غمی در استخوانم می گدازد...

اومدم دانشکده مهندسی.

دانشکده ی عزیز دوره ی کارشناسیم،

و نمیتونم در ملاقات با اساتید جلوی بغضمو بگیرم!

الانم که دیگه رسما دارم گریه میکنم!




+استادم گفت چند لحظه واستا الان کارم تموم میشه میام!

نگرانم که عدل همین الان وسط این اشک و آه، کارش تموم بشه! :((

چقدرم خوشگل شده دانشکده ی ترکیده! :/

آره من می‌دونم :)

واقعا؟ راه جمع کردن اشک و آه رو هم بلدی لطفا؟

نه متاسفانه. وقتی بیاد دیگه نمی‌تونم جلوش رو بگیرم.

دیدم نمیشه بغضه رو جمع کردم به استادم گفتم باشه یه فرصت دیگه ان شالله. :((

یادمه یه بار فیلم جشن تولد من و خواهرام مربوط به یازده سال پیش رو اتفاقی پیدا کردم
موقع دیدنش و خنده های شیرین خواهرام همینطور هر هر اشک می ریختم ....

فکر کنم خواهرتون هر هر می خندید و شما های های اشک میریختین.

خو چرا رفتین اونجا؟ :/
:))

راستی زدین تو کار عنوان نوشتن :)))

با یکی از استادا کار داشتم خب دلم نیومد بقیه شونو نبینم!


آرههههه! به نظرت کارم چطوره؟ :)

میرزا مهدی ۲۳ خرداد ۹۷ , ۱۲:۴۰
هـعی!!!!! 

یعنی همین فقط!

سلام :)
یاد باد آن روزگاران یاد باد ...

گریه نکن خواهر خوبم ، اشک ما رو هم درآوردین .

سلام. جناب قدح غم دل گو که غریبانه بگرییم :((

میرزا مهدی ۲۳ خرداد ۹۷ , ۱۲:۵۵
نه فکر کردم یه واژه ی مشخصیه. :))
آخه این حسو من دارم همیشه. نه به دانشگاه. حتی پادگانی که بعد از سالها دوباره رفتم توش. 
خونه ی قدیمیِ دوران کودکی.
وای خونه ی قدیمیِ دوران بچگیم. دیوار هاش. گوشه و کنار هاش. بلد نیستم اون احساسو در قالب کلمه در بیارم. تنها حسی که نمیتونم بنویسمش، همینه.

جواب منم همین بود. که کامنتِ گویا و درست و به جا و درخورِ پستم فقط همین بود.

یعنی به معنای واقعی کلمه مفهوم رو رسوند.
منم همینطورم.
اما تو دانشگاه ضایعس که با استادا حرف بزنی گریه کنی! :/

هر هر با ضمه نه با کسره :) 
متاسفانه کیبورد تبلتمون فتحه و ضمه و کسره نداره

منظور اشک های زیاد، روان و داغ است 

اوکی.

راستش من عنوان‌ها رو معمولا نمیخونم :) فقط متوجه شدم دیگه عدد نیستن!
الان هم نمیتونم برم چک کنم ببینم چطور بودن 😅😅 کار دارم :)
ولی حتما خوب بوده لابد شاید :)

بابا مشغلههههه! ؛)

اوکی. :)

من چقدر بی احساسم :/

هنوز جوونی. :)

بوخودا سنامون زیاد فاصله نداره ها :دی  همه اش ۳ ،۴ سال...

خب تو از جایی که دوست داشتی و یه عالمه خاطره و حسرت توش جاگذاشتی برای همیشه جدا نشدی که. تجربه ی مشترکی نیست.

حالا ان شالله وقتی رفتی خارج و یه روزی برگشتی همین دانشگاهت، این حس رو تجربه میکنی. البته اگر اینجایی که هستی رو واقعا دوست داشته باشی. :)
البته بازم امیدوارم تجربه نکنی. :)
حس خوبی نیست.

پلڪــــ شیشـہ اے ۲۳ خرداد ۹۷ , ۱۶:۰۴
منم این طوریم.
اسم دانشگاهمون که میاد غم عالم میشینه به دلم.
با اینکه خیلی اذیت شدیم اونجا، ولی ...

من هنم همینطور.

احساس میکنم یه کار ناتمامی اونجا دارم! یه چیزی که هنوز منو به اونجا وصل کرده.

ما نیز هم خاطره ی خوبی از خویش به جا گذاشتیم در ذهن اساتید! 
و همچنین بعضی اساتید در ذهن ما

روز آخر دانشگاه تو دوره کارشناسی...همه رفتن...من موندم ته راهرو نشستم رو زمین و زل زدم به راهرو...به رد قدم هایی که تو خوشحالی و ناراحتی برداشته بودم خیره شدم و گفتم یک روز قوی تر برمی گردم ان شاءالله 

ان شالله. :)

آخی ^_^

:)

من از الآن دارم به چند سال دیگه که قراره این حس رو تجربه کنم فکر می‌کنم!
از مامانم اجازه گرفتم که هروقت دلم تنگ شد بذارن تنهایی بیام مشهد و دانشکده. و اساتید رو دید بزنم D: آخه مستقیمم روم نمیشه برم بگم که! :))

شما کدوم دانشکده ای؟

آره آدم باید هی دیدار تازه کنه ^_^

مامان محمدمهدی ۲۳ خرداد ۹۷ , ۱۸:۵۲
چقدر با احساس:) آفرین
من چرا اینطوری نیستم ؟ یادم نمیاد نسبت به جایی اینطور حسی واسم ایجاد شده باشه
ولی بی احساسم نیستم بنظرم
چی شد:)))

