ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۸۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

مستر با هفت ساعت تاخیر،

ساعت شش صبح رسید خونه.

و یک راست رفت که بخوابه!

الان تازه بیدار شده!

:|



+این هواپیمایی های...

+بعدنوشت:از ساعت شش تا یازده و نیم و چهار و نیم تا هشت و نیم!

۷ نظر ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۵
لوسی می

همین الان در موفقیتی چشم گیر

گل پسر بالاخره چشمهایش را بست!

:|

۳ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۰
لوسی می

به پسرک حق میدم

که نتونه یک ساعت و بلکه بیشتر

بی سر و صدا یه جا بشینه

تا من گل پسرِ بدخواب شده رو بخوابونم!

:|

:((((



+رسما دیگه کمرم داره میشکنه!

شاید یک ساعت باشه که دارم گل پسر رو تکون میدم!

+از عواقب مهمانی رفتن!

+بعد نوشت: بی خیال خوابوندن گل پسر شدم!

شام پسرک رو دادم که بره بخوابه

و الان گل پسر دوباره رو پامه!

۳ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۵
لوسی می

در اقدامی بی سابقه،

برای خودم تنها پیتزا پختم!

فقط برای خودِ خودم!

تنهای تنهای تنها!

:)



+باورنکردنیه!

۷ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۹
لوسی می

شاید به جرئت بتونم بگم

امروز اولین روزی بود که پسرک ظهر نخوابید،

و نه من کلافه شدم و نه او!

با هم خمیر بازی کردیم.

و گل پسر هم به حدکفایت خوابید.




+پسرک تمام مدت با پچ پچ حرف میزد،

و گفت از حالا گل پسر که خوابید بیا با هم خمیر بازی کنیم!

این بازی سر و صدا نداره! :))

۴ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۲۳
لوسی می

دیشب مادربزرگ مستر بهم گفتن:

دیگه کم میای و به ما سر نمیزنی؛

- ای بابا تقصیر نوه تونه همه ش ما رو تنها میذاره میره.

+ کجا میره؟

- ماموریت!

+ نکنه اونجا زن گرفته؟! :))

- راستش منم همین فکر رو میکنم! :))



+مادربزرگ مستر نزدیک نود سالشونه.

سایه شون مستدام!

+برای مستر تعریف کردم کلی خندید! :|


۳ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۸
لوسی می

دیشب مستر با یه جعبه شیرینی و یه شاخه گل،

ولنتاین رو برام جشن گرفت!

:)



+بعدم رفتیم عروسی.

۶ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰
لوسی می

دیشب جای شما خالی عروسی دعوت بودیم.

پسرک که آبنمای تالار رو پایین آورده بود!

گل پسر هم تمام مدت داشت با لوازمات سفره عقد بازی میکرد،

جداً که از تاب و توان افتادم.

در حدی که دیگه بیخیالش شدم.

همه میگفتن برو پسرتو بگیر

میگفتم دیگه نمیتونم!

ترجیح میدم خسارت احتمالیشو پرداخت کنم!

و الحمدلله اتفاقی نیفتاد.

:)

۳ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۸
لوسی می

دیشب اتفاقاتی افتاد که باعث شد حرفی که تو دلمه رو بگم!

یه کم از خودم شاکی ام که روش خوبی انتخاب نکردم،

یه کم هم احساس راحتی میکنم که حرفمو زدم لااقل!


:|

۴ نظر ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۰
لوسی می

پریشب برای گل پسر کفش خریدیم!

:)



+و من امروز و دیروز در رویای پارک بردن بچه ها به سر بردم!

وقتی که بهار بیاد و من هر روز دستشونو بگیرم و سه تایی بریم پارک!

چه رویایی :)

۷ نظر ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۵۳
لوسی می

واااای که چه باید کردن!

کلافه ام و احساس خستگی میکنم.

یه مدتیه که ساعت خواب و بیداری بچه ها به هم ریخته.

شب ها قدری دیرتر میخوابیم،

و صبح ها خیلی دیرتر بیدار میشیم!

این یه بخشی از کلافگی ممتد منه

که در پیش فرض ذهنم جای میگیره

و تو رفتارم اثرگذاره حتی وقتی که حواسم بهش نیست!

این روزها گاهی با پسرک نمیسازیم!

او حرف حرف خودشه،

و من هم!

:|



+گاهی فکر میکنم خیلی مثل منه! خیلی! :|

۲ نظر ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۵۱
لوسی می

وحشتناک خوابم میاد.

در حد نیاز به چوب کبریت برای بازنگه داشتنِ چشمها!

ولی باید منتظر بمونم کار ماشین لباسشویی تموم بشه،

لباسهای مستر رو در بیارم.

آآآآه!

۱ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۹
لوسی می

امروز روز خوبی بود.

علاوه بر بودنِ مستر که عامل اصلی خوب بودن امروزهامه،

یکی دو تا از نزدیکان رو بعد از مدتها دیدم.

و یه دورهمیِ خوب داشتیم.

:)

۱ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۸
لوسی می

امروز چهار نفری بر دهان استکبار زدیم.

:دی



+یه پلاکارد دیدم روش نوشته بود:

#ترامپ_مچکریم.

وقت نکردم هنوز تو اینستا سرچش کنم.

ولی از ایده ی این جمله،

و معانی چند بعدی ای که پشتش داره،

خیلی خوشم اومد. :)

+امسالِ من دهه ی فجر نداشت!! :(

۳ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۳
لوسی می

همین الان مستر پیام فرستاد که رسیده،

و منم باید پاشم برم مقدمات ورودش رو فراهم کنم.

خدایی گرسنه ام در حد المپیک!

:|



+ هوای خونه برگشته...

+هواخواهِ تو ام جانا و میدانم که میدانی..

۸ نظر ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۷
لوسی می