ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...
ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت خاموش وبها رو دنبال میکنم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۴۹ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز با مامانم صحبت میکردم،

فهمیدم که واقعا گاهی مامان مستر کارهایی برام کرده،

که مامانم حاضر نبوده انجامشون بده.

هههه!



+چه حرفها که درونم نگفته می ماند...

+برام جالبه که همون کارهایی که بقیه در حق خواهرم انجام میدن

و رفتارشون در حق خواهرم برای مامان اینقدر سنگینه رو، مامان خودش در حق من انجام میده!

۰ نظر ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۹
لوسی می

به نظرم اونهایی که فیلمهای پر از هیولا و دیو و آدمهای عجیب و غریب و کشت و کشتار و پر از رعب و وحشت میسازن،

خلاق نیستند،

بلکه بخش شیطانی وجودشون خیلی فعاله!

شایدم بشه اسمشو گذاشت نوعی بیماری روانی پنهان!

با احترام به همه ی فیلم سازان!

:|

۱۲ نظر ۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۰
لوسی می

امروز صبح مستر با دوستانش رفت بازی پینت بال.

الان کاملاً خسته ی خسته ی خسته برگشته خونه!

تا به حال این حجم از خستگی جسمی رو در مستر ندیده بودم.

۰ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۹
لوسی می

شارژر لپ تاپم خراب شده.

امیدوار بودم که اشکال از کابل باشه نه از پورت داخل لپ تاپ.

برای همین کابل رو بردم یه جا چک کنه برام.

کابل رو زد به ولت سنج، گفت: "این خرابه.

حالا یا اشکال از همین سرِ کابله یا اشکال از آداپتورشه.

پس سرش که قطعا دیگه بلااستفاده ست من سیمشو قطع میکنم که آداپتور رو چک کنم.

اگر آداپتور درست بود، یه سر درست برات میذارم.

اگر آداپتور هم خراب بود که دیگه باید بری یه شارژر دیگه بخری."

بعد سیمو قطع کرد، چک کرد گفت آداپتور هم خرابه!

نگاه کردم میگم بابا ولت سنجت خرابه هی پرش ولتاژ داره!

گفت برو یه ساعت دیگه بیا من چک کنم همه رو!

یه ساعت دیگه رفتیم، همون سر کابل قبلی رو با چسب به سیم وصل کرده بود.

گفت "ولت سنج من خراب بوده! :|

کابلتون درسته اشکال از پورت داخل لپ تاپه!

برو لپ تاپو بیار!" :|

یعنی میخواستم بزنم لهش کنم!

نه عذرخواهی ای نه چیزی... ولت متر من خراب بوده! :|

هر وقت کابل رو می بینم که یه تیکه ش رو بریده و با چسب برق چسبونده احساس میکنم یه قسمت از جسمم رو زخمی کرده!

:|

آدم بی مسئولیت! :|

ناراحتم.


+خودمون رو مدیون نکنیم! مهمه! خیلی مهمه! زیادی شاکی ام!

برام جالبه تو این ماجراها من خیلی شاکی میشم اما مستر خیلی بیخیاله!

حرفشو میزنه و دیگه بی خیال میشه.یا اصلا میگه ارزش نداره حرف رو هم به طرف نمیگه!

و در نهایت میگه حالا شده دیگه. چرا حرص بخورم بیفایده!و تمام.

دوست دارم مثل مستر باشم.

۱۳ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
لوسی می

امروز بالاخره طلسم رو شکستم و با مستر رفتم به محل انجام پایان نامه م سر زدم.

بالکل با تصوراتم متفاوت بود!

هم با تصورات من، و هم با تصورات مستر!

بارها میخواستم محل انجام پژوهش رو تغییر بدم،

اما الان می بینم ارزشش رو داره اونجوریها هم که فکر میکردم نیست!

:)

خوشحالم.



+خدا خیر بده به مردمانی که کار آدم رو راه میندازن،

و فوق العاده در روحیه و انگیزه گرفتن آدم برای ادامه ی کار اثربخش عمل میکنند.

روحیه بدیم، انرژی مثبت بدیم، کمک کنیم، از صبح دارم به روح والدین اون آقایی که اینقدر لطف داشت درود و رحمت میفرستم.

حالا هنوز هیچی پیش نرفته ها! فقط انرژی گرفتم :))

۳ نظر ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۳
لوسی می

دیگه از ما گذشته که ازمون بپرسن میخواهید در آینده چه کاره شوید!

زندگی روتین هرکدوممون یه مدل خاصه.

یکی صبح تا شبش تو اداره ست، بعد جلوی تلویزیون و بعد هم خواب.

یکی دیگه صبح تا شبش با بچه ها سر و کله میزنه،

بعضیهامون هم روتین نداریم.

و من همین بی روتینیت رو دوست دارم. :)

اما چه "برنامه ای" برای زندگیمون داریم؟

این سوالیه که بارها از خودم می پرسم!

از برنامه ی روزانه بگیر، تا برنامه های آینده!

تو روزانه هامون چقدربرنامه های جدید و متنوع برای لذت بخش کردن روزها هست!

راستشو بخواید خودم تقریباً هیچی!

"هرچه پیش آید خوش آید" زندگی میکنم!

الان برخلاف کودکی هیچ رغبتی به بزرگ شدن ندارم!

یعنی دوست دارم روزگار رو همین سن و سال و همین شرایط بمونه،

دوست ندارم حتی فکر کنم که ده سال دیگه قراره کجا باشم و به کجا برسم!

دوست ندارم فکر کنم که این روزگار میگذره و ممکنه روزی حسرتش رو بخورم،

این روزها حسرت روزهای زندگیم بیش از پیش برام معنی پیدا کرده.