فهمیدم چی شد :)))

نیوشا یعقوبی ۲۳ خرداد ۹۷ , ۲۱:۵۹
گفتی خوشگل :)

ما الان تو یه جا درس میخونیم داغوووون میگن میخوان مهر ببرنمون حیکیمیه بعد یه شوری بین بچه هامونه :))))))))))))))))))))) من نمیدونم مگه مهمه شکل ساختمون دانشگاه؟‌:)

آره تا یه حدی مهمه. نه افراط نه تفریط ولی تا حدی مهمه و من از اینکه دیدم دانشکده خوشگل شده خوشم اومد. :)

همین دانشکدۀ مهندسیِ خودمون :دی

عه! عجبا! میومدی می دیدمت. ^_^

رشته ت چیه؟ البته اگر جزو اسرار نیست.
آقا قدر بدون. نفس بکش. زندگی کن ؛)

اتفاقا تا دوازده‌ونیم بودم همون‌جا :دی
نه کامپیوترم. جدا بود از پارسال که من اومدم. اونجا هم از جاذبه‌ها محسوب میشه به لحاظ خوشگلی :دی ولی فکر کنم هر کس محل تحصیل خودش رو بیشتر دوست داشته باشه، به خاطر خاطراتش :)
سعی‌م رو می‌کنم ^_^

عجب! منم دقیقا تا همون موقع بودم! احتمال زیادی داره که همو دیده باشیم و از کنار هم رد شده باشیم حتی ^_^

یه دوستی میگفت مهم نیست ارشد و دکترات رو کجا بخونی، صاحب هر دانشکده ای بچه های لیسانس اون دانشکده ان. :)

نیوشا یعقوبی ۲۴ خرداد ۹۷ , ۰۰:۱۸
واسه ما که ساختمون جدید به معنای واقعی کلمه خفنه :)) به قول بچه ها جهنمیانی هستیم که عفو خوردیم خصوصا من که خیلی سختم بود بی آسانسوری دانشگاه مون :)

هههه ههه! آرهههه آسانسور نعمتیه :)

چیزی که ما هیچوقت تو دانشکده هامون نداشتیمش :))

نیوشا یعقوبی ۲۴ خرداد ۹۷ , ۰۰:۲۶
من این دو ترم از جفت پاها مصدوم بودم :)) نمیدونی چی کشیدم شش طبقه رو باید میرفتم بالا یه روزایی قشنگ یه اتوبان هشت بانده از روم رد شد :))

چراااا؟ بلا به دور.

شش طبقه؟ خدایی ستمه. :/

چه جالب و باحال! :))
با جمله‌شون موافقم. حالا من که هنوز تجربه نکردم ولی فکر می‌کنم از احساس تعلقی که آدم نسبت به دانشگاه‌های محل تحصیلش داره، سهم دانشگاه کارشناسی بیشتره.

^_^

آره چون حضور و خاطراتِ غیر درسی و تفریحیش هم بیشتره. :)

سلام،همین حس و من دو اون پست دانشگاه تهران بهم دست داد با اینکه روزای خیلی خوبی هم نبود اسمش که میاد اصن حالم دگرگون میشه،گاهی مسجدشو تو تلویزیون که نشون میده وایمیسم نگاه میکنم،نمیدونم این احساس عجیب به گذشته برای چیه؟

آرهههه منم حسهای عجیبی به گذشته دارم. گاهی عکس بچه ها رو نگاه میکنم هم گریه م میگیره.

خودم فکر میکنم شاید ناشی از ایده آل گرایی باشه. یه حس به اینکه میشد اون روزها خیلی پ بارتر و بهتر بگذرن. برای شما هم این مورد صادقه؟

با تمام وجود درک می کنم
تازه من زیاد سر میزنم اما هر بار که میرم با تمام وجود غم و غصه وجودمو میگیره ):
انقدددددر دلم تنگ میشه 
الان یکی از بزرگترین آرزوهامه که بتونم دوباره درس خوندنمو شروع کنم...

آرهههه به نظرم علتی که تو دل شما هست هم همون علتیه که تو دل من و مهربانو هست.

سلام،عیدتون مبارک
بله فک کنم همین طور باشه یه جور حسرت از اینکه ای کاش بهتر سپری میشد.

سلام. ممنونم همچنین. به نظرم علت اصلیش همینه.

من چرا هیچوقت تو این شرایط بى احساس میشم و گریم نمیگیره نمیدونم :|

خیلی هم خوبه که. :)

پلڪــــ شیشـہ اے ۲۷ خرداد ۹۷ , ۱۴:۳۲
جوابتون به کامنت مهر بانو. 
واقعا همین طوره
و بعضی از خاطرات دانشگاه هستند که دیوونم میکنند از حجم حسهای ناب و خاص و بعضیاشون، مزخرفی که دارن.

آره واقعا همینطوره.

پلڪــــ شیشـہ اے ۲۷ خرداد ۹۷ , ۱۴:۳۴
تازه من تغییر رشته هم دادم، دیگه این حسه گنگ تره و بیشتر میچلوندتم. توی دانشگاه ارشد، هیچ موقع حس کارشناسی رو نداشتم.

آرهههه منم همینطور. تو یه کامنت دیگه هم گفتم مهم نیست ارشد و دکتراتو کجا باشی فقط دانشکده ی لیسانست دانشکده ی خودته.

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
دی ۱۳۹۷ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان