ارحَم مَن راسَ مالِهِ الرجاء و سلاحُهُ البُکاء.

مثلا یهو مستر بهت بگه 

اگه دوست داری بچه‌ها رو نگه میدارم،

خودت دو روزه با مامانت برو کربلا و برگرد...




+بعد من بشینم گریه کنم و گریه کنم و گریه کنم. :((

با اینکه خیلی به مامانم حق میدم که قبول نکنه فشرده بیاد ولی دوست دارم گریه کنم و گریه کنم و گریه کنم..:((

+رحم کن بر کسی که سرمایه اش امید است و سلاحش اشک...

۲۱ نظر

هزار راهِ نرفته، هزار دردِ نگفته.

وقتی دیروز مستر با تماشای برنامه فرمول یک 

برای هزارمین بار به پیامبری من ایمان آورد 

و گفت اصلاً تو باید نماینده مجلس بشی! 

و دوباره برای زندگیمون هدف‌گذاری کرد..😂😂



+برنامه فرمول یک دیشب به فاجعه‌ی "قانونی بودن حق رانت" در این مملکت پرداخت. و حرفهایی زد که من از بابتش مدتهاست با کل فامیل سرِ جنگ دارم😐

+ایمانش به پیامبری من هم از اونجایی ناشی شد که هربار من دغدغه‌ای رو مطرح کردم به یه هفته نکشیده، یه باسوادِ متخصصی همون دغدغه رو تو یه برنامه‌ای مطرح کرده! هنوز خودمون این موضوع رو هضم نکردیم! در نتیجه شما هم باور نکنین😉😂😂

۱۱ نظر

‌انا لله و انا الیه راجعون

رفتار ما در زندگی 

تابعی است از درک ما از لحظه‌ی مرگ و جهان پس از آن.

۱۲ نظر

از زندگی.

۱. کودک درونم در این روزها تو حالت بیش‌فعالی قرار داشته.

چند وقت پیش به یکی از این سرزمینهای بازی رفتیم و من یکی از بازی‌هاشو برنده شدم و ۴۰۰ تا تیکت جایزه گرفتم‌. وای اصلا حس اون لحظه رو نمیتونم توصیف کنم 😂😂

وقتی من رو برنده اعلام کرد مستر نبود و من وقتی دنبالش میگشتم که بهش فخر بفروشم بقیه ملت و مخصوصا بچه‌های کوچیک رو می‌دیدم که با نگاه هیجان زده به من نگاه میکردن😂😂 یه جوری که انگار بر قله افتخار ایستاده باشم😂😂

البته حس خودم هم دقیقاً همین بود😂😂 :)))

دیروز هم به اصرار پسرک کیک شکلاتی درست کردیم که البته رفتیم سراغ یکی از شکلاتی‌ترین‌هاش و چاکلت لاوا کیک پختیم. خیلی خوشمزه‌است. امتحان کنین.(دستورِ شف طیبه)


۲. بعضی مسائل هست که واقعاً در موردش نمی‌دونم. اطلاعاتم اونقدری نیست که بتونم موضع قابل دفاعی اتخاذ کنم و دیدن بحث‌های بی‌سر و ته و پر حاشیه‌‌ش تو فضای مجازی منو ترغیب میکنه که برم و ته و توشو در بیارم و ملتی رو از سرگردانی برهانم و لااقل موضع شخصی و قلبی خودم رو معلوم کنم. اما تا میخوام برم در موردش بخونم احساس میکنم ارزش وقت گذاشتن رو نداره! ولی واقعاً ذهنم رو درگیر می‌کنه و از این بی‌سوادی بدم میاد! 😑

البته من موضع دارم ولی خب موضعم با عقلانیتِ خودم جوره و قابل دفاع با سند و اطلاعات و اینها نیست. در نتیجه اعلامش نمی‌کنم.


۳. والا من اگر از پونزده سالگی ایده‌های کسب و کارم رو نوشته بودم الان می‌تونستم به عنوان یک کتاب کمکی مملو از ایده‌های بکر برای شروع کسب و کارهای جدید منتشرش کنم و لااقل از طریق انتشار ایده‌هام کسب درآمد می‌کردم! چون عملی کردن ایده‌هام همیشه یه مبلغی پول میخواست که ما قدرت تحمل اون حجم از ریسک رو در شرایط غیر ثبات زندگیِ خودمون نداشتیم و یکی یکی یا کنسل شدن و یا توسط بقیه اجرایی شدن. مثلا من از اول و دوم دبیرستان میخواستم برم با سازمان حمل و نقل شهری برای اجرایی کردنِ ایده‌ی کارت شهروندی(البته نه با این گستردگی که الان استفاده میشه، در حد پرداخت هزینه‌ی اتوبوس و تاکسی) صحبت کنم. خب من هیچ وقت حامی خاصی نداشتم و هیچوقت هم نرفتم و خودشون عملیش کردن. دستشونم درد نکنه.

این روزها یه ایده‌ی تپلی تو ذهنم چرخ می‌خوره که استثنائاً پول زیادی نمیخواد ولی به شدت نیاز به همکار داره! تصمیم دارم یه پارتی دختر و پسرخالگی برگزار کنم ایده‌مو به اشتراک بذارم ازشون کمک بخوام. 😊

این پارتی بدعتی نوین در خاندان ما محسوب میشه چون جز من و خواهرم، سایرین همگی مجردند! :/

حالا ببینم چی پیش میاد. جلسه میفته برای بعد از صفر و این روزها مشغول نوشتنِ الزامات پیاده‌سازی ایده‌م هستم تا تو جلسه(!) دست پر باشم. قراره یکی از پذیرایی‌هامون هم لاوا چاکلت کیک باشه.(قانع شدین که باید امتحانش کنین؟😉)

مستر هم این وسط با کل‌کل کردن می‌خواد منو ترغیب کنه که ایده رو ادامه بدم ولی از طرفی هم هی منو متزلزل می‌کنه که حواست باشه که این کارا باعث میشه از تخصصت دور بشی. خب درست میگه اما اگر هیچ‌کدوم از ایده‌هامو عملی نکنم واقعا نسبت به زندگی خودم احساس دِین خواهم داشت! چیزی که با کنار کشیدن از فعالیت‌های تخصصیم هم بهش دچار خواهم شد! :/


۱۲ نظر

بی‌اعتمادیِ مثبت.

