ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...
ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت خاموش وبها رو دنبال میکنم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳۰ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

تو عروسیِ اول، یکی از آشنایان اومد و به مامانم گفت:

"چقدر این دخترتون انرژی مثبته!

یه بار ندیدم خنده رو لبهاش نباشه، در سخت ترین احوالات داره لبخند میزنه.

دوست داشتم همسایه ش باشم" :دی

به خانمه میگم "این چیزا رو مامانم میدونه، برای مستر باید بگین" :))

به مامانم میگه: "نگاه کن! همیشه یه چیزی برای گفتن و خندیدن و انرژی دادن داره" :))



برای عروسی دوم که عروسیِ پسرخاله جانم بود دسته جمعی با خاله ها و دخترخاله ها رفتیم آرایشگاه،

هشت نفر آدم از ساعت سه رفتیم تا برای ساعت هشت آماده باشیم، هرکی آماده می شد می رفت،

 و من به صورت نیمه خودخواسته نفر آخر شدم و ساعت نه و نیم رفتم! :/

و از اونجایی که بنده به اجرای هفت قلم آرایش برای رفتن به عروسی اعتقادی ندارم(مخصوصا با هزینه ی گزافی که میگیرن!) بهش گفتم فقط موهامو ببنده.

وقتی موهامو سشوار می کشید گفت: "خانم چقدر شما خوش اخلاق و شادی،

حالا که این همه انرژی مثبت بودی میک آپ رایگان برات انجام میدم" :))

و این شد که بنده سود کلانی به جیب زدم :))

به مامانم میگم اصلا باید جمع کنم بیام قم زندگی کنم، دیگه مشهدی ها انرژی های مثبت منو نمیگیرن، قمی ها تو درک فضائل، خیلی دلشون زلال تره. :))



+حالا چپ میرم راست میام مستر میگه خانم آخه چقددددر تو خوش اخلاق و انرژی مثبتی :))

۸ نظر ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۷:۰۹
لوسی می

تصویری از منظره ی بیرونِ اقامتگاهمون :)

همین الان و در آخرین ساعات از هشتمین سال زندگی مشترک. :)

اینم تفریح صبحگاهیِ بچه ها در سالگرد ازدواج مامان و باباشون :)



+عامل تاریِ تصویر اول توری پنجره می باشد!

+دوستانِ اصفهان شناس! لطفا یه رستورانِ خوب تو اصفهان بهمون معرفی کنین که خاطره ای طعم دار از اصفهان برامون به یادگار بمونه.(بریونی رو تجربه کردیم.)

۲۰ نظر ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۶
لوسی می

قم به واقع سبکی منحصر به فرد از شهرسازی رو ارائه کرده!

و رانندگی تو خیابونهای قم رو فقط باید خودتون تجربه کنین، 

چون وصف خلاقیت(!) و شگفتیِ این شهر از توان زبان و قلم خارجه! :/

۸ نظر ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۸
لوسی می

صلی الله علیک یا فاطمه معصومه.



+اینم حرم حضرت خواهر. هرکه هوای زیارت داره بسم الله.

از طرف همه تون (روشن ها با اسم و خاموشها با جمع) سلام رسوندم.

+پست قبلی رو هم بخونین.

۱۳ نظر ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۴:۱۴
لوسی می

سلام دوستان.

و اما بعد...

به من خبر رسیده است که دکتر مریم جانمون یا همون دلژین عزیزمون وبش رو حذف کرده.

بدانید و آگاه باشید که آدرس وبِ سابق ایشون توسط شخص دیگری مصادره شده و کسی که هم اکنون مدیریت اون آدرس رو بر عهده داره دکتر مریم جان نیست.

در نتیجه به هوای اینکه مدیریت اون پیج با دلژین جان هست، براش پیام نذارین.

و چه خوب است اگر که به همدیگر اطلاع دهید.

