ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲ خرداد ۹۶، ۱۶:۲۳ - شبنم بیقرار
    :)

۴۱ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

اگر زندگی شما یک کتاب بود
و شما نویسنده اش بودید
دوست داشتید داستان زندگی شما چگونه پیش برود؟؟!  


+بهش فکر کنید!
۲ نظر ۲۹ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۶
لوسی می

برای دکترم شرایط ویاریم رو نوشته بودم

برام نوشته:

یک روز در میان سرم تزریق کنید.

همچنین روز در میان از آمپول دمیترون استفاده کنید!

 :|



+بی خیااااااااال!



۲ نظر ۲۹ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۶
لوسی می
قبل ترها کافی بود تصمیم بگیرم یه خبری تو فامیل نپیچه
تا به طرز وحشتناکی همه باخبر بشن!
الان که اصلا پخش شدن یک خبر برام مهم نیست،
همه به طرزی عجیب رازدار شده ن!  
:|


+عجیب نیست واقعا؟؟!
۰ نظر ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۵
لوسی می
امروز جلسه دفاع یکی از بچه ها بود
حال نداشتم نرفتم.
:(
۰ نظر ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۴
لوسی می

چی میشه که خانم ها

این همه سختی بارداری و زایمان رو

فراموش می کنن؟؟!

 

+واقعا چطوری میشه؟!

۰ نظر ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۴
لوسی می
دیشب بالاخره رفتیم خونه مامانم
و من حال و روزم داغون بود!
شاید مامان نگرانم شد،
اما من بازم چیزی بهش نگفتم!
:|
۰ نظر ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۳
لوسی می
دیروز مادرشوهر جان به من گفت:
من مدتهاااااست میدونم تو بارداری!!
:| 


+البته من هرگز باور نکردم! :دی
۰ نظر ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۳
لوسی می
این هفته که گذشت
سه چهار روزی نهار خونه ی مادرشوهرم بودم
و نهار من به زور به شش قاشق می رسید
این شد که مادرشوهرجان به مستر گفت
"این خانمت رو ببر دکتر یه چیزیش هست!"
مستر هم احیانا در پاسخ،
فیگور تابلویی اتخاذ کرده بود
که مادرشوهر گرام متوجه گردیده
و به کسبِ عنوان سومین شخص مطلع در خاندان مفتخر شد.  


+هرچند که با گذشت دو روز،
هنوز به من تبریک نگفته!!!!

۲ نظر ۲۶ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۲
لوسی می
مفقودی
۰ نظر ۲۶ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۲
لوسی می
اینکه کسی بهره مند از نعمتهای دنیا و خوشی هاست،
نشانه ی لطف خدا به اوست؟؟!
نه!
کی گفته این نعمتها و خوشی ها
نشانه ی لطف خداوند است؟!
یَتَمَتَّعُونَ وَیَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ  


+برشی کوتاه از یک سخنرانی آیت الله آقا مجتبی تهرانی
+ از این جهان متمتع و بهره مند می شوند و چون چارپایان می خورند و جایگاهشان آتش است.
+سوره ی محمد(ص)، آیه 12
۰ نظر ۲۵ دی ۹۳ ، ۱۵:۴۰
لوسی می
از مامانم خیلی دلخورم!
خیلی!
دو سه هفته ای هست که خونه شون نرفتیم
و همو ندیدیم.
چرا؟
چون مدام میگه نیاین! داداشت امتحان داره!!  


+نمیدونم باید خوشحال باشم که باهامون نداره یا نه!
اما نیاین گفتن های پی در پی به بهانه ی امتحانات آزارم میده.
+خوشحالم که بهش نگفتم باردارم.
وگرنه برام توقع بیشتری ایجاد می شد.

۰ نظر ۲۴ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۱
لوسی می

این روزها

از صبح تا شب

افقی هستم!

:((

 

+از اونجایی که کلا اهل بایگانی خاطرات دردهام نیستم،

ویارهام روی بارداری قبلی رو دقیق یادم نیست،

اما مطمئنم اینطوری زندگیمو فلج نکرده بود!!



۰ نظر ۲۳ دی ۹۳ ، ۰۷:۵۶
لوسی می
الان فهمیدم
که یکی از صمیمی ترین دوستانم هم
تقریبا هم زمان با من بارداره :)  


+ذوق بنمودم :)
+البته اون اولین بارداریشه :)
۰ نظر ۲۱ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۰
لوسی می
کلاً این روزها نگران سنجدم.
خیلی نگرانم..
هرچی میگذره احساس نگرانیم بیشتر میشه.
:((
۰ نظر ۲۱ دی ۹۳ ، ۱۵:۲۹
لوسی می
واااااااااااای که این روزها اصلا حالم رو به راه نمیشه
حتی لحظه ای!
رو به راه نمیشه که نمیشه که نمیشه!
۳ نظر ۲۱ دی ۹۳ ، ۰۷:۵۵
لوسی می