این بحث اونقدر برام مهمه که مدتهاست هی بالاپایین میکنم ببینم چطوری بنویسم که واااقعا اثرگذار باشه و حتی اگر شده یک نفر به این جرگه‌ی بی‌اعتمادیِ مثبت بپیونده. و البته قبلا هم ازش نوشتم.

نمیدونم میتونم از پسش بربیام یا نه ولی بسم الله و بالله و علی برکت الله می‌نویسم.

این رو بدونید دوستان که وقتی کسی عقیده و فکرش رو خودش شخصاً با تحقیق خودش و علاقه‌ی خودش انتخاب کرده باشه برای اون عقیده ارزش قائله و اجازه نمی‌ده هر حرفی به عقیده‌ش حمله کنه. این تعصب نیست. این حصاربندی نیست. این ارزش قائل شدنه. درست مثل فاصله‌ی غرور و اعتماد به نفس. شما باید اعتماد به نفس بالایی داشته باشید و از طرفی نباید مغرور باشید. اینجا هم همینه. شما باید برای عقایدتون و ارزشهاتون و فکرتون ارزش قائل باشید و در عین حال نباید تعصب نابجا داشته باشید و چشم و گوش و قلبتون رو مهر و موم کنید. اگر کسی می‌خواد عقاید شما رو به چالش بکشه باید برای حرفش دلیل بیاره و بنیان عقیده رو نشانه بره. نه اینکه از این طرف و اون طرف مصداق جمع کنه و به خورد شما بده و منتظر باشه بنیان فکریتون به همین سادگی به هم بریزه (که متاسفانه گاهی خیلی راحت به‌ هم میریزه!)

باری به هرجهت نباشید و برای خودتون و شخصیتتون و افکارتون(که حتما محققانه به دست اومده) ارزش قائل باشید. اجازه ندین هرکس هرچیزی رو به اسم عقیده و حرف درست به خورد شما بده.

و البته اجازه بدین آدم‌ها عقایدتون رو به چالش بکشند. این خیلی براتون مفیده. خیلی خیلی.

قصد این پست اینه که بیایم و یه قراری با خودمون بذاریم و در زندگیمون حرف هیچ بنی‌بشری رو باور نکنیم!

من خودم هیچ ادعایی، هیچ حرف و هیچ جمله‌ی خبری رو "باور" نمی‌کنم و تا وقتی از صحتش "مطمئن" نشدم برای هیچ احدی هم نقل نمیکنم. من اسم اینو گذاشته‌م "بی‌اعتمادیِ مثبت". که یکی از ضروری‌ترین نیازهای جوامع و علی‌الخصوص جامعه‌ی شایعه‌خیز ماست.

خب این بی‌اعتمادیِ مثبت یه سطوحی داره که باید کاملا هوشیارانه توسط خودتون تعریف بشه. مثلا چی؟ مثلا لیست معتمدینتون. که البته باید بدونید اینها تو چه زمینه‌هایی معتمد حساب میشن. نمیشه کسی تو همه‌ی زمینه‌ها حرفش حجت باشه. چون هیچ‌کس تو همه‌ی زمینه‌ها متخصص نیست. احساسی آدم انتخاب نکنین. مثلا اینکه حرفهای والدینتون رو در زمینه‌ی سیاست باور بکنین یا نه. در نقل قولهای فامیلی چطور؟ ادعای همسایه‌تون رو باور بکنین یا نه. ادعای همسرتون در مورد پژوهش‌های علمی رو باور بکنین یا نه. در موضوع دین و سیاست و جناح‌ها چطور؟ حرف کی رو باور کنیم؟ این هوشیاری خییییلی مهمه. یه وقتی هست شما به پدرتون صد درصد اعتماد دارین. هرچی ایشون بگه دربست قبول میکنین. خب باشه قبوله. حالا همین پدرِ شما با ادعای صحت، ماجرایی برای شما نقل می‌کنه و شما هم قبول می‌کنید و باور می‌کنید. خب اینم قبوله.

فردا روز دوستتون میاد خلاف اون ادعا رو به شما میگه. طبیعتاً شما قبول نمی‌کنید. میگید دلیل بیار. سند و مدرک رو می‌کنه. و شما اصالتِ سند رو بررسی میکنید می‌بینید سندش صحیحه. خب دیگه شما ناچار هستید در مقابل سند و مدرکش تسلیم بشید. حالا چی میشه؟ اولین کاری که باید و باید انجام بدید اینه که پدرتون رو از لیست معتمدین در اون حوزه خارج کنید. اعتماد شما به پدرتون در اون حوزه‌ی خاص باید از صد درصد برسه به صفر درصد. باید و باید از حالا هرچی که میگه رو بررسی کنید و بعد قبول کنید.

من شخصاً هیچ حرفی رو از هیچ‌کسی باور نمی‌کنم مگر اینکه خودم شخصاً به صحتش پی ببرم یا اینکه گروهی از خبرگان مورد اعتمادم در اون زمینه (نه یک نفر! یک گروووووه!) اون حرف و ادعا رو تصدیق کنند.

برای من اونهایی مورد اعتمادم هستند که مثل خودمن. مثلا مستر کللللی زحمت کشیده که به لیست من وارد شده اما باز هم نه در همه حوزه‌ها. در حوزه‌های خاص حرفش برام حجته ولی همین مستر اگر چیزی بگه و ادعا کنه که حرفش درسته و بعد برام رو بشه که اشتباه گفته بلافاصله از لیست معتمدینم در اون حوزه خارج میشه.

برای خانواده‌ی ما(من و مستر) خییییلی مهمه که خودمون رو بازیچه‌ی دست جریانات نکنیم. حالا این جریان یه وقتی در سطح کلان و دین و مذهب و جناح های سیاسیه که به راحتی آدم‌ها رو بازی می‌دن و یه وقتی هم در سطح ماجراهای میان خانوادگیه.

