ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 29 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۳ آذر ۹۶، ۱۰:۴۷ - جنابــــــــ دچار
    :/

سرعت گذر زمان.

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ب.ظ

یکی از جنبه های بلوغ ذهنی آدمها رو میشه از طریقه ی درک گذر زمان متوجه شد.

زمان برای کودکان خیلی دیر میگذره.

شما اگر به کودک بگید عصر میریم پارک،

تا عصر بشه برای او انگار سه روز گذشته! (مثلاً)

من فکر میکنم هر قدر آدمها بالغ تر میشن به لحاظ ذهنی،

سرعت گذر زمان براشون بیشتر میشه.

یک نوجوان 15 ساله،سال 88، هفت ساله بوده،

و وقتی از اون ماجرا حرف میزنی احساس میکنه قرنها گذشته!

یک جوان بیست ساله، سال 88 دوازده ساله بوده.

و احساس میکنه زمان زیادی از اون موقع گذشته حداقل به اندازه ی هشت سال!

اما برای من و امثال من، که 28ساله هستیم،

ماجرای سال 88 خیلی بخوایم تخفیف بدیم انگار سه چهار سال پیش بوده،

برای یک آدم سی و هفت هشت ساله اگر از ماجرای 88 صحبت کنید،

یه جوری واکنش نشون میده انگار همین یکی دو سال پیش بوده!

به همین علته که معمولا از بزرگترها خیلی می شنویم که عهههه! انگار همین پارسال بود!

اما یک کودک هیچوقت چنین حرفی نمیزنه.

در نتیجه اگر می بینید یه عده آدم تو سن و سال سی به بالا دارن بیخودی عمر تلف میکنند،

بدونید که هنوز بلوغ ذهنی کافی رو پیدا نکردند.

من احساس میکنم نرمال ترین زمان گذر عمر،

یعنی زمانی که واقعا زمان به سرعت خودش میگذره،

سالهای 18 تا 23 سالگی هست یه ذره بالاتر یا پایین تر.

از اون سنین که رد میشی دیگه انگار میفتی رو سراشیبی.

و هرچی میگذره شیبش تندتر میشه.

باید بدوی تا به زندگی برسی.

قدر بدونید لحظات رو.



+پرحرفی کردم نمیدونم برای چی و به چه هدفی!

خواستم بگم فقط! برای مخاطبانی خاص!

:)

+اینکه گفتم ماجرای سال 88 به خاطر سیاسی بودنم نیست خواستم یه چیزی بگم که حتی 15 ساله ها هم یادشون باشه!

میخواستم بگم ماجرای یازده سپتامبر احساس کردم خودم رو زیادی پیر نشون میدم! و جوانترها دیگه اصلا یادشون نمیاد اون روز رو! :دی

۹۶/۰۵/۲۰
لوسی می

نظرات  (۱۱)

 به نظر من زاویه دید و فاصله ما نسبت به حوادث مختلف با توجه رشد و تغییراتی که ما کردیم تغیر میکنه.کسی که سال هشتاد و هشت مثلا 11-12 سالش بوده حالا بعد 8سال به این نگاه میکنه که چقدر نسبت به اون زمان تغییر کرده و از جنبه های مختلف تونسته رشد کنه.اگر این تغییرات برای اون زیاد بوده قطعا این فاصله ی زمانی رو خیلی زیاد میبینه.
ولی برای یک فرد سی یا چهل ساله که درگیر زندگی و کار شده و کمتر فرصت تغییر و کشف چیزای جدید داره میبینه که با هشت سال پیشش تفاوت چندانی نکرده در واقع یه چیزی مثل شیب نمودار های سرعت زمان و مکان زمان دینامیکه و شیب ها در بازه های زمانی مختلف فرق میکنه

مثل یه رودخانه که با سرعت میره و هرچه میگذره بزرگتر میشه و سرعتش کمتر میشه و اخرش به چیزی مثل رکود میرسه.هنر زندگی کردن اینه که از رکود و توقف رشد کردن فرار کرد

