ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۷ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

کمتر از 24 ساعت به مهلت نهایی ارائه ی پایان نامه

بچه ها رو فرستادم خونه ی پدر مستر،

و دارم مثلا کار میکنم :)



+یعنی به معنای واقعی کلمه، به دقیقه ی نود رسیدم!

مستر هم صبح قدری دیرتر رفت سرکار و این فایل ورد رو برام تنظیم کرد.

خوبه آدم یه مسترِ کار بلد تو خونه داشته باشه ها!

+قرار بود برم فایل رو به استاد نشون بدم بی خیال شدم دیگه!

+تازه خودمم تحویل گرفتم و برای ناهار پیتزا سفارش دادم!

از من بعید بود خدایی! خدااااایی! :)

۸ نظر ۳۰ دی ۹۶ ، ۱۴:۵۰
لوسی می

امروز با خبر شدم که یکی از دوستان مجازیم،

جایزه‏ ی (...) رو برای رساله ش برنده شده،

و از دستان مبارکِ(:دی) رئیس جمهوری اسلامی ایران جایزه ش رو دریافت کرده.

آقا واااااقعاً خوشحال شدم انگار خودم برنده شدم!

ولی چون رفاقتمون خیلی مجازی و از ابعاد غیر علمی بود نمیشد به خوبی بروز بدم،

نگران بودم فکر کنه دیگه زیادی دارم جو میدم.

اما خدایی خوشحال شدم :)

راستش اصلا فکر نمیکردم که این دوست مجازی اینقدر نخبه باشه!

اصلا ها!

دمش گرم کاش قسمت ما هم بشه چنین موفقیتهایی :)



+بعد با خودم فکر کردم اگر دکترا قبول بشم،

به استاد راهنمام میگم یه موضوعی باید برای رساله م انتخاب کنم

که احتمال برنده شدن داشته باشه! من جایزه می خواااام. :)))

+شما هم اگر نخبگی به خرج دادین ما رو با خبر کنین من واااااقعا خوشحال میشم از این رفاقتها :)

۱۶ نظر ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۶
لوسی می

خدا خیلی بزرگتر از اونه که با گناه کردن بشه ازش دور شد.



+نقل از این فیلمی که الان داره پخش میکنه.

خدایی عجب جمله ایه ها!

۶ نظر ۲۹ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۹
لوسی می

پیر شدم واقعا!

چرا کارهای ویرایشی متن تموم شدنی نیستن؟!

:((

۶ نظر ۲۷ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۴
لوسی می

توی مملکتی که بخواهی اندازه یک کاغذ آچهار تابلو بزنی بالای در مغازه ات باید صدتا مجوز بگیری،

هزار و خورده ای تابلو بالا میرود: موسسه مالی اعتباری فیلان،

مردم حساب باز میکنند به امید چهارشاهی سود،

موسسات ورشکست میشوند.

سپرده گذارها اعتراض می کنند. نه یکبار شصت و چند بار...

شنیده نمیشوند...

خونشان به جوش می آید،

خون بی شغل ها هم،

خون جوانها هم،

اعتراض دارند،

کم کم اعتراض ها رنگ و بوی دیگری میگیرد...

باقی اش را هم بهتر از من در جریانید...

در همین حین: پرچم ایران را آتش میزنند،

دوستی که از روی پرچم اسرائیل نینجاوار میپرد ساکت است.

وزیر راه استعفا میدهد از وزارت،

یک دلیل هم بیشتر ندارد: از امورتجاری و بازرگانی خودش مانده است،

به عبارت دیگر : نمیصرفد!

دولت بهاری ها گم میشوند،

خفه میشوند آنگونه که انگار نبوده اند.

صدراعظم میگوید: بگذاریم مردم آزاد حرف بزنند.

شب تلگرام فیلتر میشود.

ایذه سقوط میکند،

نیروی دریایی سپاه از راه دریا آزادش میکند!

صدا و سیما از فواید فیلتر تلگرام گزارش میرود

و یک دوره همه موسیقی های حماسی مجید انتظامی را مرور میکنیم.

همه به صدا و سیما فحش میدهند.

توله پهلوی بشکن میزند که: دارم میام به تهرون...

عفریته بی شرف اشرف نشین از شلوغی ها حمایت میکند.

از دست سیداصلاحات عده ای خشمگین میشوند.

سلبریتی ها از اختشاش ها یکی به نعل یکی به میخ حمایت میکنند

و از اوف و جیز بودن گاز اشک آور و باتوم حرف میزنند.

موج سواری را عالی بلدند.

زنی شوی و فرزند مرده از حادثه ماشین آتش نشانی به متن سنگ قبر فکر میکند.

دستگیری ها آغاز میشود.

عده ای فکر میکنند هنرمند و دانشجو و روحانی بودن باعث برائت از جرم است

و هشتگ میزنند جای فلانی فلانجا نیست.

مشاور فرهنگی وزیرنفت که اتفاقا شیخ است از شلوغی ها حمایت میکند،

یکی به نعل یکی به میخ.

شعارها را یکی می دهد که از سانروف برای مردم زلزله زده لبخند هالیوودی میزند

و فحش ها سهم آنهاست که چادر به چادر درد مردم را شنیدند.

نکبت ربا زندگی هامان را برداشته،

علنا حرام می خوریم.

به هم بی رحم و مروت شده ایم.

کسی میداند کارگران معدن یورت حقوق گرفتند؟

خسارت و دیه شان پرداخت شد؟

کسی میداند الان کرمانشاه چند درجه سردی هواست؟

کسی خبر دارد مرد تاکسی سوخته الان چه میکند؟

از تعداد کارگاههای ورشکسته آماری هست؟

بگذریم.

به قول عباس: مو قبل از جنگ رو زمین کار میکردم باتراکتور،

بعد جنگ برگشتوم سرهمون زمین بی تراکتور...

وسط این همه هیاهو دوباره این مستضعفین بودند که چوب دوسرطلا شدند

و ککی که باید در تنبان حضرات می افتاد، نیافتاد؟



+باید چند سال خون گریه کنیم تا خداوند فرجش را برساند؟؟!

این مملکت را بلا گرفته..ببینید کِی گفتم :((

کِی به خودمون میایم؟؟!

+متن از حامد عسکری بود..جا داره چند بار بخونیدش. جزئیات ظریفی داره و همه ی لغات رو متعمدانه چیده ..

۲۰ نظر ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۱:۲۳
لوسی می

در آتش غرق شدند و در دریا سوختند...



+فکر لحظه های آخر یک عزیز، آدم رو پیر میکنه.

و ما تدری نفس بأی ارض تموت.. و هیچ احدی نمیداند که در کدام زمین از دنیا خواهد رفت...(34لقمان)

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم.نثار روحشون.

۱۲ نظر ۲۴ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۲
لوسی می

5 روز تا فرصت نهایی پایان نامه.



+اوضاع بد نیست. کار عقب مونده ی زیادی ندارم،

هرچند که استاد مشاورم یه سری اصلاحات به پایان نامه وارد کرد که شاید وقت گیر باشه اما تو پنج روز میتونم برسونمش ان شالله.

مشکل اصلی اینه که من هنوز فایل رو ندادم استاد راهنمام بخونه!

نگرانم که استاد راهنما تأخیر کنه در رسوندن مطالب به من.

خودم هم گاهی شک میکنم که آیا روش کارم درست بوده یا نه! احساس میکنم به قولی یه گوشه ش هنوز بازه!

اما خب فعلا که همینه که هست!

همین دیگه! همه چی نرماله تقریبا و محتاج دعاییم :)

۷ نظر ۲۴ دی ۹۶ ، ۰۹:۳۶
لوسی می

پریروز کار رو تحویل گرفتم و دلم میخواست بشینم یه دل سیر گریه کنم!

همون شبی که گل پسر رو دوباره برای تب کردنهاش دکتر بردیم،

انگار یه بخشی از این همه فشاری که این روزها روم بود میخواست از چشمهام خارج بشه،

بعد رفتیم حرم.

اما روم نشد چیزی بگم و برگشتیم.

میخواستم فصل آخر رو ببرم که استاد تأیید کنه و بعد دیگه پایان نامه رو تموم کنم،

به هر سختی ای که بود ساعت یازده و نیم بالاخره استاد رو پیدا کردم،

و بهم گفت همه شو بیار! نه فقط فصلهای منتخب!

این شد که رفتم تو سایت نشستم و تا ساعت هفت شب مشغول ویرایش همه ی فصلها شدم.

آخرش هم چیزی که میخواستم نشد، نصفش کجکی بود و نصفش راستکی!

ولی خب لااقل غلط نگارشی و محتوایی نداشت.

شب..

دیگه حتی نمیتونستم خودمو نگه دارم!



+حالا منتظر شنبه هستم که استاد نظرش رو بگه.

و بعد ببرم به استاد راهنما تحویل بدم،

و بعد فصل آخر رو بنویسم.

و بعد ویرایشها رو انجام بدم،

و بعد...

دفاع کنم.

خدا رو شکر شرایط جوری نشده که نیاز باشه شب بیداری بکشم،

اما دوست داشتم دو هفته زودتر تموم میشد.

اونطوری فرصت بیشتری برای همه چیز وجود میداشت،

و نگرانی از تعلل احتمالی اساتید رو به دوش نمی کشیدم..

+به واقع دلسوزترین آدم برای پایان نامه ی من استاد داورم بوده!

هربار که می بینمش، بلااستثنا میپرسه کارت تموم شد؟

و انگار همه ی بار و سختی کار از دوشم برداشته میشه!