:)


+ما هنوز در سفریما! ^_^


۶ نظر ۳۰ تیر ۹۷ ، ۰۱:۵۹
لوسی می

علی برکت الله در راه قم هستیم.

داریم میریم عروسی! :)

دو تا عروسی دعوتیم دو شب پشت سر هم!

اولی از طرف مستر و دومی از طرف من :)

۷ نظر ۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۱:۴۲
لوسی می

امروز صبح قرار بود عازم سفر بشیم.

به پیشنهاد مستر قرار شد موقع اذان ظهر نماز بخونیم و ناهار بخوریم و بعد راهی شیم‌.

حالا ساعت ۲ ظهره و پسرکم تب کرده! :/

و آخرین تصمیم حاکی از اینه که تا فردا صبح صبر کنیم و اگر تبش قطع شد بریم.

این که میگن هیچ وقت به برنامه ی خودت دل نبند، درست میگن...



+دوست داشتیم در دهه ی کرامت مهمان حضرت خواهر باشیم. ان شالله که ما رو بطلبن.

+وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْ‌ءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً(۲۳و۲۴ کهف مبارکه)

و هرگز درباره چیزى مگو که: من فردا آن‌را انجام می‌دهم، مگر این‌که [بگویى: اگر] خدا بخواهد. و هرگاه [گفتن ان‌شاءالله را] از یاد بردى، پروردگات را یاد کن و بگو: امید است پروردگارم مرا به چیزى که از این به صواب و مصلحت نزدیک‌تر باشد، راهنمایى کند.(و من به این جمله ی آخر بسیاااار امید دارم)

۱۳ نظر ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۲
لوسی می

به صورت کاملا غیر منتظره،

خونه تکونی من در حد یک خونه تکونیِ عیدگاهی پیشروی کرد!

دیروز کل آشپزخونه و کابینتها و یخچال رو ریختم بیرون.

و روزهای قبل هم محتوای کمدها رو کلا بازسازی کرده بودم.

حالا فقط مونده روکاری. ^_^


۱۷ نظر ۲۶ تیر ۹۷ ، ۰۹:۵۶
لوسی می

از اون روزی که تو خونه ییلاقی افقی شده بودم حدود ده روز گذشته،

و متاسفانه هنوز بدن من به دوران اوجش برنگشته!

احساس میکنم رُسَم کشیده شده.

راستش حسابی ضعیف شدم و خیلی زودتر از وضعیت نرمال خسته میشم.

این در شرایطیه که یه عااالم کار دارم.

دو روز دیگه ان شالله عازم سفر هستیم و من عجیییییب خسته ام!:((



+آخه میشه قهرمانیِ محبوب ترین تیمم رو به خودم و خودشون و هواداراشون تبریک نگم؟

گاهی دوست دارم به یاد ایام شباب  یه پست فوتبالی بنویسم!

ولی خب انگیزه ای که واقعا منو به نوشتن راضی کنه پیدا نکردم هنوز. :)

۲۱ نظر ۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۸:۲۱
لوسی می

دو روزه افتادم به جون خونه و دارم خونه تکونی میکنم.

و فقط باید بگم آه و فغان از اتاق بچه ها!

که قشششششنگ منو از پا درآورده. :(((



+امروز اسباب بازیهاشونو گذاشتم تو به کمد و درشو با قفل دوچرخه قفل کردم! :/

+عیدتون حسابی مبارک :)

+عنوان اصلی: گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی/ ماه را روز و شب چارده حیران نکنی.. :)

۱۰ نظر ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۷
لوسی می
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۱۲
لوسی می

از فردا اربعین موسوی یا همون چله ی کلیمیه شروع میشه.

اربعین موسوی از اول ذی القعده ست تا عیدقربان (که محض احتیاط و چون به نظر میاد که ذی القعده ی امسال ۲۹ روزه باشه از فردا سی ام شوال شروع این اربعین خواهد بود.)

