ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات

۳۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

از وقتی تصمیم گرفتم تو وبم روزانه نویسی نکنم،

روزانه هام داره از دست میره!

یا میام به صورت پست موقت می نویسمشون،

یا اینکه کلا نمی نویسم!

دلایلش هم روانیه،

که اونهایی که تجربه ی روزانه نویسی رو داشتن

و بعد از مدتی بی خیالش شدن حتما درک میکنن.

در هر حال،

سوالی هست!

که چه بکنم؟

نمیخوام روزانه هامو از دست بدم و دفتر خاطرات آنلاینم نیمه کاره رها بشه،

از طرفی هم نمیخوام هی فرت و فرت جزئیات زندگیمو بنویسم رو وب بذارم و نظرسنجی کنم!

رمزی نوشتن هم که اصلا جالب نیست!

خب دست به قلم هم که نمیتونم بشم این روزها که بگم تو دفترچه می نویسم،

حالا چه کار کنم؟



+اینکه با ثبت موقت کردنِ روزانه هام مشکل دارم به خاطر نحوه ی آرشیو گیری بیانه.

تو بلاگفا شما آرشیو که میگرفتی از پستهات، پستهای ثبت موقت هم مرتب و منظم تو آرشیوت نمایش داده میشدن.

اینجا نه دیگه! حتما باید منتشرشون کنی و بعد از صفحات پیجت عکس یا پی دی اف بگیری که داشته باشیشون.

کلا آرشیوگیریِ بیان خیلی بد و شلخته ست. مسئولین رسیدگی کنن لطفا! :((

۱ نظر ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۵۵
لوسی می

خسته شدم.

چرا نمیشه برای چند روز هم که شده از مادری کردن استعفا داد؟

چرا نمیشه مرخصی گرفت؟

چرا نمیشه با بچه ها مثل بزرگترها برخورد کرد؟

چرا اینقدر پسرک راحت میتونه قلب منو بشکنه و منو آزار بده؟

چرا اینقدر راحت داد منو در میاره؟

چرا دلم نمی سوزه"؟

چرا اینقدر بی رحم و منتقد میشم در مواجهه با او؟

چرا اینقدر خسته ام؟

۰ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۲
لوسی می

هیچ چیزی، هیچ تفریحی، هیچ خوشی ای، هیچ دوایی، هیچ دارویی، هیچ پرستاری، هیچ دوستی، هیچ رفیقی، هیچ همدمی،

هیچ همدلی، هیچ کسی، هیچ کسی،

هیـــــــــــــــــــــــــــــچ کسی،

نمیتونه اون کاری رو با دل آدم بکنه،

که شرکت در مراسم اهل بیت با دلت می کنه.



+خدایا بیا و یه "زیارت" قسمتمون کن. قسمت همه مون.

+شرکت در مراسم اهل بیت روزی این روزها و شبهاتون به قصد "زیارت".

۸ نظر ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۳
لوسی می

روزهایی که منتظر گل پسر بودیم،

روزهای عروسی پسرخاله م تو شهر دیگه ای بود،

من بودم و مستر و دیگه هیچ کس!

نه از اقوام من،

و نه از اقوام مستر،

هیچکسِ هیچکسِ هیچکس.

درست در همون تاریخی که به صورت پیش فرض و محاسباتی قرار بود عازم بیمارستان بشم،

هیچکس تو شهر نمونده بود که بتونیم پسرک رو بهش بسپاریم،

و با خیال راحت عازم بیمارستان بشم.

اون روزها از سخت ترین روزهای زندگی ما بود.

هنوز وقتی که یادم میاد بغضم میگیره!

هنوز نتونستم از اعماق وجودم ملت رو به خاطر اون اوضاع ببخشم..

البته از هیچکس به صورت فردی دلخور نیستم،

از مجموعه ی اطرافیانم با همدیگه دلخورم،

که همه با هم گذاشتن و رفتن!!

من برای تولد پسرک،

موقعی که میرفتم بیمارستان،

به هیچکس خبر ندادم،

هیچکس رو با خودم نبردم،

هیچکس رو نگران نکردم،

بعد از تولد پسرک،

مستر به مامانم و مامانش خبر داد که پسرکمون به دنیا اومده.

و برای دومی هم،

فقط نگران پسرک بودم که باید کسی پیشش می موند،

تا من و مستر بتونیم بریم بیمارستان.

اما هیچکس نبود..

و دل من چنان شکسته بود و شکست که هنوز که هنوزه ترمیم نشده...

نمیدونم آدمیزاد باید منتظر کی بمونه تا دلشو ترمیم کنه؟!

چرا خودمون به تنهایی نمیتونیم خودمون رو ساپورت کنیم؟

حالا اینهاش مهم نیست،

من نمیدونم چه سریه که خدا داره منو هر روز با یادآوری خاطرات اون روزها آزمایش میکنه.

ولی یه روزی بار این غصه رو زمین میذارم.

قول میدم...

