ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱ اسفند ۹۵، ۲۰:۰۸ - مامان محمدمهدی
    شک نکن:))
  • ۱ اسفند ۹۵، ۱۷:۲۲ - پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    :)))
  • ۱ اسفند ۹۵، ۱۷:۱۰ - خانم اشک
    :)

۴۵ مطلب با موضوع «هویجوری ها» ثبت شده است

کسی از اقواممون زندگیش به شدت به مشکل خورده،

من تنها محرم زندگیشم!

و کل زندگیش رو برای من گفته و میگه و کلی شاکیه از همسرش و .. و .. و..

و من هربار که می بینمش دلم میخواد کمکی بکنم و خیلی دلم براش میسوزه و این حرفا.

حالا مدتیه که فهمیدم یکی از گیرهای بزرگ زندگیِ ایشون رفتار خودش با همسرشه!

قبلا بهش گفته بودم که با مردها باید اینطور بود و اونطور،

یه بار یه پیشنهادِ بهبود روابط دادم که هر ده روز قرار بود هردومون یه رفتارمون با همسرانمون رو اصلاح کنیم.

اما اصلا استقبال نکرد.

و هربار هم که میگم شنیده م که اینطوری باشین بهتره،

میگه من بوده م نتیجه نداشته!

:|

حالا فهمیدم این اشکالاتی که بهش پی بردم،

احتمالا بزرگترین انتقاد آقای همسرشه که البته منم به شدت به اون آقا حق میدم.

چطوری بهش بگم که بهش بر هم نخوره و با من هم دوست بمونه

و مهمتر از همه اینکه بپذیره و اصلاح در پیش بگیره؟!



+خدا و خرما!

۱۱ نظر ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۲
لوسی می

آخه این درسته؟؟!

ده تا پسته که شماره های پستهام از 3600به 6300 تغییر کرده،

و یه نفر نیاد بگه درستشون کن!



+حالا نگردین دیگه! درستشون کردم!


۵ نظر ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۲
لوسی می

به نظرم با این وضعیت فرهنگی اجتماعی که دارم می بینم،

باید عطای کار در شرکت خصوصی رو به لقاش ببخشم!

:|

۳ نظر ۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۱
لوسی می

فلسفه ی یلدا یک دقیقه طولانی تر بودن شب نیست!

فلسفه ی یلدا اتمامِ اوج گرفتنِ شب،

و پیروزی روز بر شبه.

از بعد از یلدا، روز و روشنی دوباره زنده میشه.



+همینطوری محض اطلاع!

۷ نظر ۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۲
لوسی می

من کلا هفت هشت نفر دوستِ پای ثابت و عزیز و دوست داشتنی دارم،

که همیشه بهم لطف داشتن و دارن،

خب طبیعیه حالا که همه شون گفتن نظرات رو باز کن،

منم بگم چشم!

۶ نظر ۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۶
لوسی می

من واقعا ازتون ممنونم.

به خاطر حسن نظراتتون و لطفهای همیشگیتون.

ولی من نخواستم بیاین منو توصیف کنین یا ازم تعریف کنینا!

خواستم یه فرصتی بذارم که قلمبه ای تو دل کسی از من نمونده باشه

و اینجا بگین اگر گله ای شکایتی حرفی حدیثی هست.

اما بسیار ممنونم از توصیفاتتون.

مخصوصا خوب دیدنهاتون!

خدایی این تارنما یه حسنش اینه که عیوب آدم رو مستور نگه میداره!

کاش ما میتونستیم همینقدر گزیده تو زندگیهامون رفتار کنیم.

من خیلی سعی میکنم که اینجا بدون سانسور باشم

و خودِ خودم باشم

اما خب طبیعتا وجوه زیادی از بدیهای درونم هیچوقت براتون آشکار نمیشه..

و شاید اینجا بیش از اینکه خودم رو بنویسم

گاهی آرمانهام رو می نویسم!

و این باعث میشه شما هم منو با آرمانهام ببینین!

۴ نظر ۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۰
لوسی می

پست قبلی بهانه ای شد تا در سه هزار و پونصدمین پست این وبلاگ،

که سه هزار و پونصد لحظه از لحظات زندگی منو در خودش داره،

ازتون بخوام

اگر دوست دارید

تصورتون از من و شخصیتم رو برام بگین.

اگر میخواین گله ای بکنین به چیزی که فکر میکنید هستم و به نظر شما نباید باشم،

یا چیزی که نیستم و باید باشم،

و یا چیزی رو بگید که هستم و یا نیستم و براتون بی اهمیته،

اینجا بفرمایین.

من سراپا گوشم.

:)



+دوست داشتین ناشناس بنویسین.

۱۵ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۱
لوسی می

عکس جدید آواتارم رو ببینین.

:)



+این عکسیه که گندم بانوی عزیزم از من کشیده.

