ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...
ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

4390.

جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۴ ب.ظ

هفده روز از سال نو داره میگذره،

و من هفده روزه که از پسرک خواهش میکنم که محض رضای خدا،

یک روز رو اعصاب من و باباش پیاده روی نکنه،

و یک روز هم که شده به حرفمون گوش کنه،

تا عمو نوروز بیاد و هدیه شو بده!

خب باید بگم که تا االان این اتفاق نیفتاده،

و عمو نوروز هنوز نیومده خونه ی ما!

گاهی پسرک میدوید می رفت دم در،

میگفت حتما اومده هدیه هامونو دم در گذاشته،

اما خب هدیه ای در کار نبود.

خب امروز روز آخره.

به پسرک گفتم اگر امروز هم عمو نوروز نیاد، میره تا سال آینده.

و فردا می بینی که بچه ها از هدیه های عمو نوروزشون میگن،

و شما هدیه ای نگرفتی.

امروز واقعا اصرار داشتم با سهل گیرانه ترین حالت ممکن هدایای نوروزی رو از طرف عمو نوروز به پسرک بدم!

تا فردا حسرت نخوره.

اما نمیشه!

نمیدونم چرا اصلا حرف شنوی ای وجود نداره

و پسرک هیچ جوره با من و باباش همکاری نمیکنه!

باورم نمیشه اما بیشتر از اینکه او مشتاق باشه

این منم که دارم به هر دری میزنم تا این اتفاق بیفته!

و از اینکه عمو نوروز نیومده بیشتر از پسرک ناراحت و شاکی ام!

و از اینکه همکاری نمیکنه شدیداً حرص میخورم!

و شدیداً و پیگیرانه به دنبال بهانه ای هرچند کوچکم که با کوچکترین کاری هدیه ها رو رو کنم!!

اما واقعا شدنی نیست که بدونِ همکاری پسرک هدیه ها رو بهش بدم چون به شدت بی ارزش خواهد شد،

و هیچ رشدی هم اتفاق نخواهد افتاد و هیچ لذت زیبایی هم ایجاد نخواهد کرد.

اما پسرک در غفلتی کودکانه غوطه وره،

اصلا و اصلا و ابدا متوجه این دلسوزی من، 

این اشتیاق من به خوشحال شدنِ او

و این خوب خواستنِ من برای خودش نیست!!

و وقتی بهش فکر میکنم گریه م میگیره!



+ و الان چه خووووبتر می فهمم:

لَقَد جاءَکُم رَسولٌ مِن أَنفُسِکُم عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّم حَریصٌ عَلَیکُم بِالمُؤمِنینَ رَءوفٌ رَحیمٌ (128-توبه)

به یقین، رسولی از خود شما بسویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت است؛ و اصرار بر هدایت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است.
۹۷/۰۱/۱۷
لوسی می

نظرات  (۱۰)

کجاش بی ربط بود آخه؟
پاسخ:
هیچ جاش :)
به‌علاوه آخر تو فکرم برد...
پاسخ:
:)
یعنی تا به امروز هدیه بهش ندادین یا این جداست؟؟
پاسخ:
ما عیدی خودمون رو بهش دادیم که کوچکتر از عیدی عمو نوروز بود و خاص هم نبود.
و بارها هم تو عید جاهای مختلف کادو گرفتیم ولی هدیه ی عمو نوروز قرار بود مخصوص باشه دیگه.
آخر شب بهش دادم :)
گذاشتم همون پشت در :دی
چه جالب! : ))
راستش کادوی بابانوئلو شنیده بودم ولی عمو نوروز رو نه
حرکت قشنگیه ^_^
مرسی خلاقیت.