حسرت و نگرانی از گذشته و حال و آینده!

حس و حالم وصف نشدنیه اما از اینکه روزگارم روتین میگذره،

و تقریبا هیچ برنامه ای برای ایجاد تنوع در زندگیم ندارم،

و هر تنوعی که به ذهنم میرسه برام پوچه!

یعنی احساس میکنم آخرش که چی!

و اگر برنامه ای میریزم

تصور میکنم شاید شدنی نباشه و زحمت کشیدن براش بیهوده باشه!

یا احساس میکنم رسیدن بهش کار سختیه و من هم که آدمِ روزهای سخت نیستم!

هر روز میگذره بیشتر به این میرسم که خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت! :|

به شدت به مطالعات معرفت نفس نیاز دارم!

به شدت!


+اوصیکم به.

+مستر میگه این احوالات در روزگارانی که آدم برنامه های سخت برای خودش می چینه خیلی هم طبیعیه!

اما من این طبیعت رو دوست ندارم! :|

۰ نظر ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۳:۳۶
لوسی می

وقتی اسپم مهربان وب من متوجه میشه که من فارسی زبانم!

و در نتیجه دیگه پیامهاش به عنوان هرزنامه ثبت نمیشه،

یه کامنت رسمی به حساب میاد!

:|

اینجا.

۲۱ نظر ۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۷:۵۰
لوسی می

دارم گل پسر رو میخوابونم و نمیخواد بخوابه!

برای همین یه بند داره حرف میزنه،

مامانی! آقا گوف (گفت) دو بزن.

مامانی! آقا گوف اُداسِس (خداحافظ!)

داداش گوف شب بِیر..(شب بخیر)

بعد یه کم فکر کرد و گفت:

اومممم [دیگه] چی بگم؟!

:))



+بچه م حرف کم آورد :))

۱۲ نظر ۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۲۱
لوسی می

داشتم برای پسرک میگفتم که این نور خورشیده که وقتی به ماه می تابه،

باعث میشه ما ماه رو روشن ببینیم.

پسرک: اون نور از کجا به ماه می تابه؟

من: از خورشید.

پسرک: چطوری می تابه که ماه رو روشن میکنه، اما آسمون رو روشن نمیکنه؟!

من: :|



+جوابی براش نداشتم! کسی جواب داره؟! :|

۱۹ نظر ۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۰
لوسی می

امروز تصمیم گرفتم ورژن جدیدی از سپری کردن اوقات رو امتحان کنم.

بیدار موندن بعد از نماز صبح،

و انجام فعالیتهای پژوهش محورانه!



+قبلاًهای دور این کار رو انجام میدادم اما رسماً ساعت دوازده و یک ظهر دیگه کم می آوردم و پلکهام خود به خود بسته میشد!

و با وجود پسرک اصلا نمیشد چشم رو هم بذارم

و اینکه ظهرها عصبی و خسته بودنم نمود پیدا میکرد،

باعث شد که عطای فوایدِ رسیدن به کارهام رو به لقاش ببخشم و تا بیدار شدن بچه ها بخوابم!

حالا میخوام یه بار دیگه امتحان کنم.

شاید این بار خوب باشه :)

۱۱ نظر ۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۶:۱۵
لوسی می

ما تصمیم جدی گرفتیم که خونه مون رو بفروشیم بریم یه خونه ی بزرگتر!

حالا تو این تصمیمات و بالا پایین کردن گزینه های مختلف،

تو خمس و ماجراهای خمسی گیر کردیم!

۰ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۵
لوسی می

زبان درس سختی است!

مخصوصاً گرامرش!

مخصوصاً حفظ لغات بدون استفاده اش!

:|

۰ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
لوسی می

تصمیم دارم قدری پژوهش های شهیدمحور رو در دستور کار قرار بدم.

احساس میکنم یه فضای لایتناهی برای جذب کاتالیزور جلوی رومه،

اما کم بهره می برم.



+یک روز بنشینیم موقعیت و نعمتهایی که داریم و باعث رشد ما میشند رو شناسایی کنیم و بنویسیم،

بهشون اهتمام بورزیم.

+بزرگی میگفت الان که نمی فهمیم اما وقتی از دنیا رفتیم می فهمیم که زیارت ائمه چه اثراتی بر روح ما داشته،

و هرقدر هم زیارت رفته باشی، باز هم در نهایت احساس خسران خواهی کرد در "یوم الحسرة".

تعمیم بدهید!

۵ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۲۹
لوسی می

امروز رفتم دانشگاه.

داشتم با یکی از اساتید صحبت میکردم

برای چند تا کار پروژه ای.

میگه اگر طرح ها و پروژه هاتو مستقیماً به دین و مذهب ربط بدی،

فلان پژوهشکده ساپورتت میکنه،

بابت هر طرح هم 8 میلیون میده!



+بدون طرح، بدون ایده ی خاص،

با شنیدن این حرف داشتم سکته میکردم از ذوق!

+هرچند که آدم نباید برای پول کارکنه(الکی مثلا من خیلی روشنفکرم!)

اما واقعا ازشون ممنونم که سعی در ترغیب به دین پژوهی دارند.

+میدونم برای خیلیهاتون این پولها پول خرده! برای ما نیست آقا! :)

۹ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۴:۳۴
لوسی می

امروز از دکتر حبشی برای احساس عدم رضایتم مشورت گرفتم.

گفت به خودت برس.

نگاه میکنم می بینم در تمام طول زندگیم،

این به خودم نرسیدن ها بوده که باعث شده از زندگی راضی نباشم.

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۷
لوسی می