این‌که کسی بهمون بگه فلانی این کار رو کرد و این حرف رو زد و این غیبت رو از تو کرد و این تهمت رو بهت زد برای من و مستر ذره‌ای اهمیت نداره چون اونقدر برای خودمون ارزش قائل هستیم که هرچیزی و هر حرفی رو باور نکنیم و نسبت بهش موضع نگیریم. و این باعث شده که خیلی از خبرهای خاله‌زنکی فامیل اصلاً برای ما گفته نشه. خودشون میدونن ما اهلش نیستیم.

یه زمانی خودمو خفه می‌کردم که تا وقتی یک حرفی منبع نداره باورش نکنید. حالا باید بگم تا وقتی اعتبار یک منبع رو نسنجیدین اون حرف رو باور نکنین.

من وقتی می‌بینم کسی در مورد یک ادعایی پستی نوشته و برای اون پست منبع هم ارائه کرده تا وقتی ته و توی منبع و نویسنده‌ش و عقایدش و مسیرش رو درنیارم هیچ ادعایی از اون منبع رو باور نمی‌کنم. چرا به صرفِ منبع دیدن زیرِ پست‌ها حرف‌ها و ادعاها رو باور می‌کنیم و نشر هم میدیم؟ چرا واقعا؟!

اونم تو این دوره‌ی وانفساه که هرکسی برای رواج یک ادعا و یک شایعه در سطح جامعه ممکنه حتی اجیر شده باشه و دستمزد بگیره و اصولا شبکه‌های خبری و اجتماعی کاملا براساس همین رویکردهای زودباورانه‌ی مردم بنا شدن و از سادگیِ آدم‌ها به راحتی استفاده می‌کنن و هرچی می‌خوان رو به خورد مغزهای من و شما میدن. خب اینجور آدم‌ها در شبکه مجازی وبلاگ هم هستند.

لازم نیست با آدم‌ها درگیر بشید یا برچسبِ غیرقابل اعتماد بودن بهشون بزنید. نه! شاید در یک نقل قول خطا کرده باشند. اما شما خودتون باید همیشه هوشیار بمونید. بابا شما دینی دارید، مسلکی دارید، عقیده‌ای دارید. چرا اجازه میدین هرکسی هرچیزی علیه تفکرات شما بگه و شما نه‌تنها قدرت حمایت از عقیده‌تون رو نداشته باشید بلکه حرف او رو هم باور کنید. اگر دین و عقیده‌ای ندارید که هیچی. اگر عقیده‌هایی دارید که محققانه نیست و براساس حرف اطرافیانتونه ک برید و به عقیده‌ی محققانه تبدیلش کنید. ولی اگر با تحقیق به عقیده‌ای دست پیدا کردین براش ارزش قائل باشین، محققانه به عقیده‌تون پایبند باشین و در برابر حملات و شایعات هوشیار باشین. این خیلی خیلی مهمه و البته تو این زمونه بسیار هم کمیابه...

هرچیزی رو هم باور نکنین! باورتون رو از سر راه آوردین؟

فلانی برد، فلانی دزدید، فلانی اختلاس کرد، فلان دزد از فلانی دستور گرفت، فلانی بی‌گناه بازداشت شد، فلانیِ بی‌گناه توسط فلانی با دستورِ مستقیمِ فلانی کشته شد، فلانی با اون همه جرم آزاد شد! خب بابا شما از همه‌ی جریانات همه‌ی فلانی‌ها واقعاً آگاه هستید؟ یا به صرفِ شنیدن تو اخبار و پست ها و بلاگها و ادعای یه سری از آدم‌هایی که هرگز منابع رسمی و معتبری نیستند، وارد بازی شدین و دارین به این شایعه‌پراکنی‌ها دامن می‌زنید؟ اصل اینه که مطلع باشیم، پیگیر باشیم، آگاه بشیم و مطالبه‌گر باشیم و به نظر من اولویت اول مطالبات از بدنه‌ی حکومت در این زمانه باید شفافیت باشه. اما تا وقتی شفافیتی وجود نداره قبل از رسیدن به آگاهیِ صد درصد هیچ حرفی رو باور نکنید و خودتون رو وارد بازی‌های سیاسی و اجتماعی نکنید. 

همه‌مون در قبال چیزی که انتشار می‌دیم مسئولیم. همه‌مون.


+آه که چقدر دوست داشتم تعدادی مثال واقعی از پست‌ها و بلاگرها و جریانات سیاسی و اجتماعی که سادگی آدم‌ها رو نشانه رفته رو ضمیمه پست کنم! 

۱۱ نظر

فرار از خاص بودن+ دعوت عام ^_^

پیرو دو پستِ قبل.

تو پست قبلی بعد از مقدمه‌ای که راجع به شرایط خاص خودم گفتم این رو عرض کردم که نتیجه‌گراییِ اطرافیان می‌تونه به راحتی عزم جزم یک کودک رو از بین ببره. مورد دومی که میخواستم از اثرات رفتار سایرین بر خودم بگم عدم توجه‌طلبی و تلاش برای انزوا بود که این مورد خودش هم رو مورد اول هم اثر میذاره و در از بین بردن تلاش کودک موثره.

قطعا وقتی یک کودکی باهوشه یا تو یه زمینه‌ای خاصه و استعدادی داره همه‌ی اطرافیانش تشویقش نمی‌کنند و قطعاً مورد حسادت هم واقع خواهد شد. این حسادت اگر در سنین پایین به بچه بیان بشه یعنی کودک بفهمه که عده‌ای که اونها رو دوست داره، دارن بهش حسودی می‌کنن تبعات خیلی بدی می‌تونه داشته باشه. چون کودکان فی نفسه همدلی رو بلدن. شما ببینید یک کودک سه ساله وقتی می‌بینه که دوستش زمین خورده میره به مامانش یا اطرافیانی که اونجا هستند اطلاع میده که فلانی خورد زمین و طلب کمک می‌کنه. ولی همین کودک اگر هفت و هشت ساله باشه(مخصوصا پسربچه‌ها) نمی‌ره این خبر رو بده و از کسی کمک بخواد! چرا؟ چون دقیقاً همدلانه رفتار می‌کنه و خودش رو به جای او تصور میکنه. کودک هفت، هشت ساله دوست نداره اطرافیان به کمکش بیان.

خب متاسفانه هرقدر سن آدم‌ها بیشتر میشه همدلی‌هاشون کمتر میشه چون ناشی از تاثیرات محیطی به فضای رقابت وارد میشن و گویا ناچارند یه سری چیزها رو قربانی کنند که حالا بحث ما این نیست و می‌گذریم.

عرض میکردم از حسودی‌ها و حسرت‌های سایرین.

یه بار وقتی مورد تشویق دوستی قرار گرفته بودم دوست دیگری که خیلی بزرگتر از من بود و حرفش حرف حساب میشد با تشر بهم گفت چرا فکر می‌کنی تو همه‌چیزت باید با بقیه فرق داشته باشه؟

حالا فکر نکنید با یه بار شنیدن این جمله چنین شدم. به کرات این بازخورد رو در سالهای خیلی کودکانه‌م دریافت کردم. و این منو آزار می‌داد. من واااقعا دوست نداشتم هیچ چیزی از من با بقیه فرق داشته. و این باعث می‌شد و هنوزم باعث میشه که خیلی جاها اصلا ابراز وجود نکنم و سکوت کنم(منظورم فضای حقیقی است و نه فضای مجازی).

من تقریباً هیچ وقت به دوستانم اجازه ندادم در مورد موفقیتهام حرفی بزنن! اگر مامانم نزد کسی از من تعریفی می‌کرد حتما مانع می‌شدم. اگر کسی دلیل موفقیتم رو می‌پرسید می‌گفتم شانسی بوده! هیچ‌وقت، هیچ موفقیتی رو به خودم نسبت ندادم و همین موضوع باعث کمتر و کمتر شدنِ اعتماد به نفسم شد چون به خودم القا می‌شد که واقعاً شانسی بوده و همین فرار از توجه اطرافیان باعث کمتر و کمتر شدنِ تلاشم برای موفقیت‌های بیشتر میشد. من هیچوقت بابت هیچ موفقیتی لذت عمیق نبردم‌ همیشه نگران بودم برای کسانی که آزار می‌بینند.

برای یه مسابقه‌ای که من رتبه برتر شده بودم یک ماه تمام اسم من رو سردر دبیرستانم بود. اسم من ذیل همه‌ی کارنامه‌های شرکت کنندگان اون آزمون در سطح کشور بود. (دقیقا ًعاملی که باعث شد تغییر دادن نام خانوادگیمون توسط بابام که حدود ده سال قبلتر به صورت سری انجام شده بود نزد اقوامش فاش بشه و بابام با اون همه تعصب فامیلی بی‌تعصب و خائن به اصالت‌های خانوادگی تلقی بشه😂😂 ) بعد من هروقت میخواستم وارد مدرسه بشم اطرافمو نگاه می‌کردم کسی نباشه و من و بنر رو با همدیگه نبینه!

با اینکه همه بچه‌ها منو می‌شناختن ولی دوست نداشتم کنار افتخارم دیده بشم.

و بارها و بارها از بابت نهایت تواضعم توسط دوستانم تشویق شدم.😁 ولی اونها نمی‌دونستند که من دارم آسیب می‌بینم و در ورطه‌ی افراطیِ این تواضع افتادم.

از یه جایی به بعد من فقط با بچه‌های ضعیف‌تر کلاس دوستی و نشست و برخاست می‌کردم. البته مدرسه ما خیلی تاپ بود و ضعیفترهاش هم خوب بودند اما خب.. من ترجیح می‌دادم با کسانی دوستی کنم که مثلاً امیدی به قبولیِ دانشگاه تهران و شریف نداشتند و بدیهتاً المجالسه موثره.

این مجالست مزیدِ بر علت شد تا من عزم خودم رو بیش از پیش مدفون کنم و به همون حد از نتایجی که به دست میومد راضی باشم.

در دانشگاه و دوره کارشناسی هم دقیقا این اتفاق برام افتاد. در تمام طول تحصیل من تمایل نداشتم بهترینِ کلاس باشم. من زیاد سوال نمیپرسیدم. خودمو تو چشم معلم و استاد فرو نمیکردم. سوالاتمو شخصا پیگیری میکردم و گاهی هم اصلا بیخیالش میشدم(همون عدمِ تلاش). من بسیار بسیار بسیار تمایل داشتم که در کلاس گم باشم. درست مثل بقیه نمره بگیرم. معدلی مثل بقیه داشته باشم. حدی مثل بقیه رو تجربه کنم. چیزی که باعث شده الان که عاقلتر شدم و از لاک خودم در اومدم حسرتی همیشگی از ایام کارشناسیم به دلم بذاره و وقتی میرم اونجا به حال خودم گریه کنم!(در هر دو مورد سابق بر این، پست نوشتم!)

این، دقیقاً چیزیه که عامل اصلی تغییر رشته‌ی من در ارشد شد. و البته که این تغییر رشته کمکم کرد تو همین زمینه دوباره زنده بشم و برام خیر بود اما خب این تغییر رشته چیزی نبود که من واقعا بخوام اتفاق بیفته و از این دست موارد تو زندگیم بسیار بسیار فراوونه که جا نداره بگم. مثال‌های مدرسه‌ای و تحصیلی زدم چون تو برهه‌ی مدرسه‌ها هستیم و این آسیب‌ بیشتر ناشی از مدرسه و اجتماعه.

حالا از این سه پستِ متوالی که میتونه مداوماً ادامه پیدا کنه و آسیب‌های بیشمار رو متوجه بچه‌ها بکنه(علی‌الخصوص بچه‌های حساس‌تر) چی میخوام بگم؟

میخوام بگم حواسمون به بچه‌هامون باشه. اینکه بهشون بگیم تلاش کن و نتیجه‌گرا نباش بی‌فایده‌ است. باید بهشون بیاموزیم چطور زندگی کنند. باید بهشون یاد بدیم متفاوت بودن اشکالی نداره (خیر سرم تفاوت من در جهت حسرتِ بقیه بود و نتیجه‌ش شد این! اگر در جهت دلسوزیِ بقیه می‌بود چی می‌شدم!) ولی تفاوت داشتن وقتی بی‌اشکاله که ارزش ایجاد کنه و تو باید همیشه تلاش کنی که تفاوت‌های ارزشمند در خودت ایجاد کنی. کار خیلی سختیه که بتونی زیر و زبر شخصیت بچه‌تو رصد کنی و حواست به تغییراتش باشه ولی شدنیه. اجازه ندیم بچه‌هامون تو لاک خودشون بزرگ بشن و با تحلیل‌های خام خودشون مسیریابی کنن.

من فکر می‌کنم باید به بچه‌ها یاد داد تنها کسی که از موفقیت تو بهره می‌بره خودت هستی و تنها کسی که از شکست تو صدمه می‌بینه خودت هستی. خودت رو دوست داشته باش و بدون هرکس تو رو دوست داشته باشه تو رو در راه بهتر شدن کمک میکنه و هرکس غیر از این باشه دوست خوبی برای تو نیست. علاوه بر این برای کمک به سایرین لازم نیست مثل اونها بشیم. بهتر اینه که کمکشون کنیم تا تو اون جنبه‌های برتری مثل ما بشن.(باورتون میشه هیچوقت دوست نداشتم به دوستام چیزی یاد بدم! همون فرار از تمایز. البته اگر میخواستن دریغ نمیکردم اما هیچوقت از این پاسخدهی به همسالانم لذت عمیق نبردم مگر اینکه اون شخص خیلی ابراز خرسندی می‌کرد یا اینکه کوچکتر از من می‌بود و سال پایینی محسوب می‌شد!)

خب بیاین بگین چطوری این چیزا رو عملا بیاموزیم؟ 😊



+می‌دونم این خصوصیتِ بدی نیست. اینکه آدم حواسش به اطرافیان و نداشته‌هاشون باشه خیلی هم عالیه. اما یه حدی داره و به نظر می‌رسه من از اون حد رد شده‌ بودم.


این پست چالش نیست ولی واقعا از همه‌تون دعوت می‌کنم و بلکه خواهش میکنم به واکاوی اون اخلاقی بپردازید که مانع پیشرفتتون شده(تو هر زمینه‌ای) و بعد بگردین و عامل ایجاد اون اخلاق و ویژگی رو پیدا کنید. و لطفا لطفا لطفا به من خبر بدین بیام بخونم. این واکاویها خیلی ارزشمندند. خیلی خیلی.

۲۱ نظر

و درجات انسان، به درجات عزم اوست.

پیرو پست قبل اومدم از مصادیقِ مورد نظرم بنویسم.

اول یه مقدمه عرض کنم. سعی کنید بدون قضاوت بخونید.

در طول تحصیل، من واقعا دانش‌آموز باهوشی بودم.

و هستم! :دی

هوش دو منظر داره. یکی آیکیو و دیگری ایکیو. 

امروز در مورد آیکیو میگم و در مورد ایکیو بعداً.

خب باید اعتراف کنم سطح آیکیوم نسبت به نرمال جامعه خیلی بیشتر بود.

بارها تو نهادهای رسمی تست هوش دادم و بارها نتایج خیره‌کننده کسب کردم و غالباً تو دو درصدِ استثناییِ جامعه قرار میگرفتم.

نمیخوام از خودم تعریف کنم چون بی‌فایده است در این مکانِ غریبه آدم از خودش تعریف کنه.

اینو میخوام بگم که در چنین شرایطی از آیکیو داشتن، دو ایراد بزرگ همواره بر بنده وارد بود که باعث شکست من و فرسایش استعداد من در طول زمان شد و باعث شد عملاً به جای خاصی نرسم.

اولی عدم پشتکار و عدم وجودِ عزمِ جزم و عمل گرایی.

خب در همین مورد اول بگم که همیشه مورد تحسین بودم. و به قولی درس نخونده شاگرد اول بودم. تمام رتبه‌هایی که کسب کردم با درس نخوندن به دست اومد! از رتبه‌های دوران تحصیل در مدرسه تا قبولیِ کارشناسی و کارشناسی ارشد و همه‌چیز. و این خیلی خیلی بد بود و اطرافیان بدون اینکه بدونند بر این تنبلی و عدم تلاش من دامن می‌زدند و تحسینم می‌کردند که بدون تلاش همیشه بهترینم!

چقدر این تحسینِ مهربانانه می‌تونه ویرانگر باشه. اونها نمی‌دونستند اما من ویران شدم. من هیچ سعی و تلاشی برای رسیدن به مطلوب نمی‌کردم و مطلوب‌ها پی در پی به دست میومدن و شاید براشون سخت بود که سطح چالش‌ها رو برام بالا ببرند. چالش‌هایی که من باهاشون مواجه بودم خیلی راحت و بدون تلاش به بهترین نحو و در عالی‌ترین سطوح نتیجه می‌داد.

دوستانی که وبم رو دنبال می‌کنند می‌دونند که من حتی برای دکترا هم ذره‌ای تلاش نکردم و رتبه خوبی هم آوردم ولی همون عدم تلاش و ممارست و پشتکار برای بالابردن سطح پژوهشی باعث قبول نشدنم شد(صرفاً برای شاهد آوردن!)

تنها موضوعی که یادمه در مقوله‌ی تحصیل براش تلاش کردم پایان‌نامه‌م بود که خب با دست روی دست گذاشتن انجام نمی‌شد وگرنه اونو هم همونطوری انجام می‌دادم!

و دوستان می‌دونند که انجام پایان نامه من حدود سه سال طول کشیده! درسته که بهانه‌ی مرخصی رو داشتم و سنوات نخوردم و کل کار رو در حقیقت در یک سال انجام دادم ولی همون یک سال هم زیاده و چه بسا خیلی‌ها در شرایط مادری من و بلکه شرایط سخت‌تر از من هم باشند و بدون هوش و استعداد من، خیلی سریعتر و بهتر کارشون رو تموم کنند!

در غالبِ پروژه‌های دانشگاهی من یا نقش جمع‌بندی کننده رو داشتم و یا نقش مغز متفکر و طراح پروژه. و سایر کارها رو هم‌گروهی‌ها انجام می‌دادن. 

این عدم پشتکار و عدم تلاش در طول زمان لطمات غیرقابل جبرانی به من وارد کرده. لطماتی که ساعت‌ها میتونم در موردش حرف بزنم و پشت سر هم پست بنویسم. تنبلی‌ای که در من نفوذ کرده سخت از بین میره. خیلی سخت. و هنوز هم گریبان‌گیرمه.

یک روز وضعیتم رو موشکافی می‌کردم دیدم اصلا انگار از تلاش کردن گریزانم!

دوست ندارم تلاشم نتیجه نده. من آدمِ شکست خوردنِ پس از تلاش نیستم (با اینکه تا به حال برام اتفاق نیفتاده!)

من ترجیح میدم تلاشی نباشه که اگر شکستی بود به خودم خرده نگیرم. خب طبیعتاً در طول سال‌های تحصیل بالاخره یه جاهایی رتبه ی یک نبودم و مثلا وقتی رتبه‌ی دورقمی کنکور رو آوردم، توجیه اطرافیانم برای دلداری دادن به من این بود:" اشکالی نداره. تو تلاشی نکرده بودی و رتبه‌ت دورقمی شده. اگر میخوندی یک رقمی میشد، تو بی‌نظیری!" این دلداری برام دلچسب بود. من واقعا حتی یک ماه کامل هم درس نخونده بودم و این دلداری اونقدر جذاب بود که عطشِ موفقیت‌های بیشتر و مثلاً رسیدن به رتبه‌ی یک رو هم تسکین می‌داد و منو بی‌خیال می‌کرد.

هنوز هم اگر در دانشگاه و بین اساتید جایگاه خوبی دارم از صدقه‌سرِ هوش و استعدادمه که میتونم موضوعات رو کنار هم بچینم و تحلیل کنم وگرنه واقعاً خودم مونده‌م که این اساتید چی از من دیدن که اینقدر به من لطف دارن؟! :/

حقیقت اینه که من در طول زمان همراه با تحسین بقیه و نگاه محدودی که نسبت به موفقیت داشتند تا حد خیلی زیادی ناخواسته عزمم رو مدفون کردم.

باور کردنی نیست که این رویکرد حمایتیِ به ظاهر مثبت و تحسین از جانب اطرافیان(معلمین، خانواده، دوست و آشنا و اطرافیان) چه تاثیر مخربی می‌تونه رو یک انسان و شخصیتش و زندگیش بذاره. اونها قطعاً نیت خیر داشتند اما نیت خیری که با عمل صحیح نباشه کارها رو ویران می‌کنه. 

حقیقت اینه که این نوع از حمایت و این نوع از برخورد با کودکان و نتایجی که کسب می‌کنه باعث اصالتِ نتیجه در ذهن کودک میشه و نه اصالتِ تلاش. و بدتر از اون اینکه نتیجه‌ی بدتری که بدون تلاش به دست بیاد رو ارزشمندتر از نتیجه‌ی بهترِ ناشی از تلاش نمایش میده و این، برای کودکان باهوش بسیار آسیب‌زاتر و ویران‌کننده‌تره. در چنین شرایطی اگر شما نتونید با بالا بردنِ سطح چالش‌ها کودک رو به تلاش وادار کنید رسماً فاتحه‌ای نثار شخصیتش کرده‌اید.

خدا می‌دونه چقدر عمل به حدیثِ العملَ العملَ، ثمَّ النهایه النهایه و الاستقامه الاستقامه ... برای من سختههههه!

تیتر رو بخونید تا میزان ویرانگریِ این نوع از برخورد محیط و اجتماع، که باعث مدفون شدنِ عزم انسان میشه رو دریابید.

به بچه‌هامون یاد بدیم مهم اینه که تلاش کنند. نتیجه مهمه اما تلاش کردن هزار برابر مهم‌تر از اونه. و چیزی که ارزش ایجاد میکنه نتیجه نیست. بلکه حدّ تلاش و سعی آدمها در انجام اموره.

ما مکلف به وظیفه هستیم و نه مکلف به نتیجه.

این خییییلی مهمه.




+نمی‌دونم برداشت شما تا چه حد به منظورِ من از پست نزدیکه(که تجربه نشون داده که غالباً در ایجاد برداشت صحیح در مخاطب ناتوانم!) یا تا چه حد این پست براتون مضحک به نظر رسید ولی خوشحال میشم نظرتون رو در مورد این تاثیرات محیطی (خاصه همین موردِ تلاش و عزم) رو برام بنویسید.

به نظر شما چه رفتاری از جانب اطرافیان باعث میشه کودکان ما در طول زندگی تلاش کردن بیاموزند/نیاموزند؟!

مورد دوم رو تو پست بعد میگم.

۳۱ نظر

شخصیت ذاتی و اکتسابی.

واقعا دوره زمونه‌ی عجیبی شده و من به وضوح می‌فهمم و درک می‌کنم که اگر بخوام واقعاً اون‌طور که مطلوب حقیقی است زندگی کنم چونان است که باید گلوله‌ی آتشی در کف دستم نگه دارم.

خب متاسفانه فعلا این کار رو نمی‌کنم و هربار گلوله‌ی آتش رو رها می‌کنم به امید روزی که دستم به خودیِ خود عایق شده باشه!

بگذریم.

چندی است به نقش والدین در سعادت نهایی فرزندان فکر می‌کنم.

به نقش والدین خودم.

به احساسات درونی خودم از خانواده‌م، از کودکی‌هام، از خودم و شخصیتی که شکل گرفته و یا به صورت ذاتی در من وجود داشته و مغلوبش هستم...

راستش خیلی خیلی موارد بیشماری یافتم از چیزهایی که انگشت اتهام رو در درجه‌ی اول به سمت خانواده و اطرافیانم می‌بره!

باور کردنی نبود ولی تاثیراتی که شخصاً از از حرفی، از واکنشی، از تهاجمی و از دفاعی که بر من وارد شده پذیرفتم بسیار زیاده و من به صورت ناخودآگاه شخصیتم رو در زیر لایه‌های ترس و سست‌عنصری و رویاپردازی و عدم اعتماد به نفس مدفون کرده‌م بدون اینکه بدونم. 

و الآن هم نمی‌دونم چطور باید به دیفالت حقیقی خلقتم برگردم.

و این موضوع تا حد زیادی برام نگران‌کننده است. 

تا حد خیلی خیلی زیادی...

:(

۱۷ نظر

‌‌‌

مستر رفت ماموریت.

درست تو روز کلاسهاش!

فکر کنم اصلا انصراف داد که راحت بتونه ماموریتهاشو بره😐

۰ نظر

دندان کرم خورده.

روزگاری است که ناخوشم.

حوصله ی بچه ها که هیچ، حوصله ی خودم رو هم ندارم.

بیشتر از ده روزه که پسرک مریضه و ماشششالله مداااام غر میزنه. و من نه اعصاب تحمل غرهاشو دارم و نه کشش همراهی و همدلی باهاش رو.

از تصور نتیجه‌ای که برخوردهام داره از خودم متنفر میشم اما واقعا کاری نمی‌تونم بکنم.

مریضی پسرک، غرهای مداومش، انصراف مستر، حرف‌زدن باعده‌ای از صاحب‌منصبان در رابطه با وضع جاری، رفتارهای خودم با پسرک، شلوغیِ مداوم خونه که انگار تا آخر عمر از پسش برنخواهم آمد، بلاتکلیفی ای که دارم و انتظاری که می‌کشم، اوضاع اقتصادی، و بدتر از اون علم به اینکه ما از خیلی‌های دیگه جلوتر هستیم، مامان و اوضاعِ جسمی خودم، همه و همه باعث میشه هیجان و لذت‌های روزمره‌مون کمتر بشه و وقتی فکر می‌کنم به چیزی که به رخوت من دامن می‌زنه می‌فهمم که یه دلیل مهمش حضور در فضای مجازیه. 

باید این دندان پوسیده رو کند و از فضای مجازی خارج شد.

۰ نظر

خیانت و رذالت.

اگر امروز بتوانیم مشکلی از مشکلات مردم را حل بکنیم ولی به این خاطر که دولت در دست ما نیست این کار را نکنیم، تا بعداً که خودمان قدرت را در دست گرفتیم آن مشکل را حل کنیم، این کار نه تنها خیانت و بلکه رذالت است.



+سعید جلیلی.


۱۸ نظر

تو اهل کجایی؟ من ایرانی‌ام.

پسرک: مامان مرد عنکبوتی کجاییه؟

من: آمریکایی.

_بن۱۰ چی؟

+نمیدونم فکر کنم اونم آمریکاییه.

_ کدوم بازی ایرانیه؟

+ اوممممممم.... آآآآآ (همون طور که این اصوات معلوم المعنی رو تلفظ میکنم احساسی دارم مابین شرمندگی، خشم، عجز و بدبختی ناشی از بی عرضگیِ ملّی که حسِ ملی‌گرای بچه‌ها رو ناکام می‌ذاره! خوشبختانه خیلی منتظر نمی‌مونه و میگه)

_ من دوست دارم یکی از این بازیهای کامپیوتری ایرانی باشه. من ایرانیشو دوست دارم.

(و من نمی‌دونم چی باید بگم که باز خودش ادامه می‌ده)

_من قول میدم بزرگ که شدم یه بازی ایرانی بسازم بچه‌ها خیلی دوستش داشته باشن...یه بازی که ایرانی باشه.

فقط تونستم بگم: بسمه تعالی...آآآه قلبم... :)



+پسرک مرد عنکبوتی، بن۱۰ و هیچ شخصیت کارتونیِ دیگه ای رو به جز "پاندای کنگ‌فوکار"، ندیده. فقط توصیف بازیهاشونو از رفقاش و پسرعمو و دایی و امثالهم شنیده و میدونه قهرمانهای بین‌المللی(!) هستند!


۲۲ نظر

هذیان‌‌گویی‌های یک ذهن درگیر!

هشدار: نخونید. ارزش خوانده شدن ندارد. اما من می نویسم چون ارزش نوشته شدن داشت.



امشب مستر عازم دیار علمش میشه تا برای همیشه با این مقطع خداحافظی کنه.

من روزی رو یادم میاد که بهش میگفتم بیا برای کنکور بخونیم و او حس لذتی از تصور قبولی داشت اما می‌گفت قبول نمیشم. و من مدام بهش می‌گفتم با رزومه‌ای که داری فقط به مصاحبه برس، من مطمئنم که قبول می‌شی.

روزی رو یادم میاد که رفتیم سرجلسه کنکور و مستر نیمه‌شاکی بود از اینکه به جبرِ من ثبت‌نام کرده بود و هیچی هم نخونده! میگفت کله سحر برم چه کنکوری بدم که هیچی براش نخوندم؟

روزی رو یادم میاد که رتبه‌ها اومد، رتبه‌ی مستر ۲۵ شده بود.. و اصلا باور نمی‌کرد.. مستر نگران نبود اما من خیلی دوست داشتم نمره‌ی مصاحبه‌ی دانشگاهی رو بیاره که نسبت به تهران نزدیکتر باشه. خب با این رتبه طبیعتاً دولتی مشهد رو نمیوورد و آزاد مشهد هم که رشته‌ش رو نداشت. اما از شهرهای نزدیک من این شهر رو از همه دوست تر داشتم. اما دانشگاه آزاد تهران رو آورد و بهش هم فکر کرد اما من نخواستم. به خاطر بُعد مسافت. این شد که فقط همین شهر رو انتخاب کرد و فقط تو مصاحبه‌ی همین شرکت کرد.

روزی رو یادم میاد که رفته بود برای مصاحبه. و ما تا اون روز به هیچکس نگفته بودیم که کنکور دادیم و به مصاحبه دعوت شدیم. اون روز تو ماه رمضون مستر رفت و من به مامانش زنگ زدم و گفتم هیچ کسی جز به دعای خیر مادر و پدرش به جایی نمی‌رسه. برای موفقیت پسرتون دعا کنین.

روزی رو یادم میاد که استاد مصاحبه‌گر براش ایمیل فرستاد که ما شما رو میخوایم. یه سری تعهدات مطالعاتی و حضوری بهمون بده. اون روز به مستر گفتم چه اینکه قبول بشی یا نشی من بهت افتخار می‌کنم چون این ایمیل برای من نشون دهنده‌ی قبولیته.

روزی رو یادم میاد که نتایج اومد و من مهمون داشتم. یکی از رفقای روز مصاحبه باهام تماس گرفت و من فهمیدم نتایج اومده. از مهمون‌ها دور شدم و رفتم تو اتاق و دیدم که خودم قبول نشدم. بعد اومدم رو مبل پذیرایی نشستم و اطلاعات مستر رو وارد کردم و با دیدن قبولیش جلوی مهمونهام جیییغ زدم و گفتم مستر قبول شدهههههه!

و کلی سورپرایز شدن چون هیچ کس نمیدونست ما کنکور دادیم.

اون هفته عید غدیر بود و من میخواستم برای بچه‌ها تولد بگیرم. با مهمون‌هام قرار گذاشتم که به کسی نگن تا روز پنجشنبه همه رو سورپرایز کنیم!

خب به علل طبیعی سورپرایز به پنجشنبه نرسید و همه مطلع شدن.

روزی که خودم به مامانش زنگ زدم و گفتم مژدگونی بدین. خودشون گفتن مستر قبول شده؟ گفتم آرههههه. بعد گفتن خودمون می‌دونستیم! با شگفتی پرسیدم از کجا متوجه شدین؟ گفتن دیگه دیگه! و من بسی تو ذوقم خورد و اصلا از این واکنشِ ضد حال خوشم نیومد😅

روزی رو یادم میاد که به خواهرم گفتم من قبول نشدم ولی مستر قبول شده! گفت من برای مستر بیشتر دعا کردم! به مامانم هم که گفتم همینو گفت! منم گفتم ای نامردا و فهمیدم در مقایسه با مستر چه جایگاهی در نزد خانواده‌م دارم.🤣🤣

روزی رو یادم میاد که مستر رو تو ماشین آقای دکتر خطاب کردم و شاکی شد که کلی به من برخورد و مجبور شد عذرخواهی کنه.😁

روزی رو یادم میاد که خانوادگی رفتیم و مستر رو دانشگاه ثبت نام کردیم.🙄

شب اول مهر رو یادم میاد...

شب خریدن کوله پشتی..

اولین هفته و اولین شبی که برگشت خونه و پرررر از دلتنگی بود!

مستری که ماموریتهای بیست روزه هم رفته و اینطوری نشده بود حالا با یک شب دور از خونه بودن جوری رفتار میکرد انگار یک سال بود همدیگه رو ندیده بودیم!

دومین هفته و دومین شب بازگشتش.. و پریروز که وسط کامنت گذاشتن‌های من یهو صدام کرد برم تو اتاق. و از پسرک خواست تنهامون بذاره و من قلبم تا سر حد ایستادن پیش رفت چون نگاهش فریاد میزد که قراره خبر بدی بهم بده...

نمیدونم واقعا حکمت این روزها و این قضایا چی بود..

نمیدونم چی شد که اینقدددر مصمم تصمیم گرفت همه چیز رو تموم کنه.. من هنوز دلم با این تصمیم نیست. من هنوز مبهوتم که تو این دو هفته چی بر مستر گذشته؟ گاهی فکر میکنم سلوک و طی طریقی اتفاق افتاده و گاهی فکر میکنم از تنبلیه که نمیخواد ادامه بده..

الان خوابیده و حتی بار و بندیلش رو برای سفر آماده نکرده و یک ساعت دیگه باید راهی بشه.. فردا سمینار هم دارن ولی انگار براش ذره‌ای اهمیت نداره. مستر تصمیم خودشو گرفته.... به کسی نگفتیم. با کسی نشد مشورت کنم. در شگفتم از مستر که دلش یک دله است و هیچ شکی نسبت به تصمیمش نداره..و من خیلی بی‌ربط چنین احساس می‌کنم که این تصمیم مستر، مدلی از نامردی در حق منه!

و هنوز هیچ کس از این تصمیم خبر نداره... هیچ کس جز رفقای حقیقیِ من در فضای مجازی...


مستر به خاطر بهتر خدمت کردن شرکت کرد و حالا به خاطر بهتر خدمت کردن میخواد انصراف بده. به نظرم این خیلی خیلی ارزشمنده که آدم هدف اصلیشو هیچ‌وقت گم نکنه و درگیر بازی‌های دنیا و ارتقای دنیا و مدارک و الفاظ نشه...

۱۵ نظر

خاطرات

وست دارم گاهی ساعتها بشینم و در خاطراتم غرق بشم :)


۰ نظر

پسندم آنچه را جانان پسندد.

دیروز مستر تصمیم بسیار خفنی گرفت که منو شوکه کرد.

یک  تصمیم خیلی خیلی خفن! :/

و با وجود خفن بودنِ تصمیمش و شگفت‌زدگیم، 

وقتی حرف‌هاش و دلایلش رو شنیدم مثل همیشه بهش افتخار کردم. :)


مستر میخواد از تحصیل دکترا انصراف بده! 

:/

۲۱ نظر
یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان