ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

4162.

شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۳۷ ب.ظ

دیروز در نهایت کوفتگی و خستگی تولد بچه ها رو برگزار کردیم.

دو ساعت مونده به تولد یهو تصمیم گرفتم به منوی پذیرایی یه مورد دیگه هم اضافه کنم (سالاد ماکارونی!)

که با مقاومت شدید مستر همراه شد اما من کار خودمو کردم!

و با این وجود هیچیِ هیچی از غذاهام باقی نموند!

جوری که مجبور شدم در حین مسابقه ی دسته جمعی برای برادر مستر که دیرتر از همه میومد دوباره شام بپزم! :|

این در کوفتگی و خستگی من بسیار اثرگذار بود.

و بعد خدا رو شکر کردم که منو رو افزایش دادم وگرنه غذا کم میومد! :|

تو مراسم تولد مسابقه هم برگزار کردیم،

همین مسابقه ی حدس ضرب المثل با استفاده از نقاشی روی تخته که تو ادابازی خندوانه هست.

بسیار حال بداد، شما هم با آشنایان که جمع میشین امتحان کنین حتما.

با اینکه من همه ش تو آشپزخونه بودم اما خیلی خوب بود. :)

قشنگی ماجرا این بود که یه عالمهههههههه کیک موند،

من همیشه برای تقسیم کیک خیلی سخاوتمندم(چون خودم کیکِ زیاااااد دوست دارم :))

و حتی دادم ملت با خودشون کیک هم ببرن!

اما با این وجود باز هم خیلی خیلی اضافه موند و ما امروز کلا کیک تولد خوردیم :) هنوزم مونده! هههه!

اونایی که منو میشناسن میدونن که من عاااااشق کیک تولدم! (+)



+وقتی پسرک با چشمانی سرتاسر ذوق و هیجان،

داشت برام تعریف میکرد که دوچرخه ش رو دیده،

دوست داشتم زمان برای ابد ثابت بمونه

و این فرط هیجان و لذت پسرک که تو چشماش کاملا مشهود بود، هیچوقت تموم نشه...

+بالاخره برای بچه ها شن جادویی و مگ مغناطیسی خریدم.

شاید بهتره بگم به نام اونها به کام خودم! :دی

+از کیک امسال عکس نداریم! :(

۹۶/۰۶/۱۱
لوسی می

نظرات  (۱۲)

یاد داستان کباب و غاز افتادم. که اینقدر به ملت غذا دادن خوردن که کباب غاز رو بیخیال بشن. ولی نقشه شون نقش بر آب شد. شما هم گویا اینقدر شام دادین به ملت که کیک رو بیخیال شن. با این تفاوت که شما موفق شدین. بی شباهت نیست به هر حال :d
 :))

پاسخ:
:))
جالب بود. البته خدایی قصدمون این نبود و کیک هم زیاد خوردن واقعا،
اما کیکمون خیلی بزرگ بود نمیدونم چرا اینقدر بزرگ در آورده بود کیک رو!
فکر می کنم نزدیک پنج کیلو بود! :|
من واقعا اون داستان رو دوست داشتم. یادش بخیر :)
برای برادر مستر میفرستادی شوهرتو از بیرون یه چیزی بگیره 
.
.
لازمه خوش به حالت رو بنویسم؟
پاسخ:
نمیشد! پسرشون رو زودتر فرستاده بودن شام اصلی رو دیده بود!
نمیشد بگم برای شما چیزی نمونده!
نه فک نکنم!
یعنی هرچی خسته شده باشی با اون ذوق توی چشم بچه از بین میره که هیچ، اصلا قابل قیاس نیست، خیلیییییییییییییییییی لذت بخشه


شن جادویی واقعا باحاله:دی و مگ ها نیز:)
 برای دردونه مثل همه اسباب بازیها دوره ای جذاب بود، و فعلا در انباری اسباب بازی به سر میبرن تاااااااااااا در موقعیتی مناسب باز رونمایی بشه
راستی امیدوارم جنس خوب شن رو خریده باشی، چون در غیر اینصورت لذتش خیلییییییییی کم میشه


منوی پذیراییت رو بده، ایده بگیرم:)))
پاسخ:
واقعا همینطوره.
آره. حالا نمیدونم چقدر برندش خوبه. فعلا که راضی ایم.
منویی نبود خواهرکلا سه تا چیز بود! مستر سخت میگرفت منم خواستم کلاس بذارم گفتم منو! :))
۱۲ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۴۷ دُچــــ ــــار
خستگی و کوفتگی تون به تجربه ی اون ذوق و هیجان پسرک، در :)

پاسخ:
واقعا.
واقعا همینطوره فقط همینه که به من انگیزه میده هرسال تولد برگزار کنم! وگرنه اعتقاد خاصی به این حجم عظیم مهمانی برای تولد ندارم!
تولدشون مبارک
ان شاء الله عاقبت به خیر بشن. اضافه کیک رو بذارید داخل فریزر. میشه کیک بستنی. بعد هروقت میل داشتید نوش جان کنید
پاسخ:
ممنونم عزیزم ممنونم از دعای خوبت.
تو یه لحظه فکر کن اصلا بذارم کیکی بمونه و کارش به فریزر بکشه! عمراً! تموم شد. :)
ولی ممنون از ایده ی جذابت :)
ما هم دیشب پانتومیم ضرب المثل بازی کردیم:)
مهموناتون احتمالا از صبح هیچی نخوردن که بیان تولد:دی
پاسخ:
عالیه خدایی این بازی.
آرههههه فک کنم :))
۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۱۶ مردی بنام شقایق ...
سلام

ان شاالله مبارک باشه و همیشه با خوشی و خوبی در کنار هم باشین


بعضی وقتا اون شادی تو چش بچه ها یه قنجی تو دل پدر مادر ایجاد میکنه که با هیچ کلمه ای نمیشه توصیفش کرد!

یبار سفر بودم حنانه زنگ زد که بابا برام توپ چوچولو میخری؟!
گفتم بله!
دو تاازین توپ شیطونکای کوچیک براش خریدم و بردم

شب ساعت حدود دوازده بود رسیدم هنوز بیدار بود!

درو که باز کردم از ذوقش می دوید دور خونه و جیغ میزد که بابا اومد... بابااومد... باباجونم اومد...

توپارو که بهش دادم یه خنده ای کرد از ته دل که اون برقی که فرمودید قشنگ تو چشاش پیدا بود :)))

ینی دلم میخواد همه ی توپ شیطونکای دنیارو بخرم یبار دیگه اون حالتو حس کنم ^_^ 
پاسخ:
سلام.
وای واقعا درست میگین اون لحظه آدم احساس میکنه ثروتمندترین و خوشبخت ترین آدم دنیاست که چنین لحظاتی رو میتونه ببینه.
کاش میشد بعضی لحظه ها رو برای همیشه ثابت نگه داشت. البته به صورت خودخواسته! :)
جشن تولدم هفت سالگیم بود 
هنو تو عکسها چهره ی گرفته ام بابت روشن کردن کبریت دیده میشه 
و سادگی ام در گفتن سیب برای توی عکس که چقدر از اون عکسها بدم میاد 
پدر و مادرم چه حسی دارن خدایی؟ برام مهم نیست 
قرنی از اون موقع گذشته 
بود بود ها رو ولش 
هست هست ها مهمه 
پاسخ:
چرا؟ :|
نفهمیدم چرا!
۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۰ بـانـوی بـرفـی
خسته شدی حسابی ولی عوضش بچه ها همیشه یادشون میمونه
منم عاشق کیک تولدم... نوش جونت
پاسخ:
آره دقیقا. قشنگیش همینشه :)
مرسی گله
۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۵ کوچک‌های بزرگ
به زودی چهارتایی سفید پوش و لبیک گو، وارد مسجد شجره بشوید و نسلتان حنیف و ابراهیمی باشد تا ابد...
پاسخ:
وای خدای من!
ممنونم برای شما هم همینطور باشه ان شالله.
خیلی خیلی ممنون/
شاه خراسان سلام علیک
پاسخ:
زیارتتون قبول :)
رسیدن به خیر.
۱۴ شهریور ۹۶ ، ۰۶:۴۴ مامان محمدمهدی
چقدر خوش بحالت بوده که با اونهمه کیک روزگار گذروندی یکی دو روز:))
تولدشون مبارک
سایه تون بر سر بچه ها مستدام
شن جادویی رو هم توضیح بده چی چی هست خواهر؟
پاسخ:
آرهههه عالی بود :) جای شما خالی.
ممنونم عزیزم همچنین برای شما.
شن جادویی یه ماده ی شبه شنه، که گفته میشه با نیشکر (؟) به هم متصلش کردن، یعنی یه جور شن برای بازی که تو خونه پخش و پلا نمیشه به هم وصله.
یه چیزی بینِ خمیر بازی و شن و ماسه. یه همچین چیزیه.
مثل شنهای ساحله که خیسه و شکل میگیره تو قالب اما خیس نیست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">