ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

و ما منتظر اذان صبح هستیم!

آخرین نماز صبح سال نود و پنج رو اول وقت بخونیم،

و بریم بخوابیم!



+همچنان وضعیت خونه تعریفی نداره،

اما از پست قبلی تا الان، روکش مبلها رو عوض کردم!

پارچه شو خریده بودم رویه ی دسته های مبلها رو عوض کردم :)

۶ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۴:۲۶
لوسی می

پذیرایی از درون تمیزه و از برون شلووووغ!

آشپزخونه از درون تمیز و مرتبه، اما از برون نیاز به تمیزکاری داره!

و من خسته ام!

:|



+راستش دوست دارم همه چیز رو بریزم دور!

+الحمدلله اتاقها از درون و بیرون تمیز و ایده آلند!

۱ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۵
لوسی می

فردا سالگرد رسمیِ عقد رسمی من و مستره!

ما سال 87 عقد کردیم که سال کبیسه بود،

هشت سال از ازدواجمون گذشته،

و امسال هم سال کبیسه ست!

:)



+چقدر خوب که فردا روز زن هم هست، فردا اساسی روز منه!
+ ما همیشه سالگرد عقدمون رو دلی جشن میگیریم!
چون همیشه بیست و نهم اسفند ماه،
در بحبوحه ی عظیم خونه تکونی هستیم! :|
نشد یه بار من کارهامو قبل از بیست و نهم تموم کنم.

۱۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۵
لوسی می

بالاخره نشستم پای خالی کردن حافظه ی موبایلم!

هیچی جا نداشت!

هیچی!

حتی یک بیت!

:|



+از ابتدای تولد گل پسر تا الان توش عکس و فیلم داشتم.

دارم رو دو تا فلش میریزم که مطمئن تر باشه مثلا!


+با وجود ِ این احتیاط بازم از دست رفت! یکی از فلشها گم شد و دیگری فیلمها رو نمیخونه! :((

کاش بتونم بازیابیشون کنم. (فروردین 97)

۱ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۴
لوسی می

کی بشود که بدانیم تو قرار است بیایی.

تو قرار است فلان روز،

و در فلان ساعت از راه برسی،

و ما در پوست خود نگنجیم،

روزهایی که همه لیستی از کارهای نکرده برای استقبال از تو در دست داشته باشیم،

و همه ی آلودگی ها و زنگارها را به خاطر آمدن تو پاک کنیم،

روزهایی که دوندگی های ما برای برگزاری باشکوه ترین استقبال و میزبانی از تو باشد،

بهارِ جاودانه ی زمین!

بیا و گرمابخشِ دلهای زمستانی ما باش..



+امسال هم حقیرتر از آن بود که سال آمدن تو باشد.
دارد زمان آمدنت دیر میشود...
۱۱ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۷
لوسی می

امروز برای کنجِ دنجِ خونه،

بارها و بارها غش کردم!

۲ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۵
لوسی می

دارم چاق میشم!

این هر روز خرید رفتنها،

و اکثرا فست فود خوردنها،

اساسی داره چاقمون میکنه.

من نزدیک دو کیلو وزن اضافه کردم!

:|

۷ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۴
لوسی می

این روزها همه ش داریم میریم خرید!

همه ش!

و خدایی مستر هم به طرز عجیبی پایه ست.

:)



+امروز چند تا گلدون گل خریدیم.

امیدوارم زندگی پر برکتی تو خونه ما داشته باشند.

۸ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۹
لوسی می

به یک عدد درخت بریده شده نیاز دارم!

:|


+راستش دلخور هم هستم که میخوام درخت بریده شده بذارم تو خونه م!

دلم میسوزه!

اما خب! وقتی بریده شده، بریده شده دیگه!

حالا من استفاده کنم چه اشکالی داره؟!

+از وقتی تصمیم گرفتم درخت بیارم تو خونه،

به درختهای خیابون نظر دارم!

و راستش حس خیلی بدیه که چنین نظری بهشون دارم! :|

اما خب دست خودم نیست! :دی


+یک سال گذشته و ما هنوز درخت مذبور رو پیدا نکردیم :)) (فروردین 97)

۱۱ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۱
لوسی می

مثل هرسال شب چهارشنبه سوری خونه مادربزرگم بودیم.

داشتیم برمیگشتیم

که دیدیم یه جایی ملت تجمع کردن

با ماشین آتشنشانی و آمبولانس و پلیس ویژه!

رفتیم ببینیم چه خبره،

گفتند بچه دو ساله ای افتاده تو جوی آب و بعد وارد کانال زیرزمینی شده!

مدتها بود دنبالش میگشتند،

پسرک بسیار نگران شده بود و نمیشد بمونم که از آخر ماجرا مطلع بشم،

اما دلم خیلی نگرانشه..

براش دعا کنید که پیدا بشه،

و سالم هم پیدا بشه...



+ودر هر صورت خدا دل مادرشو محکم کنه.

چند ساعت بعد بچه رو پیدا کردن :((

خدا به دل مادرش صبر بده :(

۰ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۸
لوسی می

مراسمی که از روی حسادت و چشم و همچشمی باشه،

و هیچ اصالت عاطفی ای نداشته باشه،

دیر یا زود از هم میپاشه!

۷ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۶
لوسی می

امروز قرار بود مستر برای ناهار بیاد خونه،

و ما رو مهمون کنه.

اما تماس گرفت و گفت یکی از همکارها منو ناهار دعوت کرده!

میدونست که شرایطِ روانی خونه داره به هم ریخته ست،

اما رفت!

نمیگم نباید میرفت،

اما مطمئنم اگر من به جاش بودم یه لقمه هم از گلوم پایین نمیرفت!




+گاهی فکر میکنم من بیش از حد به لحاظ عاطفی برای آدمها(نه لزوما فقط مستر) مایه میذارم!

۷ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۱
لوسی می

وقتی صمیمی ترین دوستم منو به عروسی خواهرش دعوت نمیکنه،

و من دلخور میشم!

:|



+من برای عروسی خودم او رو با اینکه متاهل بود اما با مادر و پدر و خواهرش همگی دعوت کردم،

و برای عروسی خواهرم نیز دعوتش کرده بودم.

++گاهی فکر میکنم من بیش از حد به لحاظ عاطفی برای آدمها مایه میذارم!

۴ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۸
لوسی می

ماجراهای بیرون رفتن ما و پسرک!


۰ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۳۲
لوسی می

وقتی گل پسر در هر شرایطی که باشه،

آشغال خوراکیشو میبره میندازه تو سطل آشغال،

و بعد خودشو تشویق میکنه :)

۶ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۱
لوسی می