پاسخ:
قربون تو :*
البته منم از همون بابانوئل برداشتمش، بهتره بگم ایرانیزه ش کردم خلاقیت شخصی نیست :))
گفتم مگه عمو نوروز ما چی کم داره از بابانوئل اونا :))
تازه من هدیه ی ننه سرما رو هم قاطی ماجرا کردم شب چله میدم :)
میشه بگی چیا میدی؟؟
کلا : )
پاسخ:
غالبا اسباب بازی.
و تقریبا همیشه بازی فکری. بچه های من خیلی اسباب بازی دارن. گاهی اصلا به اتاقشون میگم اتاق اسباب بازی!
مثلا ماشین و این چیزها که هیچ ارزشی ایجاد نمیکنه هدیه های همینطوریِ ماست. و البته زیاد هم ماشین نمیخریم ولی اگر بخریم به این خاطره که بچه ها دوست دارن اما ما براش ارزشی قائل نمیشیم که بدونن بازی فکری بهتره مثلا :)))
اما هدیه ی قلمبه ای مثل هدیه ی عمو نوروز بازی فکریه. پارسال هدیه ی عمو نوروز به پسرک لگو بود این لگوهای بازیتا که کوچولو ان و خیلی هم زیادن 375 تاییش رو براش خریدم خیلی هم دوست داشت. و به گل پسر سازه های چوبی. اما هدیه ی ما بهشون یک عروسکِ سرباز بود که دست و پاش تکون میخورد و چوبی بود. یه چیز کوچولو.
یا امسال هدیه ی من و باباش لاکپشت نینجا بود که دستهاش درجه آزادی خوبی داشت و بچه ها هم خیلی باهاش بازی کردن چون هم لاکپشت نینجا رو دوست دارن هم قابلیت های حرکتی خوبی داشت و هدیه ی عمو نوروز هم متناسب با سن هرکدوم یه بازی فکری بود. که بازی پسرک خونوادگی هم هست و هیجان خوبی داشت دیشب که بازی کردیم :)
و کتاب هم هدیه ی روزانه مونه! یعنی جایزه ی یک کارِ خوبِ ارزشمند در طول هر روزی که اتفاق بیفته (معمولا چند تا کتاب نو تو خونه دارم) و برای روزهای خاص نگهش نمیدارم.
۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۳۹ مامان محمدمهدی
اوف از دست این بچه ها
بلا نسبت شما من توبه کردم از دادن پیشنهادهای اینچنینی به بچه ها تا مجبور نشم بعدش به غلط کردن بیفتم:))
یعنی من حتی تهدیدشون هم نمیکنم که مثلا نمیبرمت جایی چون خیلی راحت برمیگردن میگن خب نبر و واقعا هم بی خیال رفتن میشن مخصوصا این فاطمه جسور:)
جمله اخرت هم بسیار زیبا و اثرگذار و دلنشین بود ممنون
پاسخ:
دقیقا آدم به غلط کردم میفته!
واااای این نبر و خب نکن و خب نمیخوام خوراااااااک زندگی ماست!
حتی سر موضوعات حیاتی!!
اگر خودتو بندازی زمین پات می شکنه خب بشکنه!
بعدم گییییییییییییییر میدن که اصلا میخوام بشکنه! بذار بشکنه! :|
بعد کارمون به دعوا می کشه! :|

سعی کنید به یه کاری تشویقش کنید
مثلا بگید نامه بنویس برای عمو نوروز و اینطوری کل روز ذهنش درگیر کلمات این نامه بشه
البته نمیدونم پسرک چند سالشه و میتونه نامه بنویسه یا نقاشی بکشه یا نه
پاسخ:
هومممم پیشنهاد قشنگیه حتما اجرا میکنم.
پسرک پنج سالشه و میتونه نقاشی بکشه :)
امید که پس از دریافت
بچه خوبی بشود
پاسخ:
بچه ی خوبی است :)
داستان ما آدم بزرگا هم همینه
با سهل انگاری و توی غفلت چه هدیه ها و نعمت هایی رو که توی زندگی از خودمون دریغ نکردیم :(
پاسخ:
دقیقا.
چه تجربه آشنایی
ولی خب انقدر عمیق بهش فکر نکرده بودم که جمله اخرت نتیجه اش بشه، ممنون
پاسخ:
:)
قربون تو.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">