دوستش دارم زیاااااد  :)

۹ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۲
لوسی می

یه سوتی خفن و فاحش تو یکی از پستهام بود!

چطور هیچکدومتون ندیدید؟!



+درستش کردم! الحمدلله که ندیدید!  :))

۳ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۴
لوسی می

عمیقاً آرزو میکنم که جایزه ی همراه اول رو برنده بشیم!

:)



+آرزو بر جوانان عیب نیست!

۶ نظر ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۸
لوسی می

حاجتم اینه که...



+بچه ها چقدر موافقید که گفتنِ بعضی چیزها در اینجا که نوعی از ملاء عام حساب میشه

باعث سلب توفیق میشه؟

میشه در مورد این موضوع صحبت کنیم؟!

نوشتمش.. حذفش کردم...

۱۱ نظر ۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۷:۰۵
لوسی می

من اصلا فکر نمیکردم که حسی که از ابیات پست قبل گرفتم به کسی منتقل نشه.

البته نمیدونم چرا فکر کردم منتقل میشه! :|

من داشتم با خانم همسایه صحبت میکردم،

یهو وسط حرف حواسم به تی وی جمع شد،

نمیدونم در اون لحظه تصویر تلویزیون اِلِمان خاصی داشت،

یا ضمیر ناخودآگاه من خیلی تو حس بود،

که وقتی این ابیات رو شنیدم اول یاد زیارت کربلا و حضور در بارگاه حضرت سیدالشهدا افتادم،

و بعد خیلی زود احساس کردم حتما مخاطبش حضرت امام زمانه.

و برای خودم تأسف خوردم که اصلا به لحظه ی دیدار فکر نمیکنم حتی!

چه برسه به مهیا کردن چیزی، و هدیه ای یا انجام کار خاصی برای اون لحظه ی به غایت خاص!

که بعد دوباره صحبت با خانم همسایه رو ادامه دادیم

و باز یه جا که حواسم به تی وی جمع شد یه چیزی گفت که فهمیدم برداشتم از مخاطب خاص این شعر درست بوده.

و منظورش امام زمانه.

یه چیزی تو مایه های "هرکس تنهاست نامه بنویسه برای "آقا"."

فکرمیکردم شماها این ترانه رو شنیده باشین.

یا نمیدونم چه فکری کردم که همینطوری این ابیات رو گذاشتم.

الان که این پست رو میخونم به همه ی کسانی که حس من رو نگرفتند حق میدم!

چون ذره ای اشاره به مفهومی که من مد نظرم بود نداشت.

:))



+دیگه ببخشید بار معنوی پست کلا ضایع شد رفت!

لحظه ی دیدار، ملاقات با هرکسی میتونه باشه.

ملاقات با امام زمان.. زیارت کربلا، زیارت مشهد..

حالا برای اینکه اون حس منتقل بشه و مثلا قدری برین تو فکر، ازتون می پرسم،

شما برای لحظه ی دیدار چه چیزی آماده کردین؟!

۸ نظر ۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۷
لوسی می

دوستانم!

آبرومند و مومنی نیاز شدید به کمک اقتصادی داره.

اگر مایل به کمک، مخصوصا کمک ماهیانه (تا مدت زمان محدود) هستید،

و حتی اگر مایل به قرض دادن مبلغی (برای مدت طولانی) هستید،

و به من اعتماد می کنید،

برام پیام بذارین.



+علاوه بر اینکه من خیلی دورادور خودم میشناسمشون،

کلی سند و مدرک جمع آوری شده که این شخص در مشکل اقتصادی شدید به سر می بره،

که اگر مایل به کمک هستید من اونها رو بهتون ارائه میدم.

قربون شما. :*

+میدونم که وب جای این حرفها نیست اما خب یه کاناله برای گفتن همه چیز!

چه بهتر که برای رفع مشکل مومنی باشه. :)

۱ نظر ۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۶:۱۵
لوسی می

بچه ها راستشو بخواین دارم انگیزه های نوشتنم رو از دست میدم.

حقیقتش چون شما مخاطبینِ همیشه حاضر در صحنه م حضور دارین

و دوستتون دارم و دلم برای کامنتهاتون تنگ میشه هنوز دارم می نویسم!

یعنی نوشتنم صرفاً جهت احترام به نگاه و محبت شما خوبانه،

وگرنه...


۱۲ نظر ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۲
لوسی می

دوستانِ مامان!

بیاین قوانین خونه مون برای بچه ها رو با هم به اشتراک بذاریم.



+من الان فقط دو تا قانون یادمه!

یکی اجبارِ دستشویی قبل از خواب، قبل از بیرون رفتن و قبل از صبحانه،

و دومی ریختن اسباب بازی ها فقط در اتاق خودشون!

بگین منم یادم بیاد میگم.

کمک کنیم به هم تو مادری :)

۵ نظر ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۳
لوسی می