۸ نظر ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۴
لوسی می

جناب آقا فرمودند پایان نامه ی بنده بسی پیچیده تر از اون چیزیه که فکرش رو میکردند

و گویا فعلا جمع شدنی نیست! :|

البته اینو استاد مشاورم هم قبلا به من گفته بود.

من نمیدونم این استادهای سه نقطه وقتی که پروپوزال می نوشتم نمیتونستند اینو بگن؟!

من میخواستم موضوعم خاص و باحال باشه،

اما نه دیگه اینقدر! :|

خلاصه هنوز که هنوزه کار تموم نشده.

اما عوضش مقاله م که دیشب فرستادم امروز اکسپتش اومد! فک کن! :دی

حالا نمره م حداقل از نوزده حساب خواهد شد.

البته اگر استادها مهربان باشند از نوزده و نیم.

دارم فکر میکنم یه مقاله ی دیگه هم بدم اصلا :)

و گل پسر دوباره تب کرد.

بیماری بچه ها واقعا داره منو پیر میکنه و رسماً روان و جسمم داره تحلیل میره...



+از روزی که پسرک رو تو مهد ثبت نام کردیم تقریبا یک ماه گذشته

و دقیقا چهارده روز پسرک از بابت بیماری غیبت داشته! :((

۱۶ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۱۴:۰۰
لوسی می

بالاخره جناب آقا نشستند پای کار بنده!

خدا به خیر بگذرونه.



+امشب آخرین فرصت ارسال مقاله ست.

و تا پس فردا اگر پایان نامه تموم شد، که شد،

اگر نشد عملا دیگه امیدی برای اتمامش تا انتهای این ترم وجود نداره.

۳ نظر ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۸:۴۵
لوسی می

وقتی این پست رو می نوشتم

اصلا فکرشم نمیکردم که نیمه ی دی بگذره

و من هنوز در همون مرحله باشم.

:|

۵ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۹
لوسی می

بیماری به خونه مون حمله کرده و انگار حالا حالا هم قصد عقب نشینی نداره،

حالا نه تنها بچه ها که منو هم درگیر کرده و خدایی خیلی هم ارتش نیرومندی داره.

و من در 10 روز مونده به آخرین فرصتِ پایان نامه م،

به معنای کلمه افقی هستم،

و هنوز منتظر این آقا!

:|



+این روزها بچه ها در بی حال ترین وضعیتی که دارن مدام یا پای تلویزیونن و یا خوابن و یا دارن با تبلت بازی میکنن،

و من قدرتش رو ندارم که سرگرمی دیگری تدارک ببینم،

و اگر هم قدرتی وجود داشته باشه به ناچار به پایان نامه م اختصاصش میدم!

+بگذرد این روزهای تلخ تر از زهر، بار دگر روزگار چون شکر آید :)

۷ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۸
لوسی می

گل پسر نشسته اینجا،

و چشمهای قشنگش در نهایت حالت کج شدگی قرار داره،

اما حاضر نیست برای درمان همکاری کنه و چیزایی که بهش میدم رو بخوره،

حتی آب پرتقال رو!

و من کارد بزنی خونم در نمیاد!

:|

۱۳ نظر ۱۴ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۷
لوسی می

حدسم درست بود!

فراموش کرده!

آخه آدم اینقدر بی مسئولیت؟! :|

:((



+ایشون!

۹ نظر ۱۳ دی ۹۶ ، ۱۴:۳۱
لوسی می

دیشب یکی از سخت ترین شبها بود،

پسرکم به شدت تب داشت و هرکار میکردم تبش پایین نمیومد..

تا ساعت سه بیدار بودم و هر نیم ساعت پاشویه ش کردم،

اما بعد تا ساعت شش بیهوش شدم!

دوباره ساعت شش پاشویه رو ادامه دادم و دوباره استامینوفن دادم.

ساعت هفت تبش پایین اومد..

و بعد خوابیدم!

خیلی خوابم میاد...



+باورم نمیشه با اینکه اینقدر ضعیفیم تا این حد احساس تملک بر دنیا رو داریم!


+بعدا نوشت: تب بالا امروز همچنان ادامه داشت، و به سی و نه و نیم هم رسید و منم بردمش تن شویی!

اما بی فایده بود.. عصر بردمش دکتر و گفت تو این سن و سال دیگه شیاف استامینوفن جواب نمیده! همون شربت فقط!

گل پسر هم تب کرده. معلومه که قضیه ویروسیه و از پسرک گرفته..  :(

امشب ان شالله مستر میاد.. لازمه که باشه هرچند که دلم براش میسوزه که نیومده باید وارد پروسه ی تیمارگری بشه.

۱۴ نظر ۱۳ دی ۹۶ ، ۱۰:۴۷
لوسی می