پاسخ:
درسته کاملا. از جنبه ی جالبی بهش نگاه کردین.
البته این تغییر بیشتر باید درونی باشه. وگرنه من خودم از 20 سالگی تا الان خیلی تحولات بزرگی داشتم! اما اکثرا بیرونی بوده نه درونی.
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
زمان که صبر نمیکنه، میگذره!!
پاسخ:
برای همه با سرعت ثابت میگذره،
اما نگاهمون به این سرعت متفاوته.
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۸ آرتمیس ‌‌
خوب من واقعا یازده سپتامبر رو یادم نمیاد! :-)
ولی از هشتاد و هشت تا الان حس میکنم چار پنج سال گذشته!
پاسخ:
لابد بلوغ ذهنیت زیاد بوده! :)
البته فکر نمیکنم سنت خیلی کم باشه ها! چند سالته جانم؟ :دی
سه چهار سال بیشتر با من اختلاف نداری که! بیشتره اختلافمون؟
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۳ آدم بـرفـی
خودمونم باید یه قرن بگذرهوسی جون کاش از سی بالاتر نمیرفت وچقد خوب وقشنگه بین ۱۸تا ۲۳ همیشه عاشق این پنج سال وپنج عددش بودم وهستم کاش هیچوقت نمیگذشت
پاسخ:
آره کاااااااااااش!
فکر میکنم لذت اون سن همینهاش بود!
همین زمانی که به سرعتِ کاملا نرمال میگذشت!
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۸ آدم بـرفـی
بلاگم قاطی کرده چقد غلط اومده واست
پاسخ:
نهههه خوب بود و کاملا مفهوم.
فقط یکی دو تا غلط بود. :)
سخت نگیر.:)

۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۷ دُچــــ ــــار
دیشب داشتیم درمورد این حرف میزدیم که تا 2 ماه دیگه دیگه دوی اول سنمو ندارم ... :)
پاسخ:

پس وارد دهه ی چهارم می شین.

مبارک باشه :)

۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۱ دُچــــ ــــار
یعنی خوشحال باشم؟ :)
پاسخ:

قطعا برای ناراحتی دلیلی وجود نداره!

عمره دیگه! میگذره.

۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۲ ام شهرآشوب
بله منم این رو خیلی حس کردم
فکر میکنم مثلا سه چهار سال پیش بود که دانشگاه قبول شدم. درحالی که از اون موقع نه سال گذشته. باورم نمیشه
پاسخ:
همسن و سالیم یعنی؟ :)
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۰ ام شهرآشوب
شما به گمانم یک سال از من بزرگترید
من متولد خرداد 69 هستم
پاسخ:
عجب! اصلا فکرشم نمیکردم! برای همین از کامنت قبلیت تعجب کردم :)
یک سال و نیم.
من آبان 67 هستم. :)
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۶ مامان محمدمهدی
دقیقا همینطوره
دارم فکر میکنم که همه روزهای عمر من داره به کار و کار میگذره و علی الظاهر به بطالت نمیگذره ولی واقعا آیا میشه این نوع بطالت نداشتن رو واقعا بطالت نداشتن دونست؟!
چی گفتم واسه خودم:))
پاسخ:
برای همه مون همینطوره.
من فهمیدم چی گفتی.
۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۲ آرتمیس ‌‌
با عرض معععذرت من با وجود اینکه همه پستاتونو می‌خونم، یادم میره کجا نظر میذارم! الان وبلاگ نامحرمانه‌ها پست راجع به هشتاد و هشت گذاشته بود، یادم اومد اینجا چه کامنتی گذاشتم!😅😅😅
عارضم خدمتتون که نه، خیلی اختلاف نداریم، بیست و سه ساله و اندی هستم :)
پاسخ:
هههه ههه! اشکالی نداره من خودمم همینطورم:))
تازه بعضی وقتها فکر میکنم جایی کامنت گذاشتم هرچی میگردم می بینم نظرم نیست! طرف میگه نه بابا کامنت نذاشتی اصلا! :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">