این ایام همون روزهاییه که حضرت موسای کلیم الله به میقات پروردگار رفت و چهل روز در وعده گاه خداوند حضور داشت.(آیه ی ۵۲ بقره و ۱۴۲ اعراف)

روزهایی که به ایام حج منتهی میشه و حاجیِ بیت الله الحرام در روز آخر این چله، یعنی عید قربان باید در وجود حق فانی شده باشه و نفسش رو قربانی کنه.

خب حالا ما هم با اینکه دستمون و جانمون از نیل به فضیلت حجاج کوتاهه لااقل در این روزها با برکت جاری در جهان همراه بشیم و برای این چهل روز برنامه ریزی کنیم و مهمتر از همه اینکه در وجودمون بگردیم و رذایل رو از بین ببریم و اعمالمون رو خالص کنیم.

که چهل روز طاعت خالصانه پروردگار و زندگی برای او دریچه های حکمت رو بر قلب و زبان ما جاری خواهد کرد ان شاء الله. 

و چه فضیلتی بالاتر از این؟

که وَ مَن یوءتی الحکمتَ فقَد اُوتیَ خیراً کثیراً.(و کسی که به او حکمت عطا شود به راستی که خیر کثیری نصیبش شده است. ۲۶۹ بقره.)

ان شالله خدا به فضل خودش در این راه سخت کمکمون کنه.



+برای هم زیاااااد دعا کنیم.

+من هم امشب در جوار حرم رضوی همه تونو دعا میکنم ان شالله.

۱۵ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۴
لوسی می

معرفت به قدرِ انسان، معرفت به خدا و غیب و وحی را به دنبال می آورد.

انسانی که خود را باور می کند و به خود ایمان می آورد این ها را میخواهد،

نه اینکه فقط بداند که معاد هست که خودش معاد را "میخواهد."

فرق است که بدانی داماد میشوی و یا آنکه بخواهی.



+چقدر این جمله عمیقه. نه؟ 

چقدر به قدر و وسعت وجودی خودمون واقفیم؟

+از کتابِ نامه های بلوغ، عین صاد. (در حوالی سالگرد ارتحالشون هستیم. لطفا برای شادی روح ایشون و همراهانشون صلواتی بفرستین.)

+عنوان از سهراب عزیز. (برای شادی روح ایشون هم...)

۱۳ نظر ۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۹:۳۵
لوسی می

روز مصاحبه رو می تونم یکی از سخت ترین روزهای همه ی دوران های تحصیلم معرفی کنم. و برای کسی که بدونه من ۲۲ ساله که تو فضای آموزشی هستم این ادعا شاید بتونه عمق فاجعه رو منتقل کنه!

فشاری که تحمل کردم خیلی زیاد بود، خیلی خیلی زیاد.

و هنوز که هنوزه بعد از گذشت حدود دوهفته از اون روز، یادآوریش احوالاتم رو ناخوش میکنه.

نمیدونم این استرس ناشی از آشنا بودنم با اساتید بود که باعث میشد بی تفاوت نباشم و استرس شدیدی بگیرم؛ یا دیدن اووووون همه جمعیت که همون روز اول حدود ۴۰ نفر بودیم که برای ظرفیت ۳ نفره می جنگیدیم و اصلا معلوم نبود روزهای بعد چند نفر میان؛ یا اون همه ساعت معطلی؛ که خود من ساعت ۷.۵ صبح سوار ماشین شدم و رفتم یونی و ساعت ۷.۵ شب سوار ماشین شدم که برگردم خونه! و در تمام این مدت فقط بیست دقیقه سر نماز بودم و بیست دقیقه تو تریا و تمام مدت باقیمانده پشت در اتاق مصاحبه در انتظااااار و گفتگو و دلداری دادن به اونی که خارج شده بود و آماده کردنِ اونی که میخواست بره داخل و شنیدن پرسشهای عجیب و غریبی که بلد نبودند و این چیزها... خب همه ی اینها باعث استرس مضاعف برای من میشد و من حواسم به خودم و روانم نبود و هنوز نمیفهمم که چرا خودمو از اون جو خارج نکردم و به خلوت با خودم و برنامه ریزی و مرور گفتنی هام نپرداختم.

حقیقت اینه که با اینکه از اعماق وجودم اعتقادم این بود که این گرایش رو دوست ندارم و چه بهتر که بمونه برای سال بعد، اما روز سخخخختی بود.

خودم همه ی این فشار رو ناشی از آشنایی اساتید با خودم میدونم.

اصلا دوست نداشتم که جلوشون بد و غیر حرفه ای ظاهر بشم.

دوست داشتم سربلند بیام بیرون! هرچند نتیجه ش قبولی نباشه.

که خب نشد.

مصاحبه ی خوبی نداشتم. 

چیزهایی که نقاط بارز مثبت من بود و برای تک تکشون سند و مدرک داشتم که پشتکار و حرفه ای بودنم رو ثابت میکرد بیان نکردم،

و عوض همه ی اینها چیزایی گفتم که نباید میگفتم!

خب فهمیدم که کاااااملا فاقد مهارت مذاکره و مدیریت جلسه هستممم!

راستش اصلا حتی فکرشم نمیکنم که اگر امسال قبول نشم سال بعد دوباره خودمو تو چنین چالشی بندازم! 

واقعا نمیخوام اون روز رو دوباره تجربه کنم.

نگم براتون از وقتی که از اتاق مصاحبه خارج شدم،

اونقدر حالم بد بود که یکی از حاضرین و منتظرینِ ورود به مصاحبه بهم گفت از چشمات ناامیدی می بارههههه! 

گفتم آرههههه دارم دق میکنممممم!

از اون روز اصلا دوست ندارم برم دانشگاه و استادهامو ببینم.

کِی بشه که باز حال و روزم مثل قبل بشه...

همین دیگه.

دوست داشتم اینها رو بنویسم یه کم از دردهام بگم. :دی

دعام کنین لطفا. :)


۱۱ نظر ۱۸ تیر ۹۷ ، ۲۲:۴۲
لوسی می

رو تراس رو به باغچه ی خونه ی ییلاقی نشستم و دارم لشکر هفت هشت تاییِ مرغهای مینا رو تماشا میکنم که تو باغچه دنبال سر هم راه افتادن و به محصولات خسارت میزنن :))

ولی عمراً که من لوشون بدم :دی

پسرک و گل پسر لبریز از بازی شدن، 

از گِل بازی و سوسک بازی و آب بازی و گربه بازی بگیر،

تا کارهای مفید مثل جمع کردن آلبالو و جدا کردن هسته های آلبالو برای مربا و الانم که کیک پزی داریم!

چقدر بچه ها به این جور محیطها نیاز دارن واقعا حیف از بچه های شهر که تو آپارتمانها زندانی ان..

تو بگو حتی یه دقیقه اینجا تی وی روشن شده باشه!


درست از روز جمعه که مستر برگشته منم افقی شدم و حال و احوالم شدیداً زار و نزاره.

امروز دوباره مستر میاد که ان شالله فردا برگردیم.

کتاب "نامه های بلوغ" عین صاد عزیز رو دارم اینجا میخونم،

و همه ش فکر میکنم تو سی سالگی هنوز خیلی حرفهاش برام سنگینه که او برای سن تکلیف بچه هاش نوشته!

و بعد فکر میکنم یعنی منم تو ۱۵ سالگی پسرک و گل پسر اینقدر حرف ارزشمند برای گفتن به اونها دارم؟!

منی که خودم هنوووز اول راه هم نیستم.. :(


+این پست قرار بود پر از عکس باشه که به علت ضعف قدرت نت از ارسالشون معذورم.

۱۰ نظر ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۹:۱۳
لوسی می