لوسی می

به خاطر بازی های همیشگی سازمانی

مستر به آرزویی که حقش بود

نرسید...



+به نظرم خدا میخواد امتحانمون کنه..

+نمیدونم چقدر برای مستر همدل شدم و آرامبخش!

چقدر سخته زن بودن! :(

۲ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۷:۱۳
لوسی می

به نظرم خیلی فیض و سعادت میخواد

که در حق کسی یه کار خیری انجام بدی،

و امام حسین(ع) شخصاً ازت قبول کنند!



+بدون اینکه اصلا از امام خواسته باشی!

۱ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۷:۱۰
لوسی می

ماجرای امروز من،

و مادرشوهری

به مهربانی مادر!



+امیدوارم ایشون هم منو به چشم دخترش دیده باشه.

و ازم به دل نگیره.

۳ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۸
لوسی می
خدای من!
اساسی پسرک رو چشم زدم!
چی شد؟!
واقعا چی شد که اینطوری شد؟!


:((

+
۴ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۴:۳۳
لوسی می
یه روزی روزگاری
موهای سرِ پسرک به اصطلاح شکسته بود
مستر هم برای اینکه موهاش رو درست کنه
خیسشون کرد با دست درستشون کرد!
از اون روز برنامه ی روزانه ی پسرک،
یک وعده خیس کردن کامل موهاشه!
:|

حالا اینا خیلی اشکالی نداره،
امروز با خودش فکر کرده بود که
یه کم صابون مایع هم بریزه رو موهاش
شاید نتیجه ش جالبتر شد!!
:|


+این شد عامل یک حمام اجباری،
با موسیقی متن گریه های سنجد :((

۸ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۲:۱۳
لوسی می

با پسرک قرار گذاشتیم که

اگر قبل از اومدن مستر اسباب بازی هاشو جمع نکنه

هرچی که من جمع کنم، برای یک روز میره بالای کمد!

روز اول که حیوون هاشو جمع کردم

گفت حیوونامو بده

گفتم من نمیتونم بدم، چون قراره تا شب بالا بمونه.

روز دوم؛ موقع اومدن مستر:

- الان وقت جمع کردن اسباب بازی هاست،

بدو بیا با هم جمع کنیم.

+ من خیلی کوچیکم! خسته میشم تو جمع کن!

- اگر من همه شو جمع کنم، مجبور میشم بذارمشون بالا ها!

+ اشکالی نداره، بذار، فردا باهاشون بازی نمیکنم!!!


:))


+تو ریخت و پاش اتاقش آزاده!

این تاکید برای جمع کردن ها، مربوط به جمع کردن هال پذیراییه!

+سخت نمیگیرم، حتی اگر یک دونه لگو یا آجر یا هر اسباب بازی ای رو خودش جمع کنه ازش قبول میکنم!!

هرچند سعی میکنم متوجه نشه که اینقدر کم همکاری کرده!

:)

۸ نظر ۲۶ آبان ۹۴ ، ۱۱:۳۸
لوسی می

این آمار سایت کلا غلطه!

من الان شش نفر حاضر در سایت دارم،

و یک نفر بازدید کننده ی امروز!

مگه داریم؟

مگه میشه؟!


+صرفا جهت اطلاع رسانی به بلاگ داران محترم!

۳ نظر ۲۶ آبان ۹۴ ، ۰۰:۳۲
لوسی می

بوی لواشک تو خونه پیچیده

و عجیبه که

حالم داره از بوی این خوراکی خوشمزه

رسماً به هم میخوره!




+یا این لواشکه یه چیزیش هست یا من!

+فکر کنم تا حالم بدتر از این نشده،

بهتره برم خاموشش کنم

و عطای لواشک رو به لقاش ببخشم!

۴ نظر ۲۵ آبان ۹۴ ، ۲۳:۳۳
لوسی می

وقتی کامنتی رو بخونی

که دوستی مهربان

از جانب مسترت برات فرستاده!



+حس عجیبیه!

یه بغض بالفعله

ناشی از اختلاط عشق و دل شکستگی و ناامیدی!

۰ نظر ۲۵ آبان ۹۴ ، ۲۳:۳۱
لوسی می