۰ نظر ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۹
لوسی می

آدمها خوب میتونن شرایط غیر باب میل رو تحمل کنن،

اما آخرین قطره ها که به کاسه ی لبالب پرشده ی وجودشون میریزه،

ناگهان سرریز میکنن،

ناگهان یادشون میاد که مدتهاست کاسه ی صبرشون زیادی دم دست بوده،

و هرکس رسیده چند قطره ای تو کاسه ریخته...

یهو وقتی که سرریز شد،

می فهمی که خیلی خیلی تنهایی.

آه!



تا حالا شده که مدتها خودتون رو گول بزنید که حالم خوبه،

و بعد ناگهان وقتی که می فهمید مدتهاست خلائی روانتون رو آزار میده،

حالتون چنان به بدحالی تغییر پیدا کنه،

که تمام اون روزهایی که برای بروز حال خوب تلاش می کردید،

به روزهای سخت زندگیتون تبدیل بشه!

۰ نظر ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۸
لوسی می

عیوبم یکی یکی جلوی چشمم ظاهر میشه!

کم کم دارم خودم رو به عنوان یک آدم حسود،

چشم و هم چشم،

تجمل گرا،

خود محور،

با قدرت سازش پایین،

و دارای ظرفیت اندک جهت پذیرش گذران زندگی بر اوضاعی خلاف خواسته های شخصیم،

و کمی تا قسمتی غرغرو میشناسم!



+عیب تو تا آنجا که روزگار با تو هماهنگ باشد پنهان است!

حضرت امیر_علیه السلام.

۰ نظر ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۲
لوسی می

تو کل دوران مادری کردنم،

هیچ وقت احساس نکردم دارم از خودگذشتگی خاصی بروز میدم،

اما این روزها عجیب احساس ایثار میکنم!

به خاطر وقتهایی که شب تا آخر وقت کار میکنم

اما باز هم صبح از خواب گرااااااان میزنم

و برای وعده ی چاشت مهد پسرک عدس پلو می پزم!

:)

۳ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۲۵
لوسی می

در شعار مرگ بر آمریکا

آرزوی حیات و زندگانی نهفته است.



+صحبتهای امروز حاتمی کیا در جشنواره ی فیلم فجر رو دوست داشتم:

"من یک فیلمساز وابسته ام! :)"


+عیدتون مبارک :)

۱۱ نظر ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۲۱
لوسی می

بالاخره به لطف خدا،

یکی از رویاها و آرزوهای من به حقیقت پیوست،

و من وارد یک کسب و کار مجازی شدم :)

همیشه دوست داشتم در قالب یک کسب و کار مجازی فعالیت کنم.

و امروز اولین کارم رو تحویل دادم و حقوقمم گرفتم! فک کننننننن! :)

حس خیلی خوبی داره،

تحقق یک رویا :)



۹ نظر ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۳۹
لوسی می

فهمیدم که من عاشق صحبت کردنم!

من عاشق کسانی هستم که وقتی می شینی باهاشون دو کلمه حرف بزنی،

پایه بودن رو توشون می بینی!

مدام به ساعت نگاه نمی کنند که بگن بسه دیگه چقدر حرف میزنی،

یه جوری نگات نمیکنند که زود حرفت رو بگو و بزن به چاک!

من عاشق اون آدمهایی هستم که وقتی یه چیزی میگی،

به حرفت فکر می کنن، و برای جواب دادن وقت و انرژی میذارن.

ایده ت رو می شنون، یه چیزی میذارن روش تحویلت میدن،

حرف زدن با این آدمها همیشه آموزنده ست.

شاید اونها هیچوقت متوجه نشن

که من وااااقعا عاشق مجالست و همنشینی باهاشون هستم! :)

۱۱ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۴
لوسی می

خسته شدم و اعصابم خرده و دندونم شدییید درد میکنه و حوصله ی دندون پزشکی رو هم ندارم و مستر هم که همیشه دیر میاد!

الان کلا شاکی ام.

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۲۴
لوسی می

برای تنوع :)

هنر دیروز گل پسرها!

و

کوچولوی شیرینم :)




+انقضای تصویر گل پسر از زمان انتشار سه ساعت است!

۱۴ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۴۲
لوسی می

در تمام دوره نابالغی، سعی در بقا بخشیدن به امور فانی داریم.

و بلوغ از باور فنا آغاز میشود.




+کلُّ مَن عَلَیها فاااااان!

هرچیزی که هست فانی است و تمام می شود... (26 الرحمن)

+کی به بلوغ می رسیم؟ مبادا بلوغ ما لحظه ی تأویل این آیه باشه :((

۲ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۸
لوسی می

من واقعا موندم این آموزش و پرورش دقیقا چه تاریخی به بچه ها یاد میده،

و چه تفکری رو بهشون می آموزه،

که هنوز هستند _و متاسفانه بسیارند_ کسانی که می پرسن،

مگه آمریکا با شما چه کار کرده که مدام مرگ بر آمریکا میگید!

:|

۸ نظر ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۴
لوسی می

امروز رفتم پیش یکی از استادهام،

و بعد فهمیدم واقعا گرایشی که امسال دکترا شرکت کردم رو دوست ندارم!

کلا بیخیالش شدم!

باشه همون سال بعد،

با شرکت در گرایش دوست داشتنی :)

۲۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